جمعه ۳۰ تير ۱۳۹۶ ,21 July 2017
داخلی
۰
تاریخ انتشار : جمعه ۲۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۲۸
آدینه با داستان های روسی:
جاده
 
داستان "جاده" اثر یک نویسنده جوان روس است که نوشته های خود را در فضای مجازی و به صورت رایگان در اختیار عموم قرار می دهد. تایگا، تاکسی و جنگ از آثار دیگر این نویسنده است.
 
علیرضا چاروسایی
علیرضا چاروسایی
دیدبان روسیه:‌ در کابین صدای خش خش بی‌سیم بلند شد، با گذشت چند ثانیه صدای کسی از آن شنیده شد. در ثانیه های اول می شد فهمید که صدای مردی حدودا ۵۰ ساله، کمی خشن و حتی غم انگیز است.

• پترویچ صحبت می کند. کسانی که به سمت شهر اُمسک در حرکت هستند، با احتیاط بیشتر از سمت چپ برانید: در اینجا یک نفر توقف اضطراری کرده، ظاهراً نتوانسته خودش را به شانه جاده برساند.

• آهان، دیدم. حق با پترویچ هست: در باند سوم ایستاده، چراغ های فلاشرش هم روشن است.

به دنبال این گفتگو صدای جوانی در بیسیم شنیده شد:
    در ضمن، کسانی که با من آشنا نیستند، من آندریوخا هستم، مان۴۳۷ آبی، سلام به همگی!
    سلام، آندریوخا!
    سلام.

صداهای دیگری نیز یکی پس از دیگری به مکالمات بی‌سیم اضافه شدند. صدای رانندگان کامیون هایی که با من هم مسیر بودند و یا از روبرو می آمدند.

کلاً رانندگان بیابان، بچه های با معرفتی هستند. همیشه با صحبت ها یا کارهایشان کمک می رسانند و توی جاده بدون کمک اصلاً کار پیش نمی رود. اتفاقاً همین الان توصیه یکی از رانندگان به ما رسید.

    ورودی اُمسک، باسکول ایستاده و اکیپ امروز خیلی اخلاق سگی دارند.

    اوه، هر کس اضافه بار دارد، کنار کافه نگه دارد. حتی سعی نکنید با پول مسئله را حل کنید: ممکنه بخاطر پیشنهاد رشوه هم صورت جلسه درست کنند و …

    ممنون که گفتی. می زنم کنار تا استراحت کنم.

    چطور مگه، اضافه بارت زیاد؟

    تقریباً ۱ تنی میشه. به هر حال من که قصد داشتم استراحت کنم. از برنامه تحویل بار هم که جلو هستم.

صدای پترویچ پخش شد:

    هر کس به سمت اُمسک می رود، اینجا جوانکی دست بلند کرده، سوارش کنید.

من جواب دادم:

    من سوارش می کنم.

بعد از چند کیلومتری جوانکی با یک کوله پشتی کوچک روی شانه اش ایستاده بود.

    سلام، من را سوار می کنید؟

با لحن جدی جواب دادم:

    زود سوار شو! من نصف عرض جاده را گرفتم.

جوانک سریع توی ماشین پرید و من راه افتادم.

    کوله پشتی را عقب بزار.

    اوهو، چقدر این قسمت پشت ماشین شما جاداره، مثل یک آپارتمان میمونه.

من لبخندی زدم و همانطور که به سمت بی سیم خم شده بودم گفتم:

    خوب آپارتمان هم هست، آپارتمان کوچک من دیگه.

    دوستان حله، آن جوانک را سوار کردم.

از بی سیم صدایی آمد:

    دمت گرم، سریوُگا. سفر بخیر!

من جواب دادم:

    ممنون!

نگاهی کردم به جوانک و از او پرسیدم:

    اسمت چیه؟

    ماکس.

    اهل کجایی؟ ماکس، کدام طرفی می روی؟

هم سفر من با ناراحتی جواب داد:

    اهل گریگوریفکا هستم، به اُمسک می روم. با همسرم دعوام شد، از خانه بیرونم کرد. چند روزی می خواری کردم و سردرگم بودم تا بالاخره تصمیم گرفتم به شهرم، به خانه ام بروم…

    فکر کنم به زنت خیانت کردی؟ یا او به تو؟

یک نگاهی به پنجره انداخت، آهی کشید و جواب داد:

    نه بابا، مسئله پیش پا افتاده تر و تکراری بود. سر کارم چند ساعتی معطل شدم، به خانه که رسیدم، دعوا و مرافعه راه انداخت و بعد هم وسایلم را جلوی در انداخت. دست آخر من هم او را متهم به خیانت کردم.

    چرا با قطار نرفتی؟ پول نداری؟

    دارم ولی کم.

نگاهی به مرد بیچاره انداختم و گفتم:

    خلی دیگه، نه بخاطر اینکه با قطار نرفتی، چون نرفتی آشتی کنی. نرفتی دیگه، درسته؟

    نرفتم.

    اما باید می رفتی، باید می رفتی آشتی می کردی. بچه هم دارین؟

    بله، دو تا!

    دیگه بدتر، هر دوتایی تان خل هستید.

من همسر و دخترم را به یاد آوردم، لحظاتی سکوت کردم و دوباره ادامه دادم:

    من ۳۶ روز منزل نبودم، عیبی نداره، تقریبا تا ۵ روز دیگر به خانه خواهم رفت. در خانه همسر و دخترکم چشم به راه من هستند و هیچ دلخوری و حسادتی بین ما نیست! برادر من، این که توبیخ نیست. زن و بچه من می دانند که من با دست پر و هدایا می روم. می دانی چرا؟

من نگاهی به او کردم و او هم به من نگاه کرد و من ادامه دادم:

    چون ما عاشق همدیگر هستیم و از خانواده مواظبت می کنیم… این حسادت و بی اعتمادی بین شما فقط باعث خرابی می شود، و هیچ منفعتی برای کسی ندارد.

ما هر دو برای مدتی سکوت کردیم و هر کدام درباره مسائل خودش فکر می کرد. من به همسر و دختر عزیزم فکر می کردم و او… نمی دانم او به چه فکر می کرد. خوب احتمالاً او هم به عزیزانش... می اندیشید.

بعد از چند کیلومتر من صدای بی سیم ماشین را بیشتر کردم، و از توی بی سیم هم صدا های آشنا و هم ناآشنا به گوش می رسید، صدای خنده و لطیفه های مختلفی تعریف می کردند.

بعد از چند تا لطیفه، مکس لبخندی زد و گفت:

    چقدر پیش شما شاد و خوش میگذره.

    جور واجور، از موسیقی سیر شدیم دیگه، رادیو هم که همه جا نمی گیره، مسافر می زنیم. بی سیم هم که هست. بعضی ها کتاب های صوتی گوش می کنند، ولی من نمی تونم گوش کنم، خوابم می برد. ولی خواندن کتاب را دوست دارم.

    مسافر سر جاده ای زیاد به شما میخوره؟

    زیاد، اما همه را سوار نمی کنیم. بی خانمان، مست، بو گندو، به زور سرپا می ایستاند… تو همچنین کسی را به خانه ات راه می دهی؟ اجازه می دهی روی تخت خوابت بخوابد؟

نگاهی به مسافرم کردم و گفتم:

    منم نه!

همچنان که ما بر پهنه بی پایان سرزمین مادری پیش می رفتیم، به لطیفه ها و ماجراهای رانندگان گوش می کردیم. از پشت پنجره جنگل گاهی از چشم ها پنهان می شد و جای خود را به دشت ها می داد. هر کدام به سوی خوشبختی خود می رفت.

از بی سیم صدایی پرسید:

    سی ری! همسفرت چطوره؟

نگاهی به مکس انداختم و لبخند زنان جواب دادم:

    چطوره؟ خوابیده…

ما از اُمسک رد می شدیم که مکس خواهش کرد که پیاده اش کنم.

او به من گفت:

    از شما سپاسگزارم. برای همه چیز ممنون.

    از تو مممنون! بیا و دست از حماقت بردار! من فردا طرفای ساعت ۸ بر می گردم، بیا همینجا ولی تنها نیا، با دسته گل بیا! و بزن برو پیش زن و بچه هات برای آشتی کنان. حتی اگر زنت مقصر، چه فرقی برات داره که حق با کی هست و با کی نیست؟ اصل کار خانواده است.

من دستی برایش تکان دادم و از پشت سر فریاد زدم:

    فردا ساعت ۸ منتظرت هستم.

از بی سیم ماشین صدایی بلند شد: «پترویچ صحبت می کند، کی در کجا برای شب گذرانی توقف می کند؟...»
شب. فرمان. خط کشی کنار جاده. هزاران کیلومتر. عزیزان. خانه…


نویسنده: دنیس گروشنیکوف،‌ برگرفته از یادداشت های روزانه آنلاین ۲۰۱۶
برگردان:‌ علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛


پایان نوشتار/



 
 
Share/Save/Bookmark
کد مطلب : ۳۹۵۷
 


ارسال