سایت خبری تحلیلی دیدبان روسیه - آخرين عناوين هنر :: نسخه کامل http://www.russiaviewer.com/culture_society/art Thu, 25 May 2017 16:58:00 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه http://www.russiaviewer.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه آزاد است. Thu, 25 May 2017 16:58:00 GMT هنر 60 عروسی http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3486/عروسی دیدبان روسیه: در نمایشنامه عروسی چند خواستگار برای آنکه خود را در دل دختری دم بخت جاكنند و در همان حال، سایر رقیبان را از چشم او بیندازند، به انواع و اقسام حیله ها و ترفندها متوسل می‌شوند، گوگول در این نمایشنامه کاستی‌هایی را در شخصیت هر یک از قهرمانان اثر گنجانده است و با نمایش و گاه بزرگنمایی این کاستی‌ها و واداشتن ما به خنديدن به آنها، توجه ما را به احتمال وجود همین عيوب در خودمان برمی‌انگیزد، اوج نگاه تیز، انتقادی، طنز شاد و نیشدار، اغراق و کاریکاتور سازی ادبی و سایر ویژگی‌های شاخص هنر گوگول در این نمایشنامه قابل مشاهده است.   ► بخش هایی از نمایشنامه عروسی     نیکولای واسیلویچ گوگل     ترجمه: آبتین گلکار   پرده نخست اتاق یک مرد مجرد • صحنه نخست  پادکالیوسین  [پادكالیوسین، تنها با پیپی در دهان، روى مبل دراز کشیده است] خوب، وقتی در تنهایی، فارغ از همه چیز، فکر می کنی، می بینی بالاخر واقعاً باید ازدواج کرد. واقعاً هم یعنی چه؟ هی زندگی کن، بالاخره حال خودت به هم می‌خورد . الآن باز خوردم به ماه روزه  در حالی که ظاهراً همه چیز حاضر است، این دلال ازدواج هم سه ماه است که می‌رود و می‌آید. راستش خودم هم دیگر کم‌کم دارم خجالت می‌کشم. آهای استپان! • صحنه دوم  پادکالیوسین، استپان پادکالیوسین: این دلال ازدواج نیامد؟ استپان: نخیر قربان. پادکالیوسسین: رفتی پیشی خیاط؟ استپان: بله. پادکاليوسین: خوب ، دارد فراک  مرا می‌دوزد؟ استپان: بله. پادکالیوسسین: زیاد دوخته؟ استپان: بد نیست . الآن سرگرم جا دکمه هاست . پادکاليوسين: چی گفتی؟ استپان: می‌گویم الآن سرگرم جا دکمه هاست. پادکاليوسین: نپرسید اربابت برای چه کت فراک می‌خواهد؟ استپان: نه، نپرسید. پادکالیوسین: نگفت نکند اربابت خیال ازدواج دارد؟ استپان: نه، چیزی نگفت. پادکاليوسین: ولی حتما فراک های دیگری هم آنجا دیدى. لابد برای دیگران هم می‌دوزد. استپان: بله، آنجا خیلی کت هست. پادکالیوسین: ولی پارچه آنها به خوبی پارچه من نیست. استپان: بله، پارچه شما بیشتر به چشم می‌آید. پادکاليوسين: چی گفتی؟ استپان : می‌گویم پارچه شما بیشتر به چشم می‌آید. پادکاليوسين : خوب، ولی نپرسید برای چه اربابت از ماهوتِ به این نازکی کت می‌دوزد؟ استپان: نه. پادکاليوسین: چیزی نگفت که شاید اربابت می خواهد زن بگیرد؟ استپان : نه، هیچ حرفی در این مورد نزد. پادكاليوسین: ولی تو که به او گفتی من کی هستم و کجا کار می کنم؟ استپان : بله. پادکاليوسين : خوب او چه گفت؟ استپان : گفت هرکاری از دستم بر بیاید، کوتاهی نمی‌کنم. پادکالیوسین: خیلی خوب، مرخصی. [استپان بیرون می‌رود] • صحنه دوازدهم اتاقی در خانه آگافیا تيخونوفنا آگافیا تيخونوفنا فال ورق می‌گیرد. عمه اش، آرینا پانتلیمونوفنا از پشت سر فال او را تماشا می‌کند. آگافیا تيخونوفنا: عمه جان، بازجاده توى فالم افتاده! یک شاه خشت دارد پرس‌وجو می کند، اشک، نامه عاشقانه، از سمت جپ، شاه خاج خیلی دارد ابراز علاقه می کند، ولی یک زن شریری مزاحم است. آرینا پانتلیمونوفنا: فکر می‌کنی شاه خاج کیست؟ آگافيا تيخونوفنا: نمی‌دانم. آرینا پانتلیمونوفنا: ولی من می‌دانم. آگافيا تيخونوفنا: خوب، کیست؟ آرینا پانتلیمونوفنا: همان مغازه دارخوبی که توی راسته ماهوت فروش هاست: آلکسی دیمیترویچ استاریکوف. آگافيا تيخونوفنا: نه، مطمئنم که این یک نفر نیست! حاضرم سر هرچه بخواهید شرط ببندم که او نیست. آرینا پانتلیمونوفنا: بیخود بحث نکن آگافيا تيخونوفنا، موهایش هم همان قهوه ای کمرنگ است. شاه خاج دیگری نداریم. آگافيا تيخونوفنا: نخیر، شاه خاج یعنی اینکه سر و کارمان با اشرافزاده است. بازاری ها هنوز خیلی مانده به شاه خاج برسند. آرینا پانتليمونوفنا: آه، آگافيا تيخونوفنا اگر پدر مرحومت تیخون پانِتلويج الان زنده بود، این حرف را نمی زدی: گاهی کف دستش را می کوبید روی میز و داد می کشید: « تف به روی کسی که از بازاری بودنش خجالت می کشد! من که دخترم را به سرهنگ هم نمی دهم. بگذار آنها خودشان را عوض کنند! پسرم را هم نمی گذارم کارمند دولت بشود. مگر بازاری ها هم مثل بقیه مردم به اعلی حضرت خدمت نمی کنند؟» پنج انگشتش را می کوبید روی میز و بحث تمام بود. دستی داشت به بزرگی سطل، خیلی زود جوش می آورد. راستش را بخواهی مادرت هم قربانی دست او شد، وگرنه طفلک بیشتر عمر می کرد. آگافيا تيخونوفنا: بفرمایید، بعد می خواهید همچین شوهری گیر من بیاید؟ به هیچ قیمتی زن بازاری نمی شوم. آرینا پانتليمونوفنا: ولی آخر الکسی دمیتریویج که این طوری نیست. آگافیا تيخونوفنا: نمی خواهم، نمی خواهم. او ریش دارد: وقتی شروع کند به غذا خوردن، غذا می چکد روی ریشش،  نه، نه، نمی خواهم! آرینا پانتليمونوفنا: آخر از کجا اشراف زاده حسابی گیر بیاوریم؟ توی خیابان که نمی شود اشراف زاده پیدا کرد. آگافيا تيخونوفنا: فیوکلا ایوانوفنا پیدا می کند. قول داده بهترین شان را پیدا کند. آرینا پانتليمونوفنا: از من به تو نصیحت: فیوکلا دروغگوست!   پرده دوم صحنه پانزدهم آگافيا تيخونوفنا تنها عجب مرد برازنده ای! تازه الآن توانستم او را خوب بشناسم. راستش نمی شود که به دل ادم ننشیند. هم سر به زیر است هم عاقل. بله، دوستش کاملاً درست می گفت. فقط حیف که به این زودی رفت؛ دلم می خواست هنوز به حرفهایش گوش بدهم. صحبت با او چقدر لذت بخش بود! مهمتر از همه چقدر خوب است که حرف بی ربط نمی زند. من هم می خواستم دو سه کلمه ای به او بگویم، ولی راستش خجالت کشیدم، قلبم بد جوری می زد ... چه آدم معرکه ای! بروم برای عمه ام تعریف کنم. [ بیرون می رود ] ... ► نقد ویساریون گریگورویچ بلینسکی  بر نمایشنامه عروسی آنچه در اینجا می خوانید نقدی است که ویساريون گریگوریویچ بلینسکی ، منتقد مشهور سده نوزدهم روسیه ، پس از اجرای نمایشنامه عروسی گوگول بر این اثر نوشت و در آن تحلیلی از شخصیت و ویژگیهای اخلاقی قهرمانان نمایشی ارائه داد . نوشته بلینسکی با عنوان « تاتر روسی در پترزبورگ » ( که حاوی نقد یک نمایش دیگر ، غیر از عروسی، نیز بود ) نخستین بار در نشریه یادداشتهای میهنی ( آنچستونه زاییکی ) در آغاز سال ۱۸۴۳ به چاپ رسید. در انتظار منتشر شدن مجموعه آثار کامل گوگول ، در اینجا چند کلمه ای درباره شخصیت های کمدی جدید او به نام عروسی خواهیم نوشت. پادکاليوسين فقط انسانی بی حال و متزلزل با اراده ضعیف نیست که هرکسی می تواند اختیار او را در دست بگیرد؛ او بی اندازه مایل به عروسی است، ولی توان دست زدن این کار را ندارد. تا زمانی که صحبت بر سر قصد و تصمیم است، پادکاليوسين تا سرحد قهرمانی، ثابت قدم نشان می دهد، ولی تا کار به اجرای این مقاصد می رسد، دچار وحشت می شود. این گونه ای از بیماری است که بسیاری افراد عاقلتر و تحصیل کرده تر از پادکالیوسين نيز به آن مبتلا هستند. نویسنده در شخصیت پادکالیوسين خصوصیتی کلی و عمومی را یافته و به نمایش درآورده است و از این رو می توان آن را یک ایده و اندیشه دانست. پادكالیوسين فقط به حرف کاچکاریوف گردن می گذارد، زیراکاچکاریوف فرد پر رو و بی ملاحظه ای است که برای شرکت در هر ماجرای خصوصی و البته بی خطر، آماده است و نمی تواند از آن چشم بپوشد. کاچکاریوف جوانی است مهربان و توخالی، پررو و پر شر و شور. او خیلی زود با همه آشنایی به هم میزند ، دوستی برقرار می کند و خودمانی می شود . بیچاره کسی که به افتخار دوستی او نایل شود! کاچکاریوف وسایل اتاق او را به دلخواه خود می چیند و تازه اگر او از صمیم قلب به کاچکاریوف کمک نکند که اختیار خانه او را به  دست بگیرد، بد و بیراه هم می شنود. کاچکاریوف خیاط و کفاش خود را به دوستانش تحمیل می کند، نه به آن دلیل که به بهتر بودن آنها اعتقاد داشته باشد، بلکه فقط برای آنکه بگوید: «من معرفی کردم.» کاچکاریوف دلش می خواهد همه چیز و همه کار از طریق او انجام گیرد و همه بگویند: «هرکاری از دست او ساخته است.» او برای این منظور حاضر است این در و آن در بزند، عرق بریزد و هر گرفتاری را تحمل کند. دوستش قصد دارد خانه بخرد: کاچکاریوف یک خانه حاضر و آماده سراغ دارد که از همه نظر عالی است و درست همان چیزی است که دوست او لازم دارد. البته خود کاچکاریوف تا به حال در آن خانه نبوده، ولی حاضر است همان لحظه وضعیت اتاق های آن را شرح دهد، امکانات و مزایای آن را برشمرد، و بر سر مرغوبیت هر تير وتخته خانه قسم بخورد. اگر دوستش تمایلی به دیدن خانه نشان ندهد، به زور او را به دنبال خود می کشد، به او اصرار می کند، تمنا می کند و در صورت پاسخ ردّ قاطع، به شیوه خود با او دعوا می کند: او را «خوک» و «بی چشم و رو» می نامد. نخستین کلمات او خطاب به دلال ازدواجی که در خانه پادکالوسین به او برمی خورد چنین است: «بکو ببینم این چه غلطی بود کردی که مرا زن دادی؟» از این حرف چنین بر می آید که ازدواج چندان سعادتی برای او به همراه نداشته است و دلیلی ندارد که او برای عروسی دیگران خود را به زحمت بیندازد. ولی چنین نیست. با سر در آوردن از کار دیگران، او به سگ شکاری شباهت می یابد که بوی خرگوش به مشامش رسیده باشد. او برای سر و سامان دادن به این کار، ازدواج را با چنان رنگ و لعاب دلفریبی توصیف می کند که فقط قوه تخیل بی در و پیکر خود او از عهده آن يرمی آید. به همین دلیل است که اگر بازیگر نقش کاچکاریوف، پس از شنیدن قصد پادکالیوسین برای عروسی، حالت فردی را به خود بگیرد که قصد و هدف خاصی از اعمال خود دارد، از همان ابتدا تمام نقش خود را خراب خواهد کرد. کاچکاریوف در پایان نمایش، هنگامی که از دست پادکاليوسين به غضب می آید می گوید: «البته راستش را بگویم من هم بهتر از او نیستم. خودتان بگوید، با تک تک شماها هستم. واقعاً من کودن نیستم؟ احمق نیستم؟ برای چه جوش میزنم، داد می کشم؟ گاهی گلویم می گرفت. بگویید ببینم او چه کاره من است؟ قوم و خویشم است؟  من چه کاره او هستم؟ پرستارش، عمه اش، مادر شوهرش یا مادر خوانده اش؟ شیطان توی جلدم رفت؟ چطور شد که من این طور برای او خودم را این در و آن در میزنم و به خاطر این مرده شوربُرده حرص و جوش می خورم؟ شیطان هم سر در نمی آورد. واقعا برای کارهای نوع بشر نمی شود دلیل پیدا کرد!» تمام راز و رومز شخصیت کاچکاریوف در این کلمات نهفته شده است. ژیواکین دلقک و لوده نیست، از پا به سن گذاشته های دوستدار جنس لطیف است و به همین دلیل، با وجود، لباس کهنه نظامی، به سر و وضعش می رسد . او در هر جا که دست سرنوشت او را به آنجا بکشاند، چین باشد یا سیسیل ، فقط یک چیز می بیند: « دخترهای ترگل و ورگل» برای او غیر از این ترگل و ورگل ها دیگر چیزی در دنیا وجود خارجی ندارد. آنوچکین آدمی است که فقط با یک رؤیا زنده است مجامع اشرافی، که او آن را حتی به خواب هم ندیده و اصولا هیچ وجه مشترکی با آن ندارد . او خود را فردی تحصیل کرده نشان می دهد و به محض شنیدن نام سیسیل، جویا می شود که آیا آنجا « دختر خانمها» به زبان فرانسوی صحبت می کنند یا نه. . بانوان، زبان فرانسوی و آداب معاشرت مجامع اشرافي برای او معنا و مفهوم زندگی را تشکیل می دهند و به غیر از آن چیزی را به رسمیت نمی شناسد. آنوچکین ها در این کره خاکی خصوصیات بارز فراوانی دارند: انها هستند که از هر عبارت دوپهلوی پیش پاافتاده و زننده در کمدی های نازل به شعف می آیند ونمایشنامه ها را به واسطه نکات خلاف اخلاق مورد انتقاد قرار می دهند، آنها هستند که نه روی صحنه و نه در کتاب، از آدم های طبقات پایین اجتماع و عبارات عامیانه خوششان نمی آید. آنوچکین چهره ای است کاملاً ویژه که برای ایفای نقش او در تئاتر به هوش و استعداد فراوانی نیاز است. پنجمین شخصیت نمایش، نیمرو ( مدیر داخلی اداره ) است. فردی است خشن و مادی؛ ولی در پترزبورگ کار می کند، بنابراین نباید ظاهر یک آدم نخراشیده شهرستانی را داشته باشد. کلاً برای ایفای نقشهای آفریده گوگول، بازیگران پیش از هر چیز باید سادگی خود را حفظ کنند و از هرگونه تلاش و تمایل تصنعی به خنداندن تماشاگران خودداری ورزند. اگر قهرمانی نقطه ضعف یا جنبه خنده داری داشته باشد، دقیقاً به همین علت خنده تماشاگران را برمی انگیزد که اصلاً گمان نمی برد چيز غریب یا مضحکی در وجود او هست. در جامعه هیچ کس نمی کوشد برای خنداندن دیگران از شخصیت خود مایه بگذارد و صحنه تئاتر باید آینه جامعه باشد ... شخصیت دلال ازدواج در عروسی یکی از جاندارترین و نمونه وارترین آفریده های گوگول است. هنرپیشه ایفاگر این نقش باید پیش از هر چیزی به جنب و جوش و چالاکی حرکات و گفتار عامیانه او خو گيرد. هرگونه بی حالی و سنگینی بلافاصله نقشی را بر باد می دهد. این زن عامی و بی پروایی است که در حرفه خود آبدیده شده است. هیچ شرایطی نمی تواند او را به وحشت اندازد، هیچ اعتراض و مخالفتى مانع کارش نمی شود، او برای هر پرسش، پاسخی آماده دارد. عروس در مورد دائم الخمر بودن یکی از خواستگاران از او سوال می کند و پاسخ می شنود:«مشروب می خورد، حاشا نمی کنم. چه کارش می شود کرد. کارمند رده نُه است؛ در عوض مثل موش ساکت و آرام است.» و بلافاصله برای تسکین عروس می افزاید:« ولی حالا زیاد اشکالی هم ندارد که گاهی دمی به خمره می زند. تمام هفته را که مست نیست بعضی روزها هم هوش و حواسش سرجاست.» در مورد یکی دیگر می گوید:« کمی لکنت دارد، در عوض خیلی ساده و فروتن است.» چه طنزی، چه زبانى، چه شخصیت هایی، و چه پایبندی عمیقی به شخصیت های تیپیک و طبیعی! ولی افسوس که صحنه تئاترهای ما همانند ساختمان زیبایی که به تصرف شب کورها درآمده باشد. از کمدی های نازل درباره عشق های قندی و ازدواج های ناگزیر پر شده  است. و ما این عشق ها و ازدواج ها را«سوژه» می نامیم. با نگریستن به سایر کمدی ها و نمایش های فکاهی ما و پذیرفتن آنها همچون بازنمای واقعیت، چنین خواهید پنداشت که جامعه ما جز عشق ورزیدن کار دیگری ندارد و با عشق زنده است و نفس می کشد! آن هم چه عشقی، بی آلایش و بی منظور، بدون هیچ چشم داشتی به جهیزیه و روابط و جلب حمایت و سوءاستفاده! …   ► زندگی نامه نویسنده نیکلای واسیلویچ گوگول (به روسی: Никола́й Васи́льевич Го́голь) نویسنده بزرگ روس بود. گوگول بنیان‌گذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است.   گوگول در روستای بالشیِه ساروچینتسی در ایالت پولتاوا (واقع در اوکراین) به دنیا آمد. کودکی او در املاک خانوادگیشان در دهکده واسیلیِفکا سپری شد. در ۱۸۱۸ وارد مدرسه شهرستان شد و سپس در دبیرستان علوم عالی شهر نیژین به تحصیل ادامه داد. پس از پایان دبیرستان به پترزبورگ رفت و امیدوار بود بتواند در آنجا شغل دولتی نان‌وآب‌داری به دست‌آورد، ولی پترزبورگ این امید را برآورده نساخت و گوگول مقامی بیش از یک کارمند ساده به دست نیاورد. در ۱۸۲۹ منظومه هانس کوشِل‌گارتِن را به چاپ رساند. این کتاب با موفقیتی روبه‌رو نشد و تقریباً تمام نسخه‌های آن را خود گوگول خرید و آتش زد. این ناکامی، نویسنده نوپا را نسبت به ادبیات دلسرد کرد، ولی سرخوردگی او طولانی نبود. در سالهای ۱۸۳۱-۱۸۳۲ داستانهای منثور شبهایی در قصبه نزدیک دیانکا منتشر شد و تحسین الکساندر پوشکین را برانگیخت. رمانتیسم این داستانها در مضمونهای افسانه‌ای و قصه‌وار آنها و نیز در به تصویر کشیدن زندگی خوش و بی‌غم مردم نمود می‌یافت. این اثر گویای عشق و علاقه نویسنده به زادگاهش، اوکراین، و مردم آن است و در آن هنوز از خنده تلخ و آمیخته به گریه که در مجموعه بعدی داستانهای او با عنوان میرگورود (۱۸۳۵) احساس می‌شود خبری نیست. گوگول در میرگورود به نمایش زندگی پیش‌پا افتاده و مبتذل مردم عامی روی آورد. این نخستین بار بود که در ادبیات روس نیروی هولناک زندگیِ فاقد معنویت نمایان می‌شد و ریشه‌های اجتماعی آن آشکار می‌گشت. گوگول از سال ۱۸۳۵ تا ۱۸۴۲ مشغول نگارش مجموعه داستانهای پترزبورگی (شامل داستانهای دماغ، پرتره، کالسکه، بلوار نفسکی، یادداشتهای یک دیوانه و شنل) بود که در آنها استادیِ نویسنده در قلمروهای جدیدی جلوه می‌یافت: گوگول در این داستانها در مقام روایتگر شهرها رخ می‌نماید که عمق تضادهای اجتماعی موجود در شهر را به چشم دیده و دریافته است. وی همزمان با نگارش داستانهای پترزبورگی، روی نمایشنامه بازرس نیز کار می‌کرد. ذهن خلاق و جستجوگر نویسنده در این اثر در پی بسط و تعمیمهای گسترده و فراگیر بود. وی در اعتراف نویسنده نوشت: «من در بازرس عزمم را جزم کردم تا تمام پلشتیهای روسیه را در توده‌ای گرد آورم و یکباره همه‌شان را به تمسخر بگیرم.» بازرس در سال ۱۸۳۶ روی صحنه رفت. برخی از آن استقبال کردند و از موفقیت آن به وجد آمدند و گروهی دیگر نویسنده را به هجونویسی و افترا زدن به روسیه متهم کردند و او را «یاغی خطرناک» خواندند. این اتهامات و سرزنشها گوگول را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او تصمیم گرفت به خارج از کشور سفر کند تا در «فراغت دوردستها» بتواند کتاب نفوس مرده را که تازه نوشتنش را شروع کرده بود، به پایان برساند. زندگی نسبتاً آرام در رم و در میان آثار هنری نفیس موزه‌های شهر، تأثیر خوبی بر وضعیت روحی نویسنده نهاد و او در سال ۱۸۴۱ نگارش جلد نخست نفوس مرده را به پایان برد و پس از بازگشت به روسیه آن را منتشر ساخت. در این منظومه منثور که در نوع خود منحصربه‌فرد است، گوگول تصویر غمباری از بحران اقتصادی، اجتماعی و معنوی نظام سرواژ و رعیت‌داری را ارائه می‌دهد و در همان حال، ماهیت درنده‌خوی گرایشهای سرمایه‌داری را که تازه داشتند در روسیه پا می‌گرفتند، آشکار می‌سازد. به گفته آلکساندر هرتسن، نویسنده و اندیشمند بزرگ روس، این کتاب «لرزه‌ای بر سراسر روسیه انداخت». ولی محافظه‌کاران همچنان به چشم هجونویس و افترازن به گوگول نگاه می‌کردند. این بدفهمیها تأثیر عمیقی بر وضعیت روحی نویسنده گذاشت و او را از لحاظ فکری و عقیدتی دچار تزلزل ساخت. گوگول به منظور بیان نگرشهای حقیقی خود نسبت به زندگی مردم روسیه و نسبت به آثار خود، در سال ۱۸۴۷ کتاب قطعات برگزیده از نامه‌نگاری با دوستان را منتشر کرد که در میان هواداران هنر او واکنشهای مختلفی برانگیخت. ویساریون بلینسکی، منتقد مشهور روس، در نامه‌ای که در تاریخ فرهنگ و ادبیات روسیه به نامه به گوگول مشهور شد، شدیداً او را محکوم کرد. گوگول که احساس می‌کرد تکیه‌گاه‌های خود را در راه خدمت به حقیقت از دست می‌دهد، برای یافتن آرامش و اتکای معنوی به مذهب روی آورد. او امید بسیاری داشت که با تمام کردن نفوس مرده سرانجام نظر مساعد خوانندگان را نسبت به خود جلب کند. گوگول در بخش دوم این اثر قصد داشت نوزایی روسیه را نمایش دهد و اشرافزادگان والا و دارای افکار مترقی را به تصویر بکشد. ولی طرح او عملی نشد و اثر فاقد یکپارچگی ظاهری و درونی بود. گوگول در یک لحظه سرخوردگی دستنویس جلد دوم نفوس مرده را سوزاند و چند روز بعد از دنیا رفت و در مسکو به خاک سپرده شد. گوگول نویسنده‌ای است با قریحه استثنایی. تأثیر او بر نویسندگان پس از خود عظیم و همه‌جانبه است. گوگول جایگاه شیوه رئالیسم انتقادی را در ادبیات محکم کرد و سمت و سویی در ادبیات روسیه به وجود آورد که بحق «محور گوگول» نام گرفت. آثار نویسنده که به فارسی ترجمه شده است: شب‌ها کنار دهکده دیکانکا (۱۸۳۱-۱۸۳۲) از این مجموعه داستان کوتاه، داستان انتقام موحش توسط عبدالرحیم احمدی و داستان ایوان فیودورویچ اسپونکا و خاله اش توسط خشایار دیهیمی ترجمه شده است. میرگرود (۱۸۳۵) از این مجموعه داستان کوتاه، داستانهای ملاک قدیمی و چطور ایوان ایوانویچ با ایوان نیکیفورویچ دعوا کرد توسط خشایار دیهیمی ترجمه شده است. تاراس بولبا (قسمتی از میرگرود؛ ۱۸۳۵) آرابسک (۱۸۳۵) سه داستان از این مجموعه به فارسی منتشر شده است (داستان تصویر تحت عنوان پرتره ترجمه پرویز همتیان بروجنی انتشارات چشمه و داستانهای بلوار نیفسکی و یادداشتهای یک دیوانه ترجمه خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی) بینی (۱۸۳۶) ترجمه خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی کالسکه (۱۸۳۶) ترجمه خشایار دیهیمی شنل (۱۸۴۲) ترجمه خشایار دیهیمی در کتاب یادداشتهای یک دیوانه و هفت قصه دیگر انتشارات نی روح‌های مرده (۱۸۴۲) ترجمه کاظم انصاری با نام نفوس مرده نشر اندیشه، و ترجمه فریدون مجلسی با نام مردگان زرخرید انتشارات نیلوفر. این کتاب در لیست روزنامه گاردین (۱۰۰۰ رمان که هر شخص باید بخواند) قرار دارد. نمایشنامه بازرس (۱۸۳۶)، ترجمه آبتین گلکار، انتشارات هرمس نمایشنامه عروسی (۱۸۴۲)، ترجمه آبتین گلکار، انتشارات هرمس نمایشنامه قماربازان (۱۸۴۳) ترجمه عبدالرحیم احمدی در کتاب انتقام موحش و قماربازان انتشارات دادار پرتره ترجمه پرویز همتیان بروجنی، نشر چشمه نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 12 May 2017 07:34:46 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3486/عروسی اجرای "سايه هاي متقارن" در كنسرواتوار چايكوفسكي http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/3444/اجرای-سايه-هاي-متقارن-كنسرواتوار-چايكوفسكي دیدبان روسیه: كنسرت موسيقي ايراني با عنوان "سايه هاي متقارن" فردا هشتم ماه مي در سالن راخمانينوف كنسرواتوار چايكوفسكي در چارچوب پانزدهمين فستيوال بين المللي موسيقي برگزار مي شود. گروه ايراني "كاروان" (ايران) و كوارتت كلاسيك زهي "Anno domini"(روسيه) در این اجرا قطعات و تصانیف کهن ایرانی از ساخته های علی اکبر شیدا، پرویز یاحقی، حسین علیزاده و .... را با تنظیم های جدید و هماهنگ شده با موسیقی جهانی اجرا می کنند. قطعات این اجرا از تنظیم های شاهین ساریخانی است، که در آنها با نگرش جهانی به موسیقی ایرانی نگاه شده است. نوازندگان ساز های  ایرانی، مریم امیری (تار)، نازنین غنی زاده (کمانچه)، مرتضی سنایی (نی)، مریم ملا(تمبک)،   خوانندگان: سارنگ سیفی زاده و علیرضا وکیلی منش می باشند. ایرانیان علاقه مند در مسکو می توانند جهت تهيه بليط به گيشه كنسرواتوار مراجعه و يا جهت رزرو بليط با شماره تلفن هاي ٨٤٩٥٦٢٩٨٩٠٥ تماس حاصل نمايند. گفتنی است اطلاعات بیشتر در سایت این مجموعه وجود دارد که برای ورود به آن اینجا را کلیک نمایید. پایان نوشتار/ ]]> هنر Sun, 07 May 2017 13:54:36 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/3444/اجرای-سايه-هاي-متقارن-كنسرواتوار-چايكوفسكي انگور فرنگی http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3423/انگور-فرنگی دیدبان روسیه: از صبح زود ابرهاي تيره‌باران‌زا سراسر آسمان را پوشانده بود؛ همه جا  و ‌ بود و هوا ؛ همانطور  در روزهای ابری، آسمان تیره و گرفته است. انگار خیلی وقت آسمان بالای دشت را ابرهای تیره باران‌زا فرا گرفته‌اند و منتظر باران هستی ولی خبری از باریدن نیست. دامپزشك "ايوان ايوانويچ" و آموزگار دبيرستان "بوركين" از راهپيمايی خسته شده و دشت به نظرشان بي‌پایان مي‌آمد.  در دوردست‌ها آسیاب‌های بادی روستای میرونوسی به سختی دیده می‌شدند. در سمت راست هم، ردیفی از تپه‌ها در دوردست‌ها و از پشت روستا دیده می‌شدند  گاهی غیب و دوباره ظاهر می‌شدند. هر دو می‌دانستند  آنجا ساحل رودخانه، مراتع، درختان بید سبز و خانه‌های ویلایی هستند و اگر از تپه‌ای بالا بروی، دشت وسیع دیگری، خطوط تلگراف و قطاری  در دور دست مثل ی می‌خزید دیده می‌شوند؛ در هوای صاف پیش می‌آمد  از آنجا حتی شهر هم پیدا باشد. حالا توی این هوای  و آرام  گویی همه طبیعت آرام گرفته و در رویا به سر می برد، ایوان ایوانیچ و ین با عشق به دشت وارد شده بودند و هر دو با خود  می   چقدر این  پهناور و زیبا است. بوركين گفت: - دفعه گذشته، وقتي ما در آغل خانه كدخدا "پركوفي" جمع بوديم شما مي‌خواستيد ماجرایی را تعریف ید. - بله، آن موقع مي خواستم درباره برادرم بگویم. ايوان ايوانیچ آه بلندی كشيد و پیپ خود را روشن كرد، اما تا خواست ماجرا را تعریف ، در همان لحظه باران گرفت و با گذشت حدود ۵ دقیقه شدت گرفت، باران شدیدی  اصلا نمی‌شد پیش‌بینی   تا ی ادامه خواهد داشت... . بوركين گفت: - بايد سرپناهي پيدا كنيم؛ بياييد برويم پيش آليوخين، نزديك است. - برويم. هوا نمناك و زمين پر گل و همه چيز ناراحت‌كننده و راه رفتن در آن هواي سرد نامطبوع بود. ايوان ايوانويچ و بوركين در سراسر بدن خود، خيسي و چسبندگي و ناراحتي احساس مي‌كردند و پاهايشان از گل‌هايي  به ‌هايشان چسبيده بود  سنگيني مي‌كرد. هنگامي‌كه به انبارهاي اربابي نزديك شدند چنان خاموش و بي‌صدا بودند كه انگار رنجش و دلخوري‌اي بينشان پيش آمده است. بزودي  به خانه آليوخين رسيدند. آليوخين  در انبار مشغول  بود با ديدن آنها خوشحال شد و از آنها خواست به خانه بروند. خدمتكار آليوخين در را به روي ايوان ايوانيچ و بوركين باز كرد. زن جوان آنقدر زيبا بود كه هر دوي آنها بهت‌ زده سر جا ايستادند و به يكديگر نگاه كردند. آليوخين به دنبال آنها به خانه آمد و گفت: - آقايان، هيچ نمي‌توانيد تصورش را بكنيد كه از ديدن شما چقدر خوشحالم. اصلاً انتظارش را نداشتم. بعد رو به خدمتكار كرد و گفت: پلاگيا لباس خشك و پاكيزه براي مهمان‌ها بياوريد. راستي خوب است كه خود من هم لباسن را عوض كنم. اما اول بايد خودم را بشورم، چون به نظرم از بهار تا حالا خودم را نشسته‌ام. آقايان ميل داريد تا اينجا را آماده مي‌كنند برويم آبي به تنمان بزنيم.   صاحب خانه در حين درآوردن لباس‌هايش مي‌گفت: - بله مدتي است كه من حمام نكرده‌ام. اين آبگير را پدرم ساخته و چنانكه مي‌بينيد خوب و پاكيزه است، اما من حتي براي شست‌وشو هم وقت ندارم. ايوان ايوانيچ شنا مي‌كرد و دلش نمي‌خواست از آب بيرون بيايد. بوركين و آليوخين لباس پوشيده بودند و مي‌خواستند بروند و او همچنان شنا مي‌كرد و شيرجه مي‌زد. بالاخره او را صدا كردند و هر سه به خانه برگشتند و به طبقه بالا رفتند. خدمتكار زيبا آرام، آهسته و لبخند‌‌زنان روي قالي قدم بر مي‌داشت و چاي و مربا به آنها تعارف مي‌ فقط آنوقت بود  ايوان ايوانيچ  شروع به گفتن داستان خود كرد. - ما دو برادريم، يكي من، ايوان ايوانيچ و ديگري نيكلاي ايوانيچ كه دو سالي از من كوچكتر است. من به رشته علمي پرداختم و دامپزشك شدم اما نيكلاي از همان نوزده‌سالگي پشت ميز نوكري دولت نشست. پدر، شش دانگي ملك برايمان باقي گذاشته بود، اما بعد از مرگش ملك را بجاي بدهكاري‌هاي پدر از ما گرفتند؛ با وجود اين دوره بچگي ما در ده به آزادي گذشت. - شما خوب مي‌دانيد كه هر كس اگر يك دفعه در زندگيش ماهي خاردار صيد كند يا موسم پاييز زاغچه‌ها را ببيند كه در هواي صاف و سرد بالاي دهكده پرواز مي‌كنند، ديگر به زندگي شهري رغبتي ندارد و تا دم مرگ زندگي آزاد روستايي او را بسوي ده مي‌كشاند؛ به این جهت برادرم از كار در اداره دولتي كسل و خسته مي‌شد. برادرم آدم خوب و مهرباني بود؛ من دوستش داشتم، اما هيچ نمي‌توانستم با آرزوي او كه عبارت بود از گوشه‌نشيني در كنج ده آن هم براي تمام مدت زندگي موافقت . خود را در خانه روستايي پنهان كردن! اين زندگي نيست، بلكه خودپرستي  و تنبلي است. يك نوع زندگي تارك دنيايي است،  آن هم بي‌رنج و مشقت. - نيكلاي وقتي در دبيرخانه اداره دولتي نشسته بود، همه‌اش در اين فكر بود كه در خانه روستايي سوپ سبزي خودش را كه بوي مطبوعش در خانه مي‌پيچد بخورد، روي علف سبز بنشيند، در آفتاب بخوابد و ساعت‌هاي دور و درازی روي نيمكت بنشيند و دشت و جنگل را تماشا كند. يگانه خوشحالي و غذاي روحش كتاب‌هاي كشاورزي و هرگونه سفارشي بود كه در اين باره در تقويم‌ها انتشار مي يافت. روزنامه‌خواني را هم دوست داشت، اما فقط آگهي‌هاي فروش تكه‌اي زمين قابل كشت و چمنزار و خانه روستايي و رودخانه و باغ و آسياب و استخر با آب روان را مي‌خواند. بارها مي‌گفت: "زندگي در ده خوبي هاي خودش را دارد. روي ايوانت مي نشيني و چاي مي خوري و تماشا مي‌كني كه مرغابي‌هايت چطور در استخر شنا مي‌كنند، عطر گل‌ها همه جا را گرفته و انگور فرنگي رشد مي‌كند و مي‌رسد. سال‌ها گذشت، او را به استان ديگري منتقل كردند، ديگر پا به چهل سالگي گذاشته بود و هنوز هم دائما آگهي‌هاي روزنامه‌ها را مي‌خواند و پول جمع مي‌كرد. بعد شنيدم بدون احساس زن گرفته است؛ زنش بيوه‌اي بي‌ريخت و پير بود. تنها حسنش اين بود كه درآمدكي داشت. او زن را نيمه‌ سير نگه مي داشت و درآمد او را به نام خودش در بانك مي گذاشت. زندگي زن آنقدر سخت بود كه سه سالي نگذشته مرد. البته نيكلاي را حتي لحظه‌اي اين فكر ناراحتش  كه تقصير مرگ زن به گردن اوست. پول مثل ودكا آدم را احمق مي‌‌كند. در شهر ما تاجري بود كه پيش از مرگش دستور داد برايش بشقابي از عسل بياورند. آن‌وقت پول‌ها و بليط‌هاي بخت‌آزمايي‌اش را با آن عسل خورد تا دارايي‌اش به دست كسي نيفتد؛ بگذريم. برادرم بعد از مرگ زنش شروع به جست‌وجو و انتخاب زمين و ملك كرد. او از طریق ی دلال و با پول سودی گرفتن توانست پول زميني به مساحت 112 هكتار با خانه اربابي و جاي خدمتكاران و چمنزار بزرگي را بخرد. ولي آن ملك باغ ميوه و انگور فرنگي و استخر و مرغابي نداشت.   سال گذشته به ديدنش رفتم؛ بعد از ظهر به آنجا رسيدم. هوا گرم بود. به طرف خانه رفتم. سگي حنايي رنگ و چاق و سنگين به طرفم آمد، مي خواست عوعو كند، اما تنبلي‌اش مي‌آمد. زن آشپز گفت: "ارباب دارد استراحت مي‌كند." وقتي پيشش رفتم ديدم در رختخواب دراز كشيده؛ پير، چاق و شكم گنده شده بود. گونه‌ها و دماغ و لپ‌هايش باد كرده بود. همديگر را در آغوش كشيديم و اشك خوشحالي و غم ريختيم كه زماني جوان بوديم و ديگر موهایمان سفيد شده و وقت مردنمان رسيده است. برادرم لباس پوشيد و مرا برد كه ملكش را نشانم بدهد. پرسيدم: خوب، تو چطور اينجا زندگي مي‌كني؟ گفت: "بدك نيست. خدا را شكر، زندگيم خوب است." مي ديدم كه او ديگر آن كارمند بيچاره‌ترسوي سابق نبود. به زندگي آنجا عادت كرده و خوشحال بود. پر مي‌خورد، در حمام شست‌و‌شو مي كرد، پيه مي‌آورد و چاق مي‌شد.  ايوان ايوانويچ گفت: حالا كاري به كار او نداريم صحبت بر سر خود من است. مي‌خواهم تغيير و تحولي را كه در آن مدت كوتاه كه در ملك او گذراندم و در من ايجاد شد را برايتان تعريف كنم. شب، هنگام چاي آشپز بشقابي پر از انگور فرنگي برايمان روي ميز گذاشت. اين انگور فرنگي را نخريده بودند. اولين محصول همان بيست بوته‌اي بود كه برادرم خريده و در زمين خود نشانده بود. نيكلاي ايوانيچ تبسمي كرد. دقيقه‌اي خاموش و با چشم پر اشك به تماشاي انگور فرنگيش پرداخت. از شوق و هيجان زبانش بند آمده بود. بعد دانه‌ايي به دهان گذاشت و با ذوق و نشاط كودكانه‌اي نگاهي به من انداخت و گفت: چقدر خوشمزه است! آنوقت با حرص و ولع شروع  به خوردن و گفت: آخ، چه خوشمزه است! بخور، امتحان كن! من يكي به دهان گذاشتم، پوست كلفت و ترش بود. اما به قول پوشكين، فريب خشنودكننده، گرامي‌تر از تاريكي حقيقت است. من مرد خوشبختي را مي ديدم كه آرزوي نهانش به خوبي برآورده شده و به هدف زندگي‌اش رسيده و آنچه را كه مي‌خواسته بدست آورده و از خود و سرنوشتش راضي است. هميشه تفكر و انديشه من درباره خوشبختي انسان‌ها نمي‌دانم چرا با احساس غم و اندوه آميخته مي‌شد، ولي در آن‌وقت با ديدن اين مرد خوشبخت احساس دردناكي شبيه و نزديك به ناامیدی به من دست داد. ايوان ايوانيچ از جا برخاست و به گفتارش ادامه داد:  من در آن شب پي بردم كه خود من هم آدم راضي و خوشبختي هستم. من هم سر ناهار و هنگام شكار به ديگران مي‌آموختم كه چگونه بايد باور و ايمان داشته باشند، چگونه بايد مردم را اداره كرد. من هم مي گفتم كه دانايي روشنايي است فرهنگ ضروريست اما براي مردم ساده،  فقط سواد خواندن و نوشتن بس است. مي گفتم آزادي نعمتي است مانند هوا و بي آن زندگي ممكن نيست. اما هنوز بايد صبر كنيم. آره من اين را مي گفتم. اما حالا مي پرسم: صبر براي چه؟ از شما مي پرسم  صبر براي چه؟ بخاطر چه؟ بخاطر كه؟  چه فايده از انتظار وقتي كه ديگر نيرويي براي زنده ماندن باقي نمانده است و با وجود اين زندگي لازم است و مي‌خواهيم زنده باشيم و زندگي كنيم! صبح زود از پيش برادرم برگشتم و از آن روز ديگر ماندن در شهر برايم غير قابل تحمل شد. خاموشي و آرامش شهر رنج و عذابم مي دهد. من ديگر پير شده‌ام و بدرد نبرد و پيكار نمي خورم، حتي نيروي بيزاري و قهر و تنفر برايم باقي نمانده است. فقط روحم زجر مي كشد، برآشفته مي‌شوم و افسوس مي خورم. شبها  فكرهاي زيادي بسرم مي‌زند و خوابم نمی برد...آخ اگر من جوان بودم! ايوان ايوانيچ هيجان‌زده شده بود و در اتاق قدم مي زد. ناگهان به آليوخين  شد و دستانش را مي فشرد و التماس  مي گفت: آسوده دل ننشينيد، نگذاريد دل و جانتان به خواب برود! تا جوانيد و نيرومند و آماده، از نيكوكاري خسته نشويد! خوشبختي شخصي وجود ندارد و نمي‌تواند وجود داشته باشد، اگر زندگي داراي معنا و هدفي است آن هدف و معنا آسودگي و رفاه شخصي نيست، بلكه چيزي خردمندانه و عاليست. تا مي توانيد نيكوكاري كنيد! هر سه آنها در گوشه‌هاي مختلف اتاق جدا از هم نشسته و خاموش بودند. آليوخين دلش براي خواب پر پر مي‌زد. او ساعت دو از خواب بيدار شده بود به دنبال كارهاي كشاورزي رفته بود و چشم‌هايش از خستگي داشت بهم مي‌رفت، ولي چون مي‌ترسيد كه مهمان‌ها در غياب او داستان شوخ و خوشمزه‌اي تعريف كنند، از جايش بلند نمي‌شد. او سعي نمي‌كرد عميق بشود و سر دربياورد كه آنچه ايوان ايوانيچ حكايت كرد عاقلانه و عادلانه بود يا نه، برايش همين بس بود كه صحبت درباره علوفه و قير و بلغور نبود. به اين جهت خوشحال بود و مي‌خواست كه صحبت ادامه يابد... . اما بوركين از جا بلند شد و به آليوخين شب بخير گفت. ايوان ايوانيچ هم از جا بلند شد و به طرف جاي خواب خود رفت. خاموش و آهسته لباس كند و دراز كشيد و بعد از لحظه‌اي گفت: خدايا ما گناهكاران را ببخش. قطرات باران تمام شب به پنجره می خورد، گویی باران مي خواست اینگونه از تپش و التهاب  مهمان خانه … . ► تحلیلی بر داستان داستان انگور فرنگی در سال ۱۸۹۸ میلادی نوشته شده است. در آن سال‌ها نیی دوم بر روسیه  می . امپراتور جدید وقتی در سال ۱۸۹۴ به قدرت رسید، آب ی را روی دستان لیبرال‌ها ریخت تا دیگر آنها به اصلاحات چشم امید نبندند. او اعلام   تنها ی  به عقایدش احترام می‌گذارد، پدرش است و جهت‌گیری سیاسی پدرش را نیز دنبال خواهد . در داستان انگور فرنگی، نویسنده زندگی آن عصر را آن‌گونه  هست ترسیم می‌. وی با استفاده از روایت داستان در متن داستان درباره زندگی ی  دولت یعنی نیی ایوانیچ خبر می‌دهد. نیی ایوانیچ همچنان  مشغول به خدمت است همواره آرزو می  تا  شخصی در روستا داشته باشد تا بتواند در آن زندگی اربابی داشته باشد. نویسنده با شرح این آرزوی قهرمان داستان وارد ی با زمانه خود می‌شود. چرا  در پایان قرن ۱۹ میلادی دوره اربابان پایان یافته است. حال دیگر سرمایه‌داران ناموفق به دنبال بدست آوردن عنوان های اشرافی هستند و  آن اشرافیان سعی می‌ تا سرمایه‌دار شوند. بدین ترتیب نیی ایوانیچ به  غیر منطقی و با تمام قدرت سعی می‌ وارد طبقه در حال نابودی شود. او برای بدست آوردن ثروت با بیوه نازیبا اما پول‌داری ازدواج می‌ و ثروت او را تصاحب می‌شود. او همسرش را گرسنه نگه می‌دارد تا بالاخره به همین دلیل می‌میرد. با پس انداز پول،   مورد نظرش را می‌خرد و به آرزویش یعنی ارباب شدن تحقق می‌بخشد. در  خود انگور فرنگی می‌ تا به آرزوی دیرین خود جامه عمل بپوشاند.  در مدتی  نیی ایوانیچ در  خود زندگی می‌، وی چاق و پیر می‌شود و شباهت زیادی به اربابان واقعی پیدا می‌. او درباره خویش به مانند نجیب زاده سخن می‌گوید، در حالی  خود را از طبقه نجیب‌زادگان رها  است، در گفتگو با برادرش مسائل عاقلانه‌ای را مطرح می‌، اما گفتن آنها فقط برای این است  خود را آگاه به مسائل روز نشان دهد. اما آنگاه  اولین دانه‌های انگور دست پرورده خویش را جلوی او می‌گذارند، او هم نجیب زاده بودن را و هم دیگر مسائل مد روز را از یاد می‌برد و  غرق در لذت خوردن انگورها می‌شود. برادرش با دیدن خوشبختی برادر می‌فهمد  خوشبختی عاقلانه‌ترین و ارجمند‌ترین امور نیست،  چیزهای دیگری است. ارباب نیی ایوانیچ این توهم را از خود می‌سازد  انگور‌ها شیرین هستند. او خود را فریب می‌دهد تا احساس خوشبختی . به همین  بخش بزرگی از جامعه با پنهان شدن از واقعیت ها، در پشت  عاقلانه برای خود توهمی به وجود می‌آورد. همه استدلال‌های آنها سبب  و عملی نمی‌شود. توجیه آنها این است  هنوز وقتش نشده است؛ اما نمی‌شود همواره و بی نهایت امور را به بعد  . باید دست به عمل زد، عمل نی! و نه برای خوشبختی،  برای ی  برای فعالیت .  یب این داستان براساس استفاده از شیوه داستان در داستان  گرفته است. و بجز ارباب نیی ایوانیچ در آن برادر نیی یعنی ایوان  ین معلم و آلیخین ارباب نیز نقش ایفا می‌. دو نفر اول فعالانه مشغول حرفه خویش هستند. ارباب نیز آن‌طور  چخوف توصیف می‌، خیلی شباهتی به ارباب‌ها ندارد. او خود نیز زحمت می‌ و همه لباس‌هایش ی و یف است.  رو به ارباب می گوید: "خود را  و  نی انجام بده!" چخوف در داستان خویش سعی دارد بگوید هدف زندگی خوشبخت بودن نیست. او به عنوان نویسنده اواخر قرن ۱۹ و ابتدای قرن ۲۰ به این پرسش  هدف از زندگی چیست، پاسخ مشخصی نمی‌دهد و پیشنهادش این است  خواننده اثر به این پرسش پاسخ دهد. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 05 May 2017 05:54:33 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3423/انگور-فرنگی کوارتت؛ حکایت سیاستمدارانی که مدعی کاربلدی هستند http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3372/کوارتت-حکایت-سیاستمدارانی-مدعی-کاربلدی-هستند دیدبان روسیه: خر، بز، میمون و خرس دست و پا چلفتی در حکایت کریلوف گرد هم می‌آیند تا یک اجرای چهارنفره یا کوارتت برگزار کنند. میمون ناقلا و خیال پرداز به اشکال مختلف آنها را می‌نشاند تا اجرا صورت گیرد و مثل بقیه آنها به این فکر نمی‌کرد که نوازندگی فقط داشتن ساز و نُت موسیقی نیست؛ به نظر باید نواختن را هم بلد بود.   ► حکایت گروه موسیقی چهارساز (کوارتت) ایوان آندریویچ کریلوف   روزی میمون سر به هوا، خری، بزی، خرس چلُفتی گرد آمدند تا ساز زنند، با هم چهارتایی. نُتی جور کردند و سازی، کانتراباس، ویولا، ویولون هم داشتند یه دو تایی، بنشستند توی علفزار، زیر درخت نمدارِ خوش سایه ای، تا که اسیر خویش کنند، همه خلق جهان به موسیقی و هنری. کشیدند کمانه به سیم ها، پاره کردند آنها، لاکن نداشت هیچ فایده و اثری. میمون ناقلا فریاد کشید: ”نزنید دوستانم، نزنید! جملگی صبر پیشه کنید، حتی اندکی!” - آخر چگونه نوایی حاصل شود، آنگه که شما نه آنطور که باید، بنشسته اید؟ - تو ای خرس عزیز، با ساز باسَت، بنشین با ویولا، روبرو. - من نیز چون آغازگرم، با هم نواز خویش، شوَم پیشرو - آنگه نباشد نوای ساز ما، چون بود پیشتر، - همراه شوند با ما جنگل و کوهسار به پایکوبی هر چه بیشتر! دگر بار چهارساز همراه گشتند، چون بنشستند جور دیگری، لاکن نداشت این شیوه بر اعمالشان، هیچ فایده و اثری. این بار خر فریاد کشید: بایستید! من یافتم نکته و سرّ دیگری! - محتمل نیکو شود کارمان، گر بنشینیم در ردیف هر یکی پیش دیگری! جملگی طاعت گفتند خر را، بنشستند به یک ردیف هر یک با دیگری! لاکن نداشت این شیوه نیز، بر حالشان، هیچ فایده و اثری. بار دیگر بحثی درگرفت، افتاد در اردویشان فریاد و جدلی هر کسی داد نظری، باز گفتند باید نشست به شکل دیگری. از قضا با آن همهمه پر صدا، پر کشید به آنجا، بلبلی جملگی رو به او در خواهش شدند، تا حل کند استاد ساز، درد و مشکلی! - محبتی کن در حق ما، صبر پیشه کن، یک ساعتی!  تا گروه چهار ساز مان سامان دهی، - نباشد ما را هیچ نقصان، نزدمان هست هم نُت و هم موسیقی آلات ، لاکن تو ما را بیاموز رسم بنشستن، بهتری! بلبل دانا به آواز خوش چنین گفت: نوازندگی کار آن است که دارد علم و هنرش، گوش ظریفِ سازُ و نبوغ برترش - لاکن گر بنشینید به هر شکل و صورتی، از شما دوستانم، برون نیاید نوازنده با هنری!     ► تحلیل کوتاه بر حکایت   داشتن استعداد در همه امور لازم است، همچنان که در هر حرفه ای امری واجب و حیاتی است. پشت کار و زحمت زیاد در امر یادگیری و نه تنها رفتاری زیبا و اثر گذار برای ارائه خود؛ که به زودی این سراب از بین خواهد رفت. حکایت چهارساز یا کوارتت تنها ماجرای طنز نوازندگان خود آموخته و اجرای بی سرانجام آنها نیست، بلکه قصه واقعی در وصف افرادی است که دست به اموری می زنند که از آن سر در نمی آورند و تنها ادای آن کار را در می آورند. بلبل که استاد اهل فن موسیقی است، این مسئله را به این نوازندگان بی هنر یادآوری می کند. او به آنها می گوید: "فرقی نمی کند به چه ترتیبی بنشینید، درهر صورت از شما نوازنده ای از آب در نمی آید." افراد متظاهر که دچار اعتماد به نفس کاذب هستند، فکر می کنند دست به هر کاری بزنند، فوراً موفق می شوند و حتی به بهترین شکل ممکن از عهده انجام آن بر می آیند. اما به این مسئله فکر نمی کنند که موفقیت در بعضی امورعلاوه بر زحمت و تلاش زیاد، مشروط بر داشتن استعداد ذاتی نیز است.   اما کریلوف در این حکایت چه کسی را به تمسخر می گیرد؟ پاسخ این است که همه آدم های پر حرف و پر مدعا که فقط خوب حرف می زنند، اما عملی از آنها سر نمی زند. گفته می شود که کریلوف در این حکایت که در سال ۱۸۱۱ نوشته است، در بسیاری موارد قهرمانان حکایت را با سیاستمداران و نمایندگان شورای دولتی که در ژانویه سال ۱۸۱۰ به ۴ دپارتمان تقسیم شده بود، مرتبط کرده است، زیرا این سیاست مداران از نظر او و شاید بسیاری دیگر توان انجام امور مشخصی را ندارند و یا نمی توانند تصمیمات مهمی را اتخاذ کنند و همه این ناکارایی ها به دلیل نداشتن مهارت، تجربه و تخصص لازم در آن امور است. به طور مثال شخصیت «خرس دست و پا چلفتی» در این حکایت نماد گراف آراکچی یف، یک سیاستمدار و مقام عالیرتبه نظامی عصر امپراطوری روسیه است. چنین افرادی از بحث کردن و نمایش دادن استقبال می کنند، اما تا به کی و تا به کجا؟ این تنها بلبل دانا یا همان روشنفکران و اساتید اهل فن هستند که می دانند برای یک اجرای خوب، نیاز به یک تیم حرفه ای است.   ► زندگی و آثار نویسنده   ایوان آندریویچ کریلوف (به روسی: Ива́н Андре́евич Крыло́в) بهترین و شناخته شده‌ترین افسانه‌پرداز و حکایت‌ نویس اهل روسیه است. او احتمالاً بزرگترین لطیفه‌ پرداز در میان همه نویسندگان روس است. او در آثارش، اغلب ناکار آمدی بوروکراسی حاکم بر جامعه را که مانع رشد اجتماعی بود نقد می‌ کرد.   خلاقیت کریلوف افسانه پرداز، به گونه‌ای هماهنگ با جهان هنری ضرب‌المثل‌ها، داستان‌ها و مثل‌های روسی است؛ این خلاقیت عبارات استعاره آمیز را وارد گنجینهٔ زبان روسی کرده که بسیاری از آن‌ها ضرب‌المثل شده‌اند. زبان افسانه‌های کریلوف برای پوشکین، گریبایدوف، گوگول و دیگر نویسندگان روس نوعی الگو محسوب می‌شد. لنین از الگوها و موضوعات افسانه‌های کریلوف استفاده می کرد. افسانه‌های کریلوف به بیش از ۵۰ زبان زنده دنیا ترجمه شده‌اند. کریلوف ابتدا یک نمایشنامه‌ نویس و روزنامه‌ نگار بود تا اینکه در ۴۰ سالگی استعداد واقعی خود را کشف کرد. در حالی که بسیاری از حکایت‌های اولیه او برداشت‌های آزادانه‌ای از ازوپ و لافونتن بودند بعدها کار اصلی او خلق حکایت‌هایی شد که اغلب رگه‌ای از طنز داشتند. افسانه‌های کریلوف مانند «گرگ و گوسفندان»، «مرگ و میر وحشیان»، «رقص ماهی‌ها» و بسیاری دیگر رابطهٔ توده‌های مردم را با بی عدالتی اجتماعی نشان می‌دهند، و بسیاری از آن‌ها به طور مستقیم ضد دولت استبدادی خودکامه آن زمان بودند و علیه چپاول گری دولت مردان جهت گیری داشتند. اما در حقیقت در افسانه‌هایی مانند «اسب و سوار» و «خوشه» که در بردارندهٔ توجیه فروتنی در برابر فرمانروایان بود، ناپیوستگی دیدگاه‌های سیاسی کریلوف بیان شده، هرچند در اصل، دموکراسی عمیق، بیان اخلاقی ایده‌آل ملت، محکومیت خودپرستی و دو رویی جامعه درباری (افسانه‌های «کشاورز و رودخانه»، «برگ‌ها و ریشه‌ها» و غیره) در آثار وی بی‌نتیجه باقی مانده است. ایوان در ۱۳ فوریه ۱۷۶۹ در مسکو به دنیا آمد اما دوران کودکی او در شهر اورنبورگ و در تِوِر (این شهر از سال ۱۹۳۱ تا ۱۹۹۰ کالینین نام داشت) سپری شد. پدر او یک افسر برجسته ارتش بود که در ۱۷۷۵ از خدمت در ارتش استعفا داد و در ۱۷۷۹خانواده بینوای خود را ترک کرد. ایوان خیلی زود با فقر آشنا شد. نوجوانی بیش نبود که مجبور شد به عنوان کمک دفتردار کار کند. با زندگی در سن پترزبورگ کار دولتی یافت و کارمند خرده پای مجلس شد. او فقدان تحصیل منظم را با یادگیری مستقل ادبیات، ریاضی و زبان‌های فرانسه و ایتالیایی جبران کرد.   در ۱۴ سالگی اپرای کمدی «قهوه جوش» را نوشت که در آن به گونه‌ای زنده، خلق و خوی سرواژهای شهرستانی را بیان می‌کرد. در سال‌های ۱۷۸۸–۱۷۸۶ کمدی «خانوادهٔ مجنون»، «خیالباف در راهرو» و «شیاطین» را که توخالی بودن و فساد اخلاقی دربار پایتخت را استهزا می‌کردند و تراژدی «فیلاملا» که مخالف استبداد بود را خلق نمود.   کریلوف در سال ۱۷۸۹ اقدام به چاپ مجله «پستخانه ارواح» کرد و در آن نوشته‌های هجوی خود را منتشر نمود که با شجاعت عیوب جامعه درباری و سوءاستفاده دستگاه‌ های اداری را افشا می‌کرد. کریلوف در فعالیت‌های روزنامه‌نگاری و هم‌چنین در داستان «کاییب» و دیگر نوشته‌های خود همانند ادامه دهنده طنز فرهنگی نوینکوف عمل می‌کرد. طنز شجاعانه کریلوف موجب نارضایتی کاترین دوم شد. او از فعالیت‌های ادبی منع و چند سالی در شهرستان پنهان شد. در سال ۱۸۰۰–۱۷۹۹ «تراژدی- خنده» که اثری نیش دار ضددولتی بود را نوشت. کریلوف تنها در سال ۱۸۰۶ توانست به سن‌پترزبورگ بازگردد. در سال ۱۸۰۷–۱۸۰۶ کمدی «دکه مد» و «درسی برای دختران» را نوشت که سرسپردگی دربار را به استهزا می‌گرفت و موفقیت بزرگی به همراه داشت. در سال‌های ۱۸۴۱–۱۸۱۲ به عنوان کمک کتابدار در کتابخانه عمومی امپراتوری خدمت کرد. در سال ۱۸۰۹ اولین کتاب افسانه کریلوف به چاپ رسید که سرآغاز فعالیت کاری او به عنوان افسانه‌نویس شد.   کریلوف مدت نسبتا زیادی عمر کرد و هیچ وقت عادت های زندگی خویش را تغییر نداد. کاملاً غرق در تنبلی و لذت ها بود. او شخص دانا و نه خیلی مهربانی بود. اهل پرخوری نیز بود و از این موضوع هم اصلا خجالت نمی کشید. در پایان عمرش او می توانست هر چه که اراده کند، انجام دهد. کریلوف در ۲۱ نوامبر ۱۸۴۴ در سن ۷۵ سالگی درگذشت. بسیاری دلیل مرگش را پرخوری و در نتیجه آن چرخش روده هایش می دانستند، اما واقعیت این است که وی در اثر عفونت ریه درگذشت. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 28 Apr 2017 09:36:12 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3372/کوارتت-حکایت-سیاستمدارانی-مدعی-کاربلدی-هستند خانم صاحبخانه http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3324/خانم-صاحبخانه دیدبان روسیه: قهرمان اصلی این رمان، مرد جوانی به نام "واسیلی اوردینوف" است. او یتیم است و دانشگاه را تمام کرده اما تمایلی ندارد که به خدمت سربازی برود و به دنبال کار هم نیست، دلیلش هم این است که او پولی را که به ارث برده است، خرج می کند. اگر صرفه جویی کند برای ۳ سال خرج زندگی اش کافیست. او اتاقی را در زیرشیروانی همسر بیوه کارمند بازنشسته ای اجاره کرده است و تقریبا با هیچ کس رفت و آمدی ندارد. تنها سرگرمی او مطالعه است و چیز هایی هم می نویسد. اما ناگهان بیوه زن تصمیم می گیرد برای زندگی به روستا برود و اردینوف مجبور می شود که محل دیگری را برای سکونت پیدا کند. در تاریک و روشن بعد از غروب آفتاب در خیابان های پترزبورگ بی هدف ول می گشت. برای اردینوفی که تا پیش از آن برخوردی با کسی نداشت، دنیای جدید چنان او را تحت تاثیر قرار داده بود که همچنان که در شهر ولگردی می کرد، حسی شبیه به آدم های خواب گرد پیدا کرده بود. شبی او به کلیسا وارد شد، جایی که متوجه پیرمردی عجیب و غریبی شد که زن جوانی همراه وی بود، او به دنبال آنها راه می افتد... بالاخره آنطور می شود که او در خانه کوچک آنها اتاقی را اجاره می کند و به آنجا اسباب کشی می کند. به دلیلی نامعلوم اردینوف نسبت به این پیرمرد یعنی آقای مورین حس دشمنی دارد و دلش می خواهد همسر جوان وی کاترینا (مورین تصدیق می کند که کاترینا دختر اوست و مشکل ذهنی دارد.) را نجات بدهد. بین اوردینوف و کاترینا حس عجیب، شفاف و عاشقانه ای شکل می گیرد و بین مورین و اوردینوف دشمنی شعله می گیرد. بالاخره مورین به یاروسلاو الیچ، رئیس اداره پلیس محلی مراجعه می کند و از او می خواهد که به او کمک کند تا از شر مستاجر خود رها شود. اما یاروسلاو ایلیچ دوست قدیمی اردینوف از آب در می آید. او به نصیحت آشنای خود گوش می کند و از آن خانه می رود و در خانه یک آلمانی که تا قبل از آشنایی با مورین و همسرش قرار بود اتاق اجاره کند، ساکن می شود.     ► بخش هایی از رمان    ﺍُردينُف عاقبت تسلیم شد و تصمیم گرفت اتاق عوض کند . میزبانش، که بیوه ی کارمندی بازنشسته و بسیار بی چیز بود ، به عللی مجبور شده بود تا اخر ماه صبرنکرده و موعد اجاره اش منقضی نشده پترزبورگ را بگذارد  به روستای پرتی نزد خویشانش برود. جوان ولی می خواست تا اول ماه در اتاقکش بماند و با دریغ در فکر آخر ماه بود که بایست این گوشه ی دنجش [1] را که با آن خو گرفته بود ، خالی کند ، زیرا بی چیز بود و کرایه ی تمام خانه برایش گران بود. این بود که روز بعد از رفتن پیرزن شال و كلاه کرد و بیرون رفت و در کوچه پس کوچه های پترزبورگ دوره افتاد، در جست وجوی آگهی های اجاره ای که روی کاغذ نوشته و بر در بناهای بزرگ زده بودند. او عمارت هایی را می جست هرچه بزرگ تر و  مفلوک تر و پرمستاجرتر، زیرا در این جور جاها گوشه ی محقرى که می خواست نزد مستاجران فقیر آسان تر پیدا می شد. مدتی دراز دنبال جا گشته بود، با جدیت بسیار، اما به زودی احساس هایی می شود گفت ناآشنا در دلش راه یافت. ابتدا سر به هوا و با بی قیدی پرسه می زد، بعد شروع کرد با دقتی بیش تر گشتن و عاقبت کارش به جایی رسید که اطراف خود را با کنجکاوی بسیار تماشا می کرد. انبوه مردم بود و زندگی کوچه و جنجال و جنب و جوش مردم. چیزهایی که می دید و نیز وضع خودش در آن آشوب برایش تازگی داشت، زندگی حقیر و پر از خرده گرفتاری های روزانه که اسباب ذلت و ستوهیدگی پترزبورگیان جدی و پرمشغله بود که تمام عمر به هر در میزنند که با تلاش بسیار اما بی حاصل کنج گرم و نرم و دنجی برای خود دست و پا کنند که لانه ی آسایش و آرامششان باشد، اما عاقبت به راه های دیگر متوسل می شوند. این تقلاها دردسرها و افت و خیزش های سراسر ابتذال و پرملال، در دل او به عکس احساس روشن صلح و شادیِ آرامی بیدار می بخشید، به طوری که گلگونگی خفیفی کم کم به گونه های بی رنگش جان می بخشید و چشمانش گفتی با نور امیدی تازه درخشان می شد و هوای تازه و سرد را با نفس هایی عمیق حریصانه به سینه می کشید و سبکبالی نا آشنایی در خود احساس می کرد. …   صبح نزدیک ساعت هشت بیدار شد. خورشید اشعه ی زرین خود را بر پنجره های سبزرنگ و کفک پوش اتاق می پاشید. احساس خوشایندی یک یک اندام های بیمارش را نوازش می داد. ارام بود و آسوده و بی نهایت خوشبخت. احساس می کرد که لحظه ای پیش کسی بر بالین او بود. چشم گشود، این وجود نادیدنی را با نگرانی در اطراف خود جستجو کرد. چقدر دلش می خواست برای اولین بار در زندگی بگوید: "سلام ، روزت به خیر، عزیز دلم!" صدای پرمهر زنانه ای گفت: "تو چقدر می خوابی!" اردینف رو به سمت صدا گرداند و چهره ی زیبای بانوی صاحبخانه خود را دید که با سلامی گرم و لبخندی چون آفتاب روشن روی او خم شده بود. باز گفت: "ناخوشی ات چقدر طول کشید! بس است دیگر، بلند شو! چقدر می خواهی خودت را این کنج زندانی کنی؟ از قدیم گفته اند " آزادی از نون بهتره، از آب و آفتاب خوش تره "، بلندشو عزیزم ، پاشو پسر جان! اردينف دست او را گرفت و به گرمی فشرد. خیال می کرد هنوز در خواب است و خواب می بیند. "صبر کن، چای برایت دم کرده ام. می خواهی؟ چای بخور، برایت خوب است. من خودم خیلی مریض شده ام. می دانم چای خیلی خاصیت دارد." …   اردینف که دیگر خوب بیدار شده بود، گفت : " چت شده، چه خبر شده؟ کاترینا ؟ بگو، عشق من ، چت شده؟" کاترین ، نگاه به زیر افکنده، چهره ی برافروخته اش را در سینه ی او پنهان داشته، بی صدا زار می زد. مدتی طولانی همچنان نمی توانست چیزی بگوید و چنان که از چیزی سخت ترسیده باشد سراپا می لرزید. عاقبت نفس نفس زنان و به زحمت کلمه ای اداکنان ، با صدایی که به زحمت قابل شنیدن بود، گفت: "نمی دانم، اصلا یادم نیست چطور اینجا  پیش تو آمدم..." بعد، گویی در نهایت نومیدی، چهره ی خود را با دو دست پوشاند و پیش او زانو زد و سر را میان زانوان او پنهان کرد. چون اردینف، از اندوهى وصف ناپذیر آشفته، توانست این وضع را تحمل کند و شتابان او را بلند کرد و در کنار خود نشاند، شفق آزرم چهره ی زن جوان را گلگون ساخت. چشمان گریانش به التماس از او ترحم می خواست و لبخندی که می خواست به زور بر لب آورد، به دشواری می توانست نیروی مقاومت ناپذیر احساس جدیدی را که بر دلش حاکم بود بپوشاند. بعد مثل این بود که دوباره از چیزی به وحشت افتاد. دست هایش گفتی از سر دیرباوری او را عقب میراند. به زحمت می توانست به روی او نگاه کند و با سری به زیر افکنده و ترسان ، به آهنگ نجوا به پرسش های پی درپی او پاسخ می داد. ► تحلیل کوتاهی بر رمان   سوژه داستان پیچیده نیست، اما در آن مسائل زیادی وجود دارد که به کمک آنها می توان داستایفسکی را درک کرد. متن این رمان گویی به دو روش نوشته شده است. جستجوی اردینوف به دنبال خانه و همه ماجراهایی که مرتبط با محل زندگی اول او یعنی خانه زن بیوه فقیر، آشنایی وی با صاحبخانه آلمانی و روابط متقابل با یاروسلاو الیچ، همگی واقعیت های روزمره ای است که درک آن برای خواننده ساده است. اما تخیلات و احساسات دردناک و عجیبی که وجود دارند، بدون توضیح باقی می مانند، نویسنده خواننده را وادار می کند که به آنها فکر نکند و گویی که وی را نادیده بگیرد. تخیلات و احساسات اردینوف بدون توضیح باقی می مانند.   منتقدان آثار داستایفسکی فرض را بر این می گذارند که شخصیت خانم صاحبخانه در این اثر مردم روسیه را نمایندگی می کند، شخصیت مورین سمبل افکار قدیمی است که جلوی حرکت رو به جلو را می گیرد. اوردینوف هم به سمبل عصر جدید تبدیل شده که می خواهد روح روسی را از هنجار های کهنه پس بگیرد.   تا رویدادهای انقلاب تقریبا یک قرن باقی مانده است. اما بسیاری از مردم نزدیکی تحولات را حس می کردند. بخش اصلی مردمان روسی از زندگی خود بسیار ناراضی بودند، در عین حال هیچ کس برای تغییرات واقعی تلاشی نمی کرد. ترس بر مردم حکم فرمانی می کرد: آیا از این که هست بدتر نمی شود؟ نویسنده عمداً ماجرای فراموشی هیپنوتیزمی و خاص کاترین را پر رنگ نشان می دهد و بر آن تاکید می کند. شاید او شرایط بی استقلال خود را در حالی که در اطراف خود مردان مناسب تری نسبت به پیرمردی با گذشته تاریک می بیند، پذیرفته است. اما میلی به تغییر وضعیت موجود نداشت، وقتی که زندگی برایش روی روال خودش بود.   هنجار های جدید فوراً مورد پذیرش قرار نمی گیرند و نیاز به زمان دارند. چیزهای کهنه فرصت زیادی را برای استحکام و تبدیل شدن به روش زندگی در اختیار داشتند. اما راه و روش کهنه نمی تواند ابدی باشد. جای آن را باید چیز های جدید پر کند. نبود توسعه و در جا زدن باعث نابودی جهان می شود. نام این رمان  گویای آن است که حرف آخر را چه کسی باید بزند. اگر کاترین همان ملت روس باشد، یعنی تصمیم نهایی را که با آن جادوگر پیر بماند یا همراه با جوان عاشق رو به جلو حرکت کند، بر عهده ملت است و نه هیچ کس دیگری. مردم روس تنها صاحبان واقعی سرنوشت خویش هستند.   ► بیوگرافی نویسنده   فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده‌سالگی والدینش مزرعه‌ای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستان‌ها را در این مکان می‌گذراندند. در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسه شبانه‌روزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده‌سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در سن پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در ژانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید.   • نویسندگی:   در ۱۸۴۳ با درجهٔ افسری از دانشکده نظامی فارغ‌التحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدری‌اش به خاطر ولخرجی‌های مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد و در همین سال از ارتش استعفا کرد. در زمستان ۱۸۴۴–۱۸۴۵ رمان کوتاه بیچارگان را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان رادیکال و ساختارشکن بزرگ در سن پترزبورگ شد و برای خود شهرتی کسب کرد. طی دو سال بعد داستان‌های «همزاد»، «آقای پروخارچین» و «خانم صاحبخانه» را نوشت. یک جاسوس پلیس که در این محفل رخنه کرد و موضوعات بحث این روشنفکران را به مقامات امنیتی روسیه گزارش داد. پلیس مخفی در روز ۲۲ آوریل ۱۸۴۹ او را به جرم براندازی حکومت دستگیر کرد.     • زندان: دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان در سیبری و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت اما برای نشان دادن قدرت فائقه حکومت تزاری این زندانیان را در برابر جوخه‌های آتش نمایشی قرار دادند. در نمایشی که با دقت طراحی شده بود بامداد روز ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹ داستایفسکی و سایر زندانیان را به میدان رژه یک پادگان بردند. در آنجا چوبه‌های اعدام و داربست‌هایی برپا شده بود و روی آن را با پارچه‌های سیاه پوشانده بودند. جرایم و مجازات آنها قرائت شد و کشیشی ارتدکس از آنها خواست به خاطر گناهانشان طلب بخشش کنند. سه نفر از این زندانیان را به چوبه‌ها بستند تا برای اعدام حاضر شوند. در آخرین لحظات این مراسم اعدام ساختگی طبل‌های نظامی با صدای بلند به نواختن درآمد و جوخه آتش تفنگ‌های خود را که به سوی آنها نشانه رفته بود بر زمین گذاشتند. تجربه شخصی او از قرار گرفتن در آستانه مرگ باعث شد که به تاریخ و آن زمانه مشخص از منظر ویژه‌ای بنگرد. سالها بعد او در جایی گفت: «به خاطر ندارم که در هیچ لحظه دیگری از عمرم به اندازه آن روز خوشحال بوده باشم.»   • آزادی و ازدواج:     در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده‌نظام سیبری به سمی (سمیپالاتینسک) اعزام شد. در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد. در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان «خواب عموجان» و «دهکدهٔ اشپیانچیکوو» را نوشت و به چاپ رسانید. در سال ۱۸۵۹ عرض‌حالی برای الکساندر دوم که تازه بر تخت نشسته بود فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به سن پترزبورگ برود. یک سال بعد او به جمع ادیبان و روشنفکران شهر سن پترزبورگ ملحق شد. در نشریه‌ای که برادرش منتشر می‌کرد ‐ «ورمیا» ‐ شروع به روزنامه‌نگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کرد. داستانی به نام «ماجرای بی‌شرمانه» را در «ورمیا» به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ «ورمیا» تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳ را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایفسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت. در فاصله سال‌های ۶۴–۱۸۶۲ کتاب‌های «خاطرات خانه اموات» و «آزردگان» را به چاپ رسانید.   • سفر به اروپا:   در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان «قمارباز» را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در این سفر بارها پول خود را در قمار از دست داد. در فوریه سال ۱۸۶۸ دخترش «سوفیا» به دنیا آمد که بیشتر از سه ماه زنده نماند. نوشتن «ابله» را در ژانویه ۱۸۶۹ در فلورانس به پایان رسانید و «همیشه شوهر» را در پاییز همان سال در درسدن نوشت. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومش به نام «لیوبوف» به دنیا آمد. در ژوئیهٔ ۱۸۷۱ نوشتن جن‌زدگان را به پایان رسانید. در تابستان همان سال پسرش به نام «فدیا» به دنیا آمد. در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجله «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت. «آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت. «یادداشت‌های روزانه نویسنده» را طی سال‌های ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کرد. «برادران کارامازوف» در طول سال‌های ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد. در جشن سه روزه بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانی‌اش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسیده بود و سرانجام در اوایل فوریه سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ [1] گوشه های دنج اتاقک هایی هایی بوده است که با تیغه ای از باقی آپارتمان جدا می شده و جوانان مجرد، که توانایی اجاره کردن یک آپارتمان کامل را نداشتند، از مستأجران اجاره می کردند. پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 21 Apr 2017 10:17:28 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3324/خانم-صاحبخانه سالاد فیالکا یا گل بنفشه http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3298/سالاد-فیالکا-یا-گل-بنفشه دیدبان روسیه: سلام به مخاطبان خوب بخش آشپزی روسی سایت خبر و تحلیل دیدبان روسیه. در سال جدید شمسی این اولین مطلبی هست که برایتان آماده کرده ام. همراه با بهترین آرزوها از شما دعوت می کنم در سال جدید هم با بحش آشپزی روسی همراه باشید. مطلب امروز روش تهیه سالادی است که در زبان روسی به نام "فیالکا" شناخته می شود که در زبان فارسی به معنی گل بنفشه است. گلی که این روزها در گوشه و کنار پارک ها و بلوار های شهر های ایران فصل سبز و  زیبای بهار را همراهی می کند. بدون فوت وقت به سراغ معرفی مواد لازم برای تهیه ۴ پرس سالاد گل بنفشه زیبا و خوشمزه به راه و روش روسی می رویم. امیدوارم آن را تهیه کنید  و از طعم و شکل آن لذت ببرید. ► مواد لازم:   فیله مرغ ۲۰۰ گرم پنیر هلندی ۱۰۰ گرم جعفری خرد شده ۱۰  گرم تخم مرغ 3 عدد مایونز 3 قاشق غذاخوری سیر ۲ حبه برگ کامل اسفناج ۱۰ گرم پودر فلفل سیاه به میزان لازم نمک به میزان لازم     ► روش تهیه سالاد:   ابتدا تخم مرغ و فیله مرغ را آب پز می کنیم. بعد از سرد شدن، مرغ را نگینی خرد کرده و به آن جعفری خرد شده را اضافه می کنیم. یکی از زرده های تخم مرغ را برای تزئین سالاد جدا کرده و تخم مرغ ها را هم نگینی خرد کرده و به مرغ اضافه می کنیم. ۴ عدد تربچه را نیز کنار می گذاریم و بقیه را نگینی خرد می کنیم. پنیر هلندی را به شکل مکعب های کوچک ریز می کنیم و به مخلوط سالاد اضافه می کنیم.       برای تهیه سس سالاد، مایونز را با نمک و فلفل و سیر له شده به اندازه دلخواه مخلوط می کنیم و سس بدست آمده را به سالاد اضافه می کنیم. سپس لبه های ظرف نسبتا بزرگ و مناسب سالاد را آنطور که در تصویر آمده با برگ های اسفناج می پوشانیم و سالاد را در ظرف می ریزیم.     تربچه هایی که کنار گذاشته بودیم گرد و خیلی نازک ورقه ورقه می بریم و با هر ۵-۶ ورقه یک گل بنفشه روی سالاد درست می کنیم.   در هر گل اندگی زرده تخم مرغ می ریزیم تا شباهت گل های تربچه ای به بنفشه بیشتر شود.   سالاد را در یخچال قرار دهید تا کمی طعم مواد به خورد هم بروند و بعد به سر سفره بیاورید و میل کنید.    نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 18 Apr 2017 07:56:06 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3298/سالاد-فیالکا-یا-گل-بنفشه جنایت کار http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3256/جنایت-کار دیدبان روسیه: داستان کوتاه «جنایت کار» نوشته "آنتون چخوف" برای اولین بار در جولای سال 1885 در روزنامه سن پترزبورگ منتشر شد. نویسنده سیر داستان های کوتاه چخوفی را که محرک خنده خوانندگان همراه با ریختن اشک است را ادامه می دهد. تحلیل این اثر سبب می شود تا پرتگاه روابط میان دهقانان و اربابان روسیه در آن دوران بهتر هویدا گردد.   ► خط سیر سوژه داستان   در این داستان، پیش روی قاضی مردی پابرهنه و کودن به نام ”دنیس گریگوریف” ایستاده است که تا پایان تلاش می کند بی گناهی خویش را به اثبات برساند. جرم او باز کردن مهره های پیچ های ریل آهن بوده است. در جریان بازجویی مشخص می شود که مهره ها برای سنگین شدن تور و ماهیگیری و پایین رفتن آن در آب لازم بوده است. قاضی سعی می کند تا به ”دنیس” توضیح دهد که این کار او می تواند باعث خارج شدن قطار از ریل و کشته شدن انسان ها شود. اما دنیس تاکید می کند که همچنین فکری در سر نداشته است، اما تورها بدون مهره مناسب ماهیگیری نیستند. به جز این مشخص می شود که تقریبا همه مردان روستا همین کار را می کنند و حتی این تورها را به اربابان می فروشند.   قاضی دیگر راهی برایش باقی نمی ماند جز اینکه دستور بدهد دنیس را به زندان برگردانند، مسئله ای که متهم را با حالت شگفت زده و مظلومانه می گوید: بخاطر چی؟     ► محتوای فکری اثر این داستان کوتاه مسئله سهل انگاری در روسیه که همیشه وجود داشته را مطرح می کند. وقتی مردان روستا مهره های پیچ های راه آهن را کش می روند و در نتیجه آن حوادث ریلی اتفاق می افتد و مردم کشته می شوند، مقصر واقعی کیست؟ در زمان خواندن اثر خواننده هیچ برداشتی مبنی بر عمدی بودن کار دنیس و فکر خرابکارانه در ذهن وی نمی کند. او پابرهنه در مقابل قاضی ایستاده است، پس او فقیر است و تور ماهیگیری راه کسب درآمد برای زنده ماندن اوست. آیا می توان او را گناهکار دانست که به دنبال یک لقمه نان است؟ او که قصد کشتن آدم های بی گناه را ندارد.   در داستان بسیار دقیق و واضح  به مقصر این سهل انگاری و جنایت کار واقعی اشاره می شود. اربابانی که از مردان روستایی این ابزار را می خرند و اتفاقا به خوبی می دانند که مهره های روی تور ها از کجا آمده است و این اربابان خیلی با فهم و با شعور تر از مردان روستا هستند و به خوبی میدانند که نتیجه این صنایع دستی آنها چیست. اما اربابان ساکت هستند و باز هم این تورها را که با مهره های ریل های راه آهن درست شده اند، می خرند.   این داستان به سبک رئال نوشته شده است و دقیقا حقایق جامعه روسیه در پایان قرن ۱۹ را به تصویر می کشد. ویژگی منحصر به فرد این اثر نداشتن آغاز و پایان داستان است. بخشی از دادگاه رسیدگی به اتهام دنیس حذف شده است و حکم دادگاه درباره او نامعلوم باقی می ماند. چخوف می خواسته که خواننده اثر خودش برای متهم حکم صادر کند.   ► جنایت کار   بازپرس شروع کرد: دنیس گریگوریف! جلوتر بیا و به سوالات من پاسخ بده! هفتم جولای، نگهبان راه آهن ”ایوان سمینوف آکینفوف، در هنگام عبور از خط در ورست (~ کیلومتر) ۱۴۱، تو را در حال باز کردن مهره های پیچ های اتصال ریل به ریل بند دستگیر کرد. این همان مهره است که با آن تو را دستگیر کرد. آیا اینطور بوده است؟ چی؟ آیا حرف های که آکیونوف گفته، صحت دارد؟ میدونم، اینطور بوده. بسیار خوب، برای چی مهره را باز می کردی؟ چی؟ اینقدر چی، چی نگو، به سوال جواب بده! برای چی مهره را باز می کردی؟                         دنیس با خس خس سینه دستی به سقف زد و گفت: اگر لازم نبود، باز نمی کردم. خوب برای چه کاری مهره لازم داشتی؟ مهره؟ ما از مهره ها وزنه درست می کنیم… منظورت از ما چه کسانی است؟ ما، مردم… یعنی مردای کلیموفسکی. ببین برادر، خودت رو به نفهمی نزن، درست و حسابی حرف بزن. دلیلی برای دروغ گفتن درباره وزنه وجود ندارد. دنیس زیر لب گفت: به عمرم دروغ نگفتم، حالا اینجا دروغ می گم…عالی جناب، مگر بدون وزنه می شود؟ اگر تو طعمه یا کرمی را بر قلاب بزنی، چطور بدون وزنه به عمق برود؟ دروغ می گم… دنیس لبخند تلخی می زند و ادامه می دهد: چه کوفتی سراغش میره، سراغ طعمه، اگر در سطح آب شناور باشه! اردک ماهی  و سوف در عمق شنا می کنند، مگر کپور باشه که اونم به ندرت… توی رودخانه ما کپور زندگی نمی کند… این ماهی جاهای باز و بزرگ را دوست دارد. برای چی تو درباره کپور برای من صحبت می کنی؟ چی؟ خوب خودتان می پرسید! اربابای ما اینجوری ماهی می گیرند. یک پسربچه هم بدون وزنه برایت ماهی نمی گیرد. البته کسی که نفهم بدون وزنه به ماهیگیری می رود. برای احمق ها قانونی وجود ندارد… … ► زندگینامه نویسنده آنتون چخوف در هفدهم ژانویه سال 1860 در "تاگانرک" به دنیا آمد. ابتدا در مدرسه یونانی "کلیسای امپراطور قسطنطنین" و بعد در مدرسه "گرامر" تاگانرک به تحصیل پرداخت.   چخوف تحصیلات پزشکى خود را در سال 1879در دانشکده پزشکى دانشگاه مسکو آغازکرد. در زمان دانشجویى، براى گذران زندگى خود و خانواده اش ، صدها داستان کوتاه نوشت .   چخوف دیپلم دانشکده پزشکی را در سال 1884 گرفت .تابستان آن سال برای استراحت به «بابکیو» رفت و در آنجا با «ساروین» مدیر روزنامه معروف پترزبورگ آشنا شد. نامه های چخوف به ساورین معروف است و این مرد ناشر غالب آثار بعدی چخوف می باشد. در سال 1886 اولین نمایشنامه اش را به نام «آواز قو» در یک پرده تنظیم کرد و در سال 1877 مسافرتی به جنوب روسیه داشت که تأثیرات خاص آن سفر در اثر معروفش به نام «استپ» آشکار است.   آثار معروف چخوف در این سال عبارتست از «هنگام سحر» که مجموعه داستان است و «ایوانف» یک نمایش چهار پرده ای که هم در مسکو و هم در پترزبورگ به نمایش گذارده شده است. در سال 1888 با جمعی از دوستان و از آن جمله «ساروین» به کریمه رفت و در آنجا داستانهای معروف «استپ، روشنایی ها، جشن تولد، زنگها» را نوشت و لطیفه ای به نام «خرس» در یک پرده تنظیم کرد. در سال 1888 جایزه پوشکین (به مبلغ 500 روبل» به وسیله آکادمی علوم امپراطوری به او اعطا شد و در سال بعد عضو جمعیت دوستداران (ادبیات روسی) شد و در همین سال بود که نمایش «دیو جنگل» را در چهار پرده تنظیم کرد. لطیفه «خواستگاری» را در یک پرده و داستان معروف «افسانه خسته کننده، از دفتر یادداشت یک پیر مرد» را نوشت. در 1891 «فراریان ساخالین»، «دوئل» و «زنان» را نوشت و سفری به اروپای غربی کرد. در سال 1892 به ایالت نوگورود رفت تا به قحطی زدگان آن ناحیه کمک کند و سازمانی برای امداد به آنها ایجاد کرد و خودش هم از مسکو به ده «میلخوف» نقل مکان کرد و در دهکده مزبور هم به مبارزه بر علیه بیماری وبا که تازه شایع شده بود پرداخت. آثار معروفش در این سال عبارتست از داستانهای: اطاق شماره 6- ملخ- زوجه- در تبعید- همسایگان. در سال 1893، «داستان مرد ناشناس» و یادداشتهای معروف مسافرت به سیبری را تحت عنوان «جزیره ساخالین» منتشر کرد.   ► زندگی چخوف از نگاه خودش من آنتون چخوف در هفدهم ژانویه سال 1860 در "تاگانرک" به دنیا آمده ام. ابتدا در مدرسه یونانی "کلیسای امپراطور قسطنطنین" به تحصیل می پرداختم بعد در مدرسه "گرامر" تاگانرک به تحصیل خود ادامه دادم. در سال 1879 به دانشگاه مسکو رفتم و در دانشکده پزشکی نام نویسی کردم. در آن موقع عقیده مبهم و اطلاع گنگی از دانشکده ها داشتم و یادم نیست که چرا دانشکده پزشکی را انتخاب کردم. اما بعدها هم از این انتخاب خود پشیمان نشدم. در همان سال اول دانشکده به نویسندگی در مجلات هفتگی و روزنامه ها پرداختم و وقتی دانشکده را تمام کردم نویسندگی حرفه ام شده بود. در سال 1888 جایزه پوشکین به من عطا شد در سال 1890 به جزیره ساخالین رفتم که کتابی درباره تبعیدی ها بنویسم.   در زندگی ادبی بیست ساله ام صرفنظر از گزارشهای حقوقی، یادداشتها مقالاتی که روز به روز در روزنامه انتشار دادم ام -که پیدا کردن و جمع آوری آنها مشکل است- بیش از سیصد داستان و افسانه نوشته و به چاپ رسانده ام. نمایشنامه هم برای تئاتر تنظیم کرده ام.   بی شک تحصیلات من در دانشکده پزشکی تأثیر مهمی بر آثار ادبیم داشته است. اطلاعات پزشکی نیروی مشاهده مرا تقویت کرده است و دانش مرا نسبت به جهان و مردم غنی و سرشار کرده است. ارزش حقیقی این علم و تأثیر آن را در آثار ادبی من فقط یک دکتر می تواند درک بکند و بعلاوه تأثیر مستقیم علم پزشکی در آثار من چنان بوده که از خیلی اشتباهات بر کنار مانده ام. آشنایی من با علوم طبیعی و با متد و روش علمی همیشه مرا در راه منطقی نگاه داشته است و من تا آنجا که ممکن بوده است کوشیده ام که اصول علمی را مورد ملاحظه قرار بدهم و آنجا که رعایت و پیروی از اصول علمی امکان نداشته است اصلاً از نوشتن چنان مطلبی صرفنظر کرده ام.   این را باید اضافه کنم که ابداع هنری همیشه با اصول علمی وفق نمی دهد. مثلاً محال است که روی صحنه، مرگ یک نفر سم خورده را ،آنگونه که در عالم واقع اتفاق می افتد نشان داد. اما می توان با رعایت اصول علمی آن صحنه را به طبیعت نزدیک کرد. چنانکه خواننده یا تماشاچی در عین حالی که کاملاً به ساختگی بودن و عدم واقعیت آن صحنه واقف است ،دریابد که با نویسنده مطلعی سرو کار دارد.   چخوف از نگاه ماکسیم گورکی     "انسان وقتی داستان های چخوف را می خواند خود را در یکروز غمناک اواخر پائیز احساس می کند. هوا صاف و شفاف است، طرح درختها وخانه های تنگ و مردمان تیره و اندوهگین کاملاً آشکار است. همه چیز غریب، بی حرکت، بی امید و تنهاست. افق آبی رنگ و خالی، و به آسمان رنگ پریده ای منتهی می گردد. و نفس آن بر روی زمین بطور وحشتناکی یخ کرده است. زمین هم از گل و لای یخ بسته ای پوشیده شده است. فکر نویسنده بسان خورشید پائیزی با طرح خاصی جاده های یکنواخت، کوچه های کج و معوج، خانه های کثیفی که مردمان بیچاره و درمانده و ناچیز در آنها زندگی می کنند، مردمانی که از ناراحتی و تنبلی نزدیک است خفه بشوند و خانه ها را با جنجال و غو غای خواب آلوده و نامعقولی انباشته اند. در آثار چخوف صفی از مردان و زنان از برابر ما می گذرند. آنها بنده عشقشان، بنده حماقتشان و بنده بیکارگی و غلام طمع خودشان هستند. و همه چیز خوب زندگی را برای خود می خواهند. بردگان ترسویی که به زندگی سیاهشان چسبیده اند. با انحراف، کج و کوله و بی هدف رد می شوند. زندگی را از حرفهای مفت و بی ربط خود راجع به آینده پر می کنند. و حس می کنند که در حال حاضر در جهان جایی برای آنها نیست.   غالب این مردمان خوابهای خوشی را جع به زندگی آینده بعد از دویست سال دیگر می بینند. اما خودشان به این فکر نمی افتند که از خود بپرسند اگر آنها بنشینند و به خواب و خیال بپردازند کی زندگی بشر را سر و سامان خواهد داد و او را سعادتمند خواهد کرد؟   پیشاپیش این مردم محزون وتیره دل و نومید انسان تیزبین بزرگ و دانشمندی قرار گرفته است. او به تمام ساکنین درمانده و افسرده کشورش نظر می اندازد با تبسمی محزون، با آهنگی ملایم و سرزنشی عمیق، با دردی در دل و انعکاسی از آن درد بر چهره، با صدایی صمیمی و زیبا به آنها می گوید:   دوستان من، بد زندگی می کنید، اینگونه زیستن شرم آور است! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 14 Apr 2017 09:01:45 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3256/جنایت-کار زندگی روسی از نگاه تولستوی http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3196/زندگی-روسی-نگاه-تولستوی دیدبان روسیه: خانواده های خوشبخت همه مثل هم هستند، اما خانواده های شوربخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند. در خانه آبلونسکی کارها همه آشفته بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار پیشین بچه ها که زنی فرانسوی بود، سرو سری دارد و گفته بود که دیگر نمی تواند با او زیر یک سقف بسر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج می بردند، بلکه سنگینی آن بر همه اعضای خانواده و اهل منزل محسوس بود. همه اعضای خانواده و خدمه احساس می کردند که زندگیشان در کنار هم خالی از معنی شده است و حتی مسافرانی که از سر اتفاق در یک مسافرخانه سر راهی، شبی را زیر یک سقف با هم بسر ببرند بیش از آنها، یعنی اعضای خانواده آبلونسکی و خدمتکاران شان با هم در پیوندند. بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمی آمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچه ها همچون خیل سرگشته از این اتاق به آن اتاق می دویدند و پرستار انگلیسی شان با گیس سفید خانه بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند. آشپز از روز پیش هنگام ناهار قهر کرده و رفته بود و شاگرد آشپز و کالسکه چی حساب خود را طلب کرده بودند.  … ***   دوازده   لوین پس از بازگشت از مسکو، ابتدا هر بار که ننگ رد تقاضای خود را به یاد می آورد، تکان می خورد و سرخ می شد و با خود می گفت: "در دانشگاه هم وقتی در فیزیک نمره یک گرفتم و در سال دوم ماندم، همین طور تکان خوردم و سرخ شدم و خودم را تباه شده پنداشتم. وقتی هم دعوای حقوقی خواهرم را که به من محول شده بود نتوانستم در دادگاه به جایی برسانم، خیال کردم که نابود شده‌ام؛ ولی خب، حالا که سالها از این ماجرا گذشته و به آن بر می گردم، تعجب می کنم که چطور مسأله  به این کوچکی این قدر اسباب غصه من شده بود. غم این ناکامی نیز همین طور خواهد بود. زمان می گذرد و تلخی آن فراموش می شود. اما اگرچه سه ماه گذشته، فراموشی به دنبال نداشته و یادآوری آن مثل روزهای نخست دردآور مانده بود. او نمی توانست آرام شود چون مدتی دراز آرزوی تشکیل خانواده در دل پرورده بود و احساس می کرد که به پختگی لازم برای داشتن خانواده رسیده است، اما همچنان بی زن مانده بود و احتمال زن گرفتنش هم از همه وقت کمتر بود. خودش هم مثل اطرافیانش به تلخی احساس می کرد که مجرد ماندن برای مردی به سن او شایسته نیست. به یاد داشت که پیش از رفتن به مسکو به "نیکلای" چوپانش، که مردی ساده دل بود و لوین هم دوست داشت که با او حرف بزند، گفته بود: "می دانی نیکلای، خيال دارم زن بگیرم" و نیکلای بی درنگ جواب داده بود: "خیلی وقت پیش باید گرفته باشید." کنستانتین دمیترویچ  از لحنش پیدا بود که در این باره تردید را به هیچ روی جایز نمی دانست. اما هنوز زن نگرفته بود و  احتمال ازدواجی نیز درمیان نبود. جای "کیتی" در دلش خالی نبود و هربار که در خیال می کوشید تا یکی از دخترانی را که می شناخت به جای او بنشاند، می دید که اصلا شدنی نیست. ازاین گذشته خاطره رد تقاضایش و نقشی که خود در این زمینه بازی کرده بود او را از شرم آب می کرد . هر قدر که به خود می گفت که هیچ تقصیری در این میان نداشته است از یاد آوری این خاطره نیز مانند خاطرات شرم آور دیگر به لرزه می افتاد و رویش سرخ می شد … .   *** تجزیه و تحلیل رمان «آنا کارنینا» «آنا کارنینا» با جمله ای آغاز می شود که نقش کلید روانشناختی کل اثر را ایفا می کند: "خانواده های خوشبخت همه به مثل هم اند، اما خانواده های شوربخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند." محور اصلی رمان نه تنها اتحاد معنوی میان اعضای خانواده را تایید نمی کند، بلکه به بررسی چگونگی نابودی خانواده ها و روابط متقابل بین افراد می پردازد. مسئله اصلی رمان در بستر روابط چند زوج گسترده می شود: آنا و کارنین، دالی و آبلونسکی، کیتتی و لوین.   در هیچ کدام از رخداد ها، نویسنده به جوابی برای سوال هایی که ذهن وی را درگیر خود کرده، نمی رسد: آدمی در خانواده و جامعه چگونه زندگی می کند، آیا می توان به چارچوب خانواده محدود شد؟ راز خوشبختی انسان در چیست؟   دالی خود را کاملا وقف خانواده و بچه ها کرده است، اما خوشبختی را نیافته است، شوهر او "استپان آرکادویچ آبالونسکی" همواره به او خیانت می کند و این رفتار خودش را قابل سرزنش نمی داند. برای او، هیچ چیز غیر عادی در مسئله خیانت وجود ندارد و با اینکه دالی و فرزندانش را دوست دارد، اما درک نمی کند که خوشبختی و روابط سالم خانوادگی نمی تواند بر پایه دروغ بنا شود. دالی تصمیم به حفظ خانواده گرفته است و فریب همچنان ادامه می یابد.   در ظاهر هماهنگ و خوب خانواده لوین و همسرش نیز خوشبختی وجود ندارد، حال آنکه خانواده آنها بر پایه عشق متقابل بنا نهاده شده است. اما جهان بسته ای که زندگی خانوادگی برای لوین ساخته است، اجازه نمی دهد تا وی به پاسخ پرسش هایش درباره زندگی و شناخت کامل از تفکر بودن دست یابد. این اتفاقی نیست که در رمان تصویری از قطاری وجود دارد که سمبل همه دوران هاست. قطاری که به طور پیوسته در حال حرکت به سوی انسان و تهدید حیات اوست. بنابراین تراژدی خانوادگی آنا کارنینا - بازتاب طبیعی از تناقض های معنوی و اجتماعی عصر است. در رمان روایت خانواده های دیگری نیز وجود دارد، اما در هیچ کدام از این خانواده ها سادگی و حقیقت به چشم نمی خورد. زندگی غلط اشرافیان نقطه مخالف زندگی مردمانی است که در آن هنوز ارزش های واقعی حفظ شده است. خانواده "ایوان پارمانوف" کشاورز، کمی خوشبخت تر از ثروتمندان است، اما آنطور که لوین اشاره می کند: تخریب معنوی به زندگی مردم عادی نیز نفوذ کرده است. او در میان دهقانان هم شاهد فریب، حقه بازی، ریا کاری است. همه جامعه را فساد معنوی درونی و کم رنگی اصول مهم اخلاقی در بر گرفته است، مسئله ای که جامعه را به سوی از هم گسیختگی دراماتیکی پیش می برد. ویژگی دیگر این رمان، روایت دو داستان است که به موازات یکدیگرپیش می روند: سرگذشت زندگی آنا کارنینا و سرنوشت اشراف زاده لوین است که در روستا زندگی می کند و به دنبال بهبود اقتصاد است. این افراد  قهرمانان اصلی رمان هستند و مسیر زندگی آنها تنها در پایان رمان با هم برخورد پیدا می کند. اما این جدایی تاثیری بر روند حوادث رمان نمی گذارد. یک ارتباط درونی بین شخصیت های آنا و و لوین وجود دارد که مکمل یکدیگر هستند. این رابطه به نویسنده کمک می کند تا مصنوعی بودن و زندگی کاذب انسانی را به معرض نمایش قرار دهد.   لئو(ن) نیکلایویچ تولستوی (به روسی: Лев Никола́евич Толсто́й)؛ ۹ سپتامبر ۱۸۲۸م. در یاسنایا پالیانا چشم به جهان گشود. وی فعال سیاسی-اجتماعی و نویسنده روسی بود. تولستوی از نویسندگان نامی تاریخ معاصر روسیه به شمار می‌آید. رمانهای جنگ و صلح و آنا کارنینا تولستوی از بهترین‌های ادبیات داستانی جهان هستند. تولستوی در روسیه بسیار محبوب است و سکه طلای یادبود به احترام وی ضرب شده است. تولستوی در زمان زنده بودنش شهرت و محبوبیتی جهانی داشت، با این حال زندگی ساده ای داشت. تولستوی در روز ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد. کمی از زندگی‌نامه نویسنده    لئو در خانواده‌ای اشرافی و با پیشینۀ بسیار قدیمی در یاسنایا پالیانا (در ۱۶۰کیلومتری جنوب مسکو) زاده شد. مادرش را در دو سالگی و پدرش را در نه سالگی از دست داد و پس از آن تحت سرپرستی عمه‌اش تاتیانا قرار گرفت. او در سال ۱۸۴۴م. در رشتۀ زبان‌های شرقی در دانشگاه قازان نام‌نویسی کرد، ولی پس از سه سال، در تاریخ ۱۸۴۶م.، تغییر رشته داد و خود را به دانشکدۀ حقوق منتقل کرد تا با کسب دانش وکالت به وضعیت نابسامان ۳۵۰ نفر کشاورز روزمزد، که پس از مرگ پدر و مادرش به او انتقال یافته‌بودند، رسیدگی کند و با اصلاحات اراضی خود به شرایط رنج‌آور اجتماعی آنان خاتمه دهد. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 07 Apr 2017 08:33:32 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3196/زندگی-روسی-نگاه-تولستوی کتاب «زمزمه‌های چرنوبیل» از روسی به فارسی ترجمه شد http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/3110/کتاب-زمزمه-های-چرنوبیل-روسی-فارسی-ترجمه دیدبان روسیه: کتاب «زمزمه‌های چرنوبیل» اثر "سوتلانا الکسیویچ" نویسنده برنده نوبل با ترجمه "شهرام همت‌زاده" از سوی نشر کتاب نیستان منتشر شد. همت‌زاده مدیر گروه زبان روسی دانشگاه شهید بهشتی در گفت‌وگو با فارس از ترجمه این کتاب از زبان روسی به فارسی خبر داد و گفت: "ترجمه این کتاب حدود چهار ماه زمان برد، ولی از آنجا که نمی‌خواستیم بدون اجازه ناشر روسی کتاب را منتشر کنیم درگیر خرید حق انتشار آن بودیم." وی افزود: "پیش از این از این کتاب دو ترجمه دیگر نیز روانه بازار کتاب شده بود و هر دوی آنها را دیده بودم که بخشی از آنها دارای اشتباهات ترجمه‌ای و بعضا حذفیات داشت که البته همیشه مقصر مترجم نیست، زیرا چون این کتاب‌ها یک مرتبه به انگلیسی ترجمه شده و بعد به فارسی برگردانده می‌‌شود، ممکن است سبب شود که این نواقص ایجاد شود." مدیر گروه زبان روسی دانشگاه شهید بهشتی گفت: "مثلا ترجمه عنوان کتاب از روسی می‌شود «دعای چرنوبیل» که به نوعی دعای مربوط به آن منطقه است ولی در ترجمه انگلیسی «Voices from Chernobyl» صداهایی از چرنوبیل ترجمه شده است. از این رو عبارت کتاب را «زمزمه‌های چرنوبیل» انتخاب کردم که به معنای اصلی عنوان روسی کتاب نزدیک است." او اضافه کرد: "در ترجمه این کتاب در بخش پاورقی‌ها بسیار کار کردم و سعی کردم اطلاعاتی را به خواننده ایرانی بدهم که ممکن است آنها را نداند و آنها را اضافه‌ کرده‌ام." این مترجم گفت: "این رمان را به نیت ترجمه شروع نکردم ولی کمی که جلو رفت دیدم حیف است ترجمه نشود و ترجمه آن را شروع کردم البته پیش از این چند کتاب علمی از روسی ترجمه کرده بودم ولی سابقه ترجمه ادبی نداشتم. همت‌زاده با اشاره به روند ترجمه این کتاب، گفت: متن کتاب روان است و با مشکل خاصی روبرو نبودم. خانم الکسیویچ از آنجا که روزنامه‌نگار بوده کتابش را بر مبنای مصاحبه‌ها پایه گذاشته و به نوعی تاریخ شفاهی درست کرده است." وی اشاره کرد: "یک کتاب دیگر از کتاب‌های سوتلانا الکسیویچ را در دست ترجمه دارم و برای سال 96 به ناشر خواهم سپرد." بر اساس این گزارش کتاب «زمزمه‌های چرنوبیل» اثر ستولانا الکسیویچ پیش از این از سوی دو ناشر دیگر با عنوان «صداهایی از چرنوبیل» روانه بازار کتاب شده بود که اکنون انتشارات کتاب نیستان آن را در 495 صفحه با قیمت 32 هزار تومان روانه بازار کتاب کرده است. منبع: فارس پایان نوشتار/ ]]> هنر Sun, 19 Mar 2017 07:15:36 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/3110/کتاب-زمزمه-های-چرنوبیل-روسی-فارسی-ترجمه مغز نخودی http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3002/مغز-نخودی دیدبان روسیه: پرده چهارم، رویداد دوم: سوفیا و استارادووم   استاردووم: اِ، تو اینجایی دوست عزیز من؟ سوفیا: من منتظر شما بودم، دایی جان! داشتم کتابی را می خواندم. استارادووم: چه کتابی؟ سوفیا: یک کتاب فرانسوی است؛ فونیلونا، درباره تربیت دوشیزگان است. استارادووم: فیپلونا؟ نویسنده تلماخوس؟[1] خوبه. من کتابی را که گفتی نمی شناسم. ولی بخونش، بخون! آن کسی که تلماخوس را نوشته است، با قلم خود دست به ابتذال اخلاق نخواهد زد. من نگران حکیمان فعلی هستم. من همه کتاب هایی که از آنها به روسی ترجمه شده است، خوانده ام. آنها، در اصل، با قدرت تعصب را ریشه کن می کنند، اما به ریشه فضیلت بازگشت. بنشینیم. (هر دو نشستند.) آرزوی قلبی من دیدن خوشبختی توست، آنقدری که در این دنیا امکانپذیر است. سوفیا: دستورات شما دایی جان، باعث آسایش من می شود. لطفا به من قوانینی را بگویید که من باید از آنها پیروی کنم. قلب مرا رهبری کنید، اوآماده اطاعت از شما است. استارادووم: وضعیت روحی تو برای من دلپذیر است؛ با کمال میل تو را نصحیت خواهم کرد. با همان میزان دقتی به من گوش کن که من صداقت در کلامم خواهم داشت. بیا نزدیکتر! (سوفیا صندلی خود را جابجا می کند.) سوفیا: هر کلمه ای که شما ادا کنید، در قلب من جای خواهد گرفت. استارادووم: (با صداقت خاصی در کلام). تو در حال حاضر در آن سال ها از قرار داری که روح می خواهد از تمام بودن لذت ببرد، ذهن می خواهد بداند و قلب می خواهد احساس کند. حالا تو به دنیایی پا می گذاری که اولین گامی که بر می داری، اغلب سرنوشت یک عمر زندگی را تعیین می کند، که اغلب در اولین دیدار اتفاق می افتد: عقل ناتوان در ادراک، قلب، گمراه در احساسات خود. آه، دوست من! یاد بگیر که تشخیص بدهی، بیاموز که با کسی بمانی که دوستی او با تو برای قلب و ذهنت ضمانت مطمئنی داشته باشد. …   *** ► پرده چهارم، رویداد ۷: اسکوتینین، استارادووم، میلون و پراودین   اسکوتینین: من آمدم. استارادووم: برای چی تشریف آوردی؟ اسکوتینین: بخاطر یک خواسته ای. استارادووم: چطور می توانم خدمتی بکنم؟ اسکوتینین: با دو کلمه. استارادووم: چی هستند؟ اسکوتینین: مرا محکم تر در آغوش بگیر و بگو سوفیا مال توست. استارادووم: خواسته بی فایده ای نداری؟ خوب فکر کن! اسکوتینین: من هیچ وقت فکر نمی کنم و جلو جلو می دانم که تو هم نمی خواهی فکری بکنی، چون سوفیا مال من است. استارادووم: این کار عجیبی است. آنطور که من می بینم، تو آدم بی عقلی نیستی، ولی تو انتظار داری من پاره تنم را به کسی بدهم که نمی شناسم. اسکوتینین: نمی شناسی، اینطور می گویم که من تاراس اسکوتینین هستم، آخرین بازمانده خانواده نیستم. خانواده اسکوتینین ها، بزرگ و کهن است. نظیر اجداد ما در هیچ خانواده ای پیدا نمی کنی. پراودین: (با خنده) پس شما به ما اطمینان می دهید که او از بابا آدم قدیمی تر است. اسکوتینین: پس تو چه فکری کردی؟ حداقل کمی… استارادووم: (با خنده) یعنی جد تو در روز ششم، کمی پیش بابا آدم خلق شده است؟ اسکوتینین: نه، درسته؟ اینطور که تو نظر مثبتی نسبت به قدمت خانواده من داری؟ استارادووم: اُ! آنقدر خوب که من در شگفتم که در جایگاه تو، چطور می شود همسری از خانواده دیگری برگزید، خانواده ای که مثل اسکوتینین ها باشد؟ اسکوتینین: خودت قضاوت کن که اگر سوفیا با من ازدواج کند چه سعادتی نسیبش خواهد شد. او اشراف زاده است… استارادووم: عجب آدمی ها! بله و برای همین تو برای او داماد نمی شی. اسکوتینین: حالا که کار به اینجا رسید. بگذار بگویند که اسکوتینین با دختر اشراف زاده ای ازدواج کرد. برای من فرقی نمی کند. استارادووم: اما برای او فرق می کند که بگویند دختر اشراف زاده به اسکوتینین شوهر کرد. میلون: این نابرابری میتواند جلوی خوشبختی هر دوی شما را بگیرد.   … استارادووم: تو از من خوشبخت تر هستی. مردم در من اثر می کنند. اسکوتینین: ولی مرا خوک ها. "دنیس ایوانویچ فان ویزین" نویسنده روس مکتب کلاسیسیم[2] در قرن ۱۸ میلادی بود. (۱۷۴۵-۱۷۹۲) وی در یک خانواده اشرافی آلمانی الاصل به دنیا آمد. بعد از پایان دوره متوسط در مدرسه امپراتوری، برای ادامه تحصیل وارد دانشگاه دولتی مسکو شد، اما تحصیل را ناتمام گذاشت و به شهر سنت پیترزبورگ رفت. در آنجا مشغول فعالیت های ادبی شد. علاقه او به سبک کمدی باعث شد تا دو اثر کمدی وی به نام های "مباشر" و "جوانک بی سواد(مغز نخودی)" جاودانه شوند.   در نمایشنامه کمدی جوانک بی سواد، قهرمانان متعلق به دو گروه از جامعه در مقابل هم قرار می گیرند. قهرمانان گروه اول، افراد تربیت شده و با سواد هستند. دوشیزه "سوفیا" و نامزدش "میلون"، عمو یا دایی "استارادووم" و دوستشان "پراودین" شخصیت های متعلق به گروه اول هستند. قهرمانان گروه دیگر، خانم ارباب "پراستاکوا- اسکوتینا" همسرش، برادرش اسکوتینین و پسرش میتروفانوشکا بودند. این افراد نادان، بی سواد، تنبل و خنگ بوده اند. در این اثر، نویسنده از زبان استارادووم درباره قهرمانان گروه دوم می نویسد: "این اشرافی ها لیاقت اشرافی بودن را ندارند. از این آدم ها پست تر چیزی در دنیا سراغ ندارم." پراودین ها و اسکوتینین ها همدیگر را  درک نمی کنند و هیچ گاه نیز نخواهند توانست درک کنند. موضوع "تربیت" محور اصلی نمایشنامه است. در طول داستان همواره صحبت از ادب و تربیت است. قهرمانان گروه اول علاقمند به تحصیل هستند، استدلال های عاقلانه ای را مطرح می کنند و همواره سعی در رشد و ترقی توانایی های عقلی خود دارند. اما در مقابل قهرمانان گروه دوم اهل درس و مطالعه نیستند و به این مسئله افتخار هم می کنند، پسر خانواده پراستاکوا، "میترافانوشکا" مثال روشنی از احمق بودن است. او شخص بی ادب، تنبل و رذلی است. او اهل درس نیست و میلی به یادگرفتن ندارد، اما طوری رفتار می کند که گویی همه چیز را می داند. اعضای خانواده اش نیز رفتارهای نامعقول او را تایید می کنند. شخصیت های گروه اول با دیدن این رفتار های احمقانه وی به او می خندند. در این اثر کمدی، نقش مهمی را زبان قهرمانان داستان بازی می کند. شخصیت های گروه اول زبانی جدی، عاقلانه و منطقی دارند، در حالی که حرف های قهرمانان گروه دوم کاملا بی معنی و احمقانه است.  فان ویزین حتی با انتخاب  نام خانوادگی معنی دار برای شخصیت های اثر خود توانسته به خوبی تفاوت های شخصیتی آنها را نشان بدهد. به عنوان مثال: نام های خانوادگی پراودین از کلمه پراودا به معنی حقیقت، استارادووم به معنای پایبند به ارزش های خوب گذشته و اسکوتینین از کلمه اسکوتینا به معنی حیوان چهارپا گرفته شده اند. اسکوتین ارزش همه چیز را با قیمت خوک می سنجد و همواره درباره خوک ها صحبت می کند. این دو گروه قهرمانان از زندگی واقعی به اثر نویسنده راه یافته اند و اثر کاملا آموزنده و پر عبرت است و به همین دلیل تا به امروز همچنان آن را می خوانند و به روی صحنه تئاتر می برند.   [1] تلماخوس (به انگلیسی: Telemachus)، در اسطوره‌های یونان پسر تزار اودوسئوس و پنلوپه است. [2] کلاسیسیسم (به انگلیسی: Classicism) جنبش هنری و فرهنگی ویژهٔ نیمهٔ دوم قرن هفدهم در اروپاست. این جنبش مبتنی بر آفرینش آثار هنری و ادبی با الهام از هنر باستان یونان و روم، و بازگشت به اصول و ارزش‌های زیبایی‌شناسی آنان است. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 03 Mar 2017 10:26:15 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3002/مغز-نخودی