۰
تاریخ انتشار :
پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۳۵
در حوالی میدان سرخ (قسمت پانزدهم):

ساراتوف؛ ٨٦٥ كيلومتر آن طرف تر از ميدان سرخ

دیدبان روسیه: اين هفته فرصتي شد تا به واسطه شركت در كنفرانس ساليانه اقتصادي به ساراتوف سفر كنم و كمي از ميدان سرخ و هياهوي آن در واپسين روزهاي باقي مانده تا انتخابات رياست جمهوري روسيه دور باشم.
 

ساراتوف شهري در حاشيه رود ولگا است كه در اسطوره ها به معناي شهري با كوه هاي زرد شهرت دارد و نامگذاري آن نيز به همين دليل بوده است؛ به نظرم براي خوانندگان هفتگي "در حوالي ميدان سرخ" روزنامه اعتماد نيز آشنايي با اين شهر و مردمان آن خالي از لطف نباشد.

نيمي از مردمان ساراتوف مسلمان هستند و سومين مرد پر قدرت روسيه، يعني "وياچسلاو والودين" رييس دماي روسيه نيز اهل همين شهر است. حتما در اين شهر تصوير "يوري گاگارين" نخستين انساني كه به فضا رفت را بسيار خواهيد ديد، فردي كه از اهميت ويژه اي براي روس ها برخوردار است و شمايل وي در يكي از پر رفت و آمدترين بزرگراه هاي مسكو نيز قرار دارد.
 

در دوران كمونيستي، پل ساراتوف بر روي ولگا طولاني ترين پل اروپا بود كه امروز به نماد اين شهر تبديل شده است. اين طرف پل، شهر ساراتوف ناميده مي شود و طرف ديگر انگلس؛ كمي آن طرف تر نيز شهر ماركس وجود دارد؛ مجموعه شهرهايي كه تا قبل از فروپاشي شوروي به شهرهاي بسته معروف بودند و به واسطه كارخانه هاي خاص نظامي در اين منطقه، تردد افراد به اين شهرها ممنوع بود و ساكنين آن نيز با مجوز اجازه خروج داشتند. گفته مي شود كه يكي از پايگاه هايي كه مواضع داعش در سوريه را هدف قرار مي دهد نيز در همين منطقه قرار دارد.

ناحيه شمالي شهر را كوه هايي با ارتفاع كم در بر گرفته است و بر روي يكي از آنها نمايشگاهي دائمي از ادوات نظامي دوران شورويايي وجود دارد؛ كمي آن طرف تر نيز نمادي سر به آسمان كشيده كه در بالاي آن چندين كبوتر به سوي ولگا در حال پرواز هستند؛ نمادي كه تقريبا از تمامي شهر به چشم مي خورد؛ پرنده هايي كه نماد همه مرداني هستند كه ميان سالهاي جنگ جهاني دوم براي دفاع از سرزمينشان رفتند و جنازه آنها ديگر بازنگشت؛ كوهي كه علي رغم ارتفاع كمش، بار وسيعي از حس ميهني روس هاي اين منطقه را بر دوش مي كشد.
 



چندي پيش در يكي از شماره هاي "در حوالي ميدان سرخ" به جاي خالي روابط راهبردي فرهنگي ميان ايران و روسيه اشاره كردم كه البته با ادبار برخي يقه سفيدهاي فرهنگي روبرو شد، امروز كه در حاشيه نشست به دانشگاه دولتي ساراتوف دعوت شده بودم، در برخورد با دانشجويان مطالعات خاورميانه بيشتر جاي خالي آن را احساس كردم.

در پايان پرحرفي هاي من، نوبت به پرسش و پاسخ رسيد و آخرين پرسش آغازگر پنجره اي جديد بود. دانشجويي پرسيد جامعه ايران چه تصوري از جامعه روسيه دارد و آيا نويسندگان ما را ميشناسند؟

وقتي از ترجمه آثار بزرگان ادبيات روسيه نظير داستايوفسكي، گوگل، چخوف، بونين و ... مي گفتم، ذوق زدگي در صورتشان موج مي زد و ديگري با نشاطي گفت ما هم عمر خيام مي خوانيم.

بار ديگر همان فرد پرسيد، اگر اين ميزان آشنايي ميان ما و پارسيان موج مي زند، چرا ديپلماسي فرهنگي ما در بعد راهبردي به منصه ظهور نرسيده است و چه موانعي بر راه اين ماجرا وجود دارد.

به نظرم آمد كه پرسش و پاسخ امروز ما، گفت و شنودي ميان جامعه و فرهنگ ايران و روسيه بود، ديالوگ هايي كه بر سياست و دكترين هاي روابط بين الملل تمركز داشت، اما خواستگاهش دغدغه هاي فرهنگي بود.

اين روزها كه روابط سياسي از بالا به پايين در طيف راهبردي گام بر مي دارد، جاي خالي سياستگذاري راهبردي فرهنگي با مدل از پايين به بالا به خوبي به چشم مي خورد كه نيازمند حمايت سياستگذاران و عاملان عرصه فرهنگي از بخش هاي خصوصي در اين حوزه مي باشد.

نویسنده: احمد وخشيته، دانشجوی دکتری علوم سیاسی در دانشگاه دوستی ملل روسیه؛
منبع: روزنامه اعتماد

پایان نوشتار/
کد مطلب: ۵۷۴۵
مولف : احمد وخشیته
نام شما

آدرس ايميل شما