۰
تاریخ انتشار :
پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۱
در حوالی میدان سرخ (قسمت دوم)

خوش یمن یا بد شگون؛ باورهایی به رنگ روسی

خوش یمن یا بد شگون؛ باورهایی به رنگ روسی
دیدبان روسیه:‌ چند روز پیش برای انجام کاری به نزدیکی کرملین رفته بودم و بعد از انجام اون به خودم گفتم حالا که شانس با من یار هست و لباس من با هوای نیمه ابری خنک در حال سازشه، کمی در میدان سرخ پیاده‌روی کنم. از پله‌های زیرگذر خیابان که می‌خواستم عبور کنم متوجه پیرزنی شدم که تقاضای کمک کرد تا وسایلش را به بالای پله‌ها ببرم. مسیرمان یکی بود و همکلام شدیم؛ معلمی بازنشسته بود. مقابل دروازه ورودی میدان سرخ، نقطه‌ای طلایی رنگ است که دور آن نیز با فلزی به همان رنگ بر روی زمین احاطه شده است و بسیاری از رهگذران بر روی آن می ایستند، آرزویی می‌کنند و سکه‌ای را بالا می اندازند؛ اگر سکه داخل دایره مرکزی فرود آید بر این باور هستند که آرزویشان به زودی برآورده خواهد شد و اگر بر نقاط طلایی دور نقطه مرکزی نشیند به قول ما ایرانی‌ها معتقدند که دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز نه!

پیشتر شنیده بودم، اما از پیرزن پرسیدم داستان این نقطه چیست؟ گفت نقطه ثقل مسکو است و البته بعضی ها هم می‌گویند نقطه ثقل زمین! از شخصیت ملانصرالدین در جامعه پارسی برایش گفتم که داستانش را حتما همه شما شنیده اید: روزی شخصی از وی پرسید نقطه وسط زمین کجاست و او پاسخ می دهد: همین جا؛ اگر باور نداری می‌توانی از اینجا قدم زنی و متر کنی! (در واقع گفته می‌شود نقطه طلایی مقابل دروازه ورودی میدان سرخ، نقطه مرکزی مسکو می‌باشد و مسافت شهرهای مختلف در این کشور پهناور از این نقطه محاسبه می‌شود.)

پیرزن که از مسکوویچ‌های قدیمی بود، از خاطرات سال‌های دورش گفت؛ از عشق دورانی جوانی که اتفاقا در همین میدان سرخ در دوران شورویایی با الکساندر آشنا شده بود؛ از گل خریدن‌های الکساندر که هنوز هم حس خوب آن از خاطرش فرار نمی‌کرد تا شیطنت هایی که لج او را بسیار در می آورد. فهمیدم که سال‌هاست که دیگر الکساندر نیست، اما انگار هنوز عشق او با پیرزن گره خورده بود. می‌گفت در درونم یک حسی همیشه رفتن او را زمزمه می‌کرد، چرا که بارها شده بود وقتی دست در دست هم به گردش می‌رفتیم، وقتی به ستون یا تیر چراغ می رسیدیم، دست من را رها می‌کرد، تابی می‌خورد و دوباره دستانم را محکم می‌گرفت و هیچگاه به اعتراض من در مقابل این رفتارش توجه نمی‌کرد.

با تعجب پرسیدم مگر این رفتار چه اشکالی داشت که به قول ما ایرانی ها ته دلتون خالی می‌شد! گفت مگر نمی‌دانی؟ هیچ وقت عاشق و معشوق نباید از بین ستون رد شوند، چون میان آنها جدایی می‌افتد.

در تمام طول مسیر برگشت به حرف‌های پیرزن فکر می‌کردم و برایم جالب بود که چنین باورهایی یا بهتر بگویم خرافات در میان اسلاوها هم وجود دارد. غروب طاقت نیاوردم و با یکی از دوستان تماس گرفتم و از خرافات در جامعه روسیه پرسیدم. او با تاکید بر این که میان جوانان روسی این موضوع الان کم رنگ شده، موارد را برایم گفت که فکر می کنم برای شما هم جالب باشد، بدانید.

یوری (دوست روس من) می‌گفت مثلا اگر روی زمین نمک ریخته شود، معمولا سریع بر روی آن شکر می‌ریزند، چرا که قدیمی‌ها بر این باور بوده‌اند که شگون ندارد و دعوایی به وجود می‌آید و در واقع با این کار می‌خواهند آن را خنثی کنند. یا اگر چنگال زمین بیفتد معتقدند میهمان زن و اگر کارد بر روی زمین بیفتد مهمان مردی در راه خواهد بود. اگر دست چپ بخارد، ضرر می‌کنی و اگر دست راست، حتما پول و سودی در راه است.

زمانی که در خانه عنکبوت دیدی، نباید آن را بکشی؛ چرا که نشانه خوبی می‌باشد، همان طور که نشستن کبوتر در بالکن خوش یمن و یا حضور مورچه در خانه نشانه برکت است. اگر چیزی را در خانه جا گذاشتی، بهتر است که برنگردی؛ اما اگر مجبور به بازگشت شدی قبل از خروج حتما باید مقابل آینه بایستی.

هنگامی که پیرزن جارو به دست و یا گربه سیاهی در مسیرت دیدی، بهتر است راهت را کج کنی و گرنه برایت مشکلی به وجود خواهد آمد. قبل از سفر و یا رویدادهای بزرگ نباید موهایت را بشوری.

یوری از عادت سوت زدنش در خانه می گفت که همیشه با برخورد تند مادرش همراه بوده است، چرا که باید توجه داشته باشی سوت زدن در مکان سر بسته باعث فقر تو می‌شود؛ همان طور که اگر بالشت خود را بر روی زمین بگذاری سبب بد بختی تو می‌شود! اگر لباس دیگران را بپوشی سرنوشت تو تغییر می‌کند.

دسته گلی را پیشتر که در ایران بودم هرز چند گاهی به آب می‌دادم که ای کاش این باور روس‌ها در ایران ما هم یافت می‌شد و بیشتر با اقبال خانواده رو برو بودم: افتادن و شکسته شدن ظروف نشانه خوشبختی است.

روس‌ها معتقدند که اگر کفشدوزک روی دستت زمان زیادی نشست، نشانه عشق بلند مدت است. یوری تعریف می‌کرد که اگر غذا شور بشود، یعنی آشپز عاشق است و از مادربزرگش شنیده که برخی دختران از قصد غذای خود را شور می کردند تا مرد مورد علاقه‌اش متوجه عشق زیاد آن دختر شود.

آن شب پیش از خواب به باورهای قدیمی‌ها در روسیه و شباهت‌هایی که بعضی از آنها با گفته‌های پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما در ایران داشت فکر می‌کردم. باورهایی که این روزها بسیاری از آنها از زندگی ما رخت بستن، اما هنوز هم برایمان خیلی خوشمزه است، چون بوی آنها را می‌دهد و خاطرات گذشته را تداعی می‌کند.

امیدوارم همیشه کفشدوزک روی دستتون بشینه و غذای شور بخورید؛ هفته‌های بعد حتما در ستون «در حوالی میدان سرخ» بیشتر به این باورها خواهم پرداخت.

نویسنده: احمد وخشیته، دانشجوی دکتری علوم سیاسی در دانشگاه دوستی ملل روسیه
منبع: روزنامه اعتماد

پایان نوشتار/
 

 
کد مطلب: ۴۱۵۸
مولف : احمد وخشیته
نام شما

آدرس ايميل شما