سایت خبری تحلیلی دیدبان روسیه - آخرين عناوين هنر :: نسخه کامل http://www.russiaviewer.com//culture_society/art Sun, 23 Apr 2017 10:01:54 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه http://www.russiaviewer.com// 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه آزاد است. Sun, 23 Apr 2017 10:01:54 GMT هنر 60 خانم صاحبخانه http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3324/خانم-صاحبخانه دیدبان روسیه: قهرمان اصلی این رمان، مرد جوانی به نام "واسیلی اوردینوف" است. او یتیم است و دانشگاه را تمام کرده اما تمایلی ندارد که به خدمت سربازی برود و به دنبال کار هم نیست، دلیلش هم این است که او پولی را که به ارث برده است، خرج می کند. اگر صرفه جویی کند برای ۳ سال خرج زندگی اش کافیست. او اتاقی را در زیرشیروانی همسر بیوه کارمند بازنشسته ای اجاره کرده است و تقریبا با هیچ کس رفت و آمدی ندارد. تنها سرگرمی او مطالعه است و چیز هایی هم می نویسد. اما ناگهان بیوه زن تصمیم می گیرد برای زندگی به روستا برود و اردینوف مجبور می شود که محل دیگری را برای سکونت پیدا کند. در تاریک و روشن بعد از غروب آفتاب در خیابان های پترزبورگ بی هدف ول می گشت. برای اردینوفی که تا پیش از آن برخوردی با کسی نداشت، دنیای جدید چنان او را تحت تاثیر قرار داده بود که همچنان که در شهر ولگردی می کرد، حسی شبیه به آدم های خواب گرد پیدا کرده بود. شبی او به کلیسا وارد شد، جایی که متوجه پیرمردی عجیب و غریبی شد که زن جوانی همراه وی بود، او به دنبال آنها راه می افتد... بالاخره آنطور می شود که او در خانه کوچک آنها اتاقی را اجاره می کند و به آنجا اسباب کشی می کند. به دلیلی نامعلوم اردینوف نسبت به این پیرمرد یعنی آقای مورین حس دشمنی دارد و دلش می خواهد همسر جوان وی کاترینا (مورین تصدیق می کند که کاترینا دختر اوست و مشکل ذهنی دارد.) را نجات بدهد. بین اوردینوف و کاترینا حس عجیب، شفاف و عاشقانه ای شکل می گیرد و بین مورین و اوردینوف دشمنی شعله می گیرد. بالاخره مورین به یاروسلاو الیچ، رئیس اداره پلیس محلی مراجعه می کند و از او می خواهد که به او کمک کند تا از شر مستاجر خود رها شود. اما یاروسلاو ایلیچ دوست قدیمی اردینوف از آب در می آید. او به نصیحت آشنای خود گوش می کند و از آن خانه می رود و در خانه یک آلمانی که تا قبل از آشنایی با مورین و همسرش قرار بود اتاق اجاره کند، ساکن می شود.     ► بخش هایی از رمان    ﺍُردينُف عاقبت تسلیم شد و تصمیم گرفت اتاق عوض کند . میزبانش، که بیوه ی کارمندی بازنشسته و بسیار بی چیز بود ، به عللی مجبور شده بود تا اخر ماه صبرنکرده و موعد اجاره اش منقضی نشده پترزبورگ را بگذارد  به روستای پرتی نزد خویشانش برود. جوان ولی می خواست تا اول ماه در اتاقکش بماند و با دریغ در فکر آخر ماه بود که بایست این گوشه ی دنجش [1] را که با آن خو گرفته بود ، خالی کند ، زیرا بی چیز بود و کرایه ی تمام خانه برایش گران بود. این بود که روز بعد از رفتن پیرزن شال و كلاه کرد و بیرون رفت و در کوچه پس کوچه های پترزبورگ دوره افتاد، در جست وجوی آگهی های اجاره ای که روی کاغذ نوشته و بر در بناهای بزرگ زده بودند. او عمارت هایی را می جست هرچه بزرگ تر و  مفلوک تر و پرمستاجرتر، زیرا در این جور جاها گوشه ی محقرى که می خواست نزد مستاجران فقیر آسان تر پیدا می شد. مدتی دراز دنبال جا گشته بود، با جدیت بسیار، اما به زودی احساس هایی می شود گفت ناآشنا در دلش راه یافت. ابتدا سر به هوا و با بی قیدی پرسه می زد، بعد شروع کرد با دقتی بیش تر گشتن و عاقبت کارش به جایی رسید که اطراف خود را با کنجکاوی بسیار تماشا می کرد. انبوه مردم بود و زندگی کوچه و جنجال و جنب و جوش مردم. چیزهایی که می دید و نیز وضع خودش در آن آشوب برایش تازگی داشت، زندگی حقیر و پر از خرده گرفتاری های روزانه که اسباب ذلت و ستوهیدگی پترزبورگیان جدی و پرمشغله بود که تمام عمر به هر در میزنند که با تلاش بسیار اما بی حاصل کنج گرم و نرم و دنجی برای خود دست و پا کنند که لانه ی آسایش و آرامششان باشد، اما عاقبت به راه های دیگر متوسل می شوند. این تقلاها دردسرها و افت و خیزش های سراسر ابتذال و پرملال، در دل او به عکس احساس روشن صلح و شادیِ آرامی بیدار می بخشید، به طوری که گلگونگی خفیفی کم کم به گونه های بی رنگش جان می بخشید و چشمانش گفتی با نور امیدی تازه درخشان می شد و هوای تازه و سرد را با نفس هایی عمیق حریصانه به سینه می کشید و سبکبالی نا آشنایی در خود احساس می کرد. …   صبح نزدیک ساعت هشت بیدار شد. خورشید اشعه ی زرین خود را بر پنجره های سبزرنگ و کفک پوش اتاق می پاشید. احساس خوشایندی یک یک اندام های بیمارش را نوازش می داد. ارام بود و آسوده و بی نهایت خوشبخت. احساس می کرد که لحظه ای پیش کسی بر بالین او بود. چشم گشود، این وجود نادیدنی را با نگرانی در اطراف خود جستجو کرد. چقدر دلش می خواست برای اولین بار در زندگی بگوید: "سلام ، روزت به خیر، عزیز دلم!" صدای پرمهر زنانه ای گفت: "تو چقدر می خوابی!" اردینف رو به سمت صدا گرداند و چهره ی زیبای بانوی صاحبخانه خود را دید که با سلامی گرم و لبخندی چون آفتاب روشن روی او خم شده بود. باز گفت: "ناخوشی ات چقدر طول کشید! بس است دیگر، بلند شو! چقدر می خواهی خودت را این کنج زندانی کنی؟ از قدیم گفته اند " آزادی از نون بهتره، از آب و آفتاب خوش تره "، بلندشو عزیزم ، پاشو پسر جان! اردينف دست او را گرفت و به گرمی فشرد. خیال می کرد هنوز در خواب است و خواب می بیند. "صبر کن، چای برایت دم کرده ام. می خواهی؟ چای بخور، برایت خوب است. من خودم خیلی مریض شده ام. می دانم چای خیلی خاصیت دارد." …   اردینف که دیگر خوب بیدار شده بود، گفت : " چت شده، چه خبر شده؟ کاترینا ؟ بگو، عشق من ، چت شده؟" کاترین ، نگاه به زیر افکنده، چهره ی برافروخته اش را در سینه ی او پنهان داشته، بی صدا زار می زد. مدتی طولانی همچنان نمی توانست چیزی بگوید و چنان که از چیزی سخت ترسیده باشد سراپا می لرزید. عاقبت نفس نفس زنان و به زحمت کلمه ای اداکنان ، با صدایی که به زحمت قابل شنیدن بود، گفت: "نمی دانم، اصلا یادم نیست چطور اینجا  پیش تو آمدم..." بعد، گویی در نهایت نومیدی، چهره ی خود را با دو دست پوشاند و پیش او زانو زد و سر را میان زانوان او پنهان کرد. چون اردینف، از اندوهى وصف ناپذیر آشفته، توانست این وضع را تحمل کند و شتابان او را بلند کرد و در کنار خود نشاند، شفق آزرم چهره ی زن جوان را گلگون ساخت. چشمان گریانش به التماس از او ترحم می خواست و لبخندی که می خواست به زور بر لب آورد، به دشواری می توانست نیروی مقاومت ناپذیر احساس جدیدی را که بر دلش حاکم بود بپوشاند. بعد مثل این بود که دوباره از چیزی به وحشت افتاد. دست هایش گفتی از سر دیرباوری او را عقب میراند. به زحمت می توانست به روی او نگاه کند و با سری به زیر افکنده و ترسان ، به آهنگ نجوا به پرسش های پی درپی او پاسخ می داد. ► تحلیل کوتاهی بر رمان   سوژه داستان پیچیده نیست، اما در آن مسائل زیادی وجود دارد که به کمک آنها می توان داستایفسکی را درک کرد. متن این رمان گویی به دو روش نوشته شده است. جستجوی اردینوف به دنبال خانه و همه ماجراهایی که مرتبط با محل زندگی اول او یعنی خانه زن بیوه فقیر، آشنایی وی با صاحبخانه آلمانی و روابط متقابل با یاروسلاو الیچ، همگی واقعیت های روزمره ای است که درک آن برای خواننده ساده است. اما تخیلات و احساسات دردناک و عجیبی که وجود دارند، بدون توضیح باقی می مانند، نویسنده خواننده را وادار می کند که به آنها فکر نکند و گویی که وی را نادیده بگیرد. تخیلات و احساسات اردینوف بدون توضیح باقی می مانند.   منتقدان آثار داستایفسکی فرض را بر این می گذارند که شخصیت خانم صاحبخانه در این اثر مردم روسیه را نمایندگی می کند، شخصیت مورین سمبل افکار قدیمی است که جلوی حرکت رو به جلو را می گیرد. اوردینوف هم به سمبل عصر جدید تبدیل شده که می خواهد روح روسی را از هنجار های کهنه پس بگیرد.   تا رویدادهای انقلاب تقریبا یک قرن باقی مانده است. اما بسیاری از مردم نزدیکی تحولات را حس می کردند. بخش اصلی مردمان روسی از زندگی خود بسیار ناراضی بودند، در عین حال هیچ کس برای تغییرات واقعی تلاشی نمی کرد. ترس بر مردم حکم فرمانی می کرد: آیا از این که هست بدتر نمی شود؟ نویسنده عمداً ماجرای فراموشی هیپنوتیزمی و خاص کاترین را پر رنگ نشان می دهد و بر آن تاکید می کند. شاید او شرایط بی استقلال خود را در حالی که در اطراف خود مردان مناسب تری نسبت به پیرمردی با گذشته تاریک می بیند، پذیرفته است. اما میلی به تغییر وضعیت موجود نداشت، وقتی که زندگی برایش روی روال خودش بود.   هنجار های جدید فوراً مورد پذیرش قرار نمی گیرند و نیاز به زمان دارند. چیزهای کهنه فرصت زیادی را برای استحکام و تبدیل شدن به روش زندگی در اختیار داشتند. اما راه و روش کهنه نمی تواند ابدی باشد. جای آن را باید چیز های جدید پر کند. نبود توسعه و در جا زدن باعث نابودی جهان می شود. نام این رمان  گویای آن است که حرف آخر را چه کسی باید بزند. اگر کاترین همان ملت روس باشد، یعنی تصمیم نهایی را که با آن جادوگر پیر بماند یا همراه با جوان عاشق رو به جلو حرکت کند، بر عهده ملت است و نه هیچ کس دیگری. مردم روس تنها صاحبان واقعی سرنوشت خویش هستند.   ► بیوگرافی نویسنده   فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده‌سالگی والدینش مزرعه‌ای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستان‌ها را در این مکان می‌گذراندند. در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسه شبانه‌روزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده‌سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در سن پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در ژانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید.   • نویسندگی:   در ۱۸۴۳ با درجهٔ افسری از دانشکده نظامی فارغ‌التحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدری‌اش به خاطر ولخرجی‌های مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد و در همین سال از ارتش استعفا کرد. در زمستان ۱۸۴۴–۱۸۴۵ رمان کوتاه بیچارگان را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان رادیکال و ساختارشکن بزرگ در سن پترزبورگ شد و برای خود شهرتی کسب کرد. طی دو سال بعد داستان‌های «همزاد»، «آقای پروخارچین» و «خانم صاحبخانه» را نوشت. یک جاسوس پلیس که در این محفل رخنه کرد و موضوعات بحث این روشنفکران را به مقامات امنیتی روسیه گزارش داد. پلیس مخفی در روز ۲۲ آوریل ۱۸۴۹ او را به جرم براندازی حکومت دستگیر کرد.     • زندان: دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان در سیبری و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت اما برای نشان دادن قدرت فائقه حکومت تزاری این زندانیان را در برابر جوخه‌های آتش نمایشی قرار دادند. در نمایشی که با دقت طراحی شده بود بامداد روز ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹ داستایفسکی و سایر زندانیان را به میدان رژه یک پادگان بردند. در آنجا چوبه‌های اعدام و داربست‌هایی برپا شده بود و روی آن را با پارچه‌های سیاه پوشانده بودند. جرایم و مجازات آنها قرائت شد و کشیشی ارتدکس از آنها خواست به خاطر گناهانشان طلب بخشش کنند. سه نفر از این زندانیان را به چوبه‌ها بستند تا برای اعدام حاضر شوند. در آخرین لحظات این مراسم اعدام ساختگی طبل‌های نظامی با صدای بلند به نواختن درآمد و جوخه آتش تفنگ‌های خود را که به سوی آنها نشانه رفته بود بر زمین گذاشتند. تجربه شخصی او از قرار گرفتن در آستانه مرگ باعث شد که به تاریخ و آن زمانه مشخص از منظر ویژه‌ای بنگرد. سالها بعد او در جایی گفت: «به خاطر ندارم که در هیچ لحظه دیگری از عمرم به اندازه آن روز خوشحال بوده باشم.»   • آزادی و ازدواج:     در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده‌نظام سیبری به سمی (سمیپالاتینسک) اعزام شد. در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد. در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان «خواب عموجان» و «دهکدهٔ اشپیانچیکوو» را نوشت و به چاپ رسانید. در سال ۱۸۵۹ عرض‌حالی برای الکساندر دوم که تازه بر تخت نشسته بود فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به سن پترزبورگ برود. یک سال بعد او به جمع ادیبان و روشنفکران شهر سن پترزبورگ ملحق شد. در نشریه‌ای که برادرش منتشر می‌کرد ‐ «ورمیا» ‐ شروع به روزنامه‌نگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کرد. داستانی به نام «ماجرای بی‌شرمانه» را در «ورمیا» به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ «ورمیا» تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳ را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایفسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت. در فاصله سال‌های ۶۴–۱۸۶۲ کتاب‌های «خاطرات خانه اموات» و «آزردگان» را به چاپ رسانید.   • سفر به اروپا:   در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان «قمارباز» را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در این سفر بارها پول خود را در قمار از دست داد. در فوریه سال ۱۸۶۸ دخترش «سوفیا» به دنیا آمد که بیشتر از سه ماه زنده نماند. نوشتن «ابله» را در ژانویه ۱۸۶۹ در فلورانس به پایان رسانید و «همیشه شوهر» را در پاییز همان سال در درسدن نوشت. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومش به نام «لیوبوف» به دنیا آمد. در ژوئیهٔ ۱۸۷۱ نوشتن جن‌زدگان را به پایان رسانید. در تابستان همان سال پسرش به نام «فدیا» به دنیا آمد. در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجله «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت. «آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت. «یادداشت‌های روزانه نویسنده» را طی سال‌های ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کرد. «برادران کارامازوف» در طول سال‌های ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد. در جشن سه روزه بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانی‌اش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسیده بود و سرانجام در اوایل فوریه سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ [1] گوشه های دنج اتاقک هایی هایی بوده است که با تیغه ای از باقی آپارتمان جدا می شده و جوانان مجرد، که توانایی اجاره کردن یک آپارتمان کامل را نداشتند، از مستأجران اجاره می کردند. پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 21 Apr 2017 10:17:28 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3324/خانم-صاحبخانه سالاد فیالکا یا گل بنفشه http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3298/سالاد-فیالکا-یا-گل-بنفشه دیدبان روسیه: سلام به مخاطبان خوب بخش آشپزی روسی سایت خبر و تحلیل دیدبان روسیه. در سال جدید شمسی این اولین مطلبی هست که برایتان آماده کرده ام. همراه با بهترین آرزوها از شما دعوت می کنم در سال جدید هم با بحش آشپزی روسی همراه باشید. مطلب امروز روش تهیه سالادی است که در زبان روسی به نام "فیالکا" شناخته می شود که در زبان فارسی به معنی گل بنفشه است. گلی که این روزها در گوشه و کنار پارک ها و بلوار های شهر های ایران فصل سبز و  زیبای بهار را همراهی می کند. بدون فوت وقت به سراغ معرفی مواد لازم برای تهیه ۴ پرس سالاد گل بنفشه زیبا و خوشمزه به راه و روش روسی می رویم. امیدوارم آن را تهیه کنید  و از طعم و شکل آن لذت ببرید. ► مواد لازم:   فیله مرغ ۲۰۰ گرم پنیر هلندی ۱۰۰ گرم جعفری خرد شده ۱۰  گرم تخم مرغ 3 عدد مایونز 3 قاشق غذاخوری سیر ۲ حبه برگ کامل اسفناج ۱۰ گرم پودر فلفل سیاه به میزان لازم نمک به میزان لازم     ► روش تهیه سالاد:   ابتدا تخم مرغ و فیله مرغ را آب پز می کنیم. بعد از سرد شدن، مرغ را نگینی خرد کرده و به آن جعفری خرد شده را اضافه می کنیم. یکی از زرده های تخم مرغ را برای تزئین سالاد جدا کرده و تخم مرغ ها را هم نگینی خرد کرده و به مرغ اضافه می کنیم. ۴ عدد تربچه را نیز کنار می گذاریم و بقیه را نگینی خرد می کنیم. پنیر هلندی را به شکل مکعب های کوچک ریز می کنیم و به مخلوط سالاد اضافه می کنیم.       برای تهیه سس سالاد، مایونز را با نمک و فلفل و سیر له شده به اندازه دلخواه مخلوط می کنیم و سس بدست آمده را به سالاد اضافه می کنیم. سپس لبه های ظرف نسبتا بزرگ و مناسب سالاد را آنطور که در تصویر آمده با برگ های اسفناج می پوشانیم و سالاد را در ظرف می ریزیم.     تربچه هایی که کنار گذاشته بودیم گرد و خیلی نازک ورقه ورقه می بریم و با هر ۵-۶ ورقه یک گل بنفشه روی سالاد درست می کنیم.   در هر گل اندگی زرده تخم مرغ می ریزیم تا شباهت گل های تربچه ای به بنفشه بیشتر شود.   سالاد را در یخچال قرار دهید تا کمی طعم مواد به خورد هم بروند و بعد به سر سفره بیاورید و میل کنید.    نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 18 Apr 2017 07:56:06 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3298/سالاد-فیالکا-یا-گل-بنفشه جنایت کار http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3256/جنایت-کار دیدبان روسیه: داستان کوتاه «جنایت کار» نوشته "آنتون چخوف" برای اولین بار در جولای سال 1885 در روزنامه سن پترزبورگ منتشر شد. نویسنده سیر داستان های کوتاه چخوفی را که محرک خنده خوانندگان همراه با ریختن اشک است را ادامه می دهد. تحلیل این اثر سبب می شود تا پرتگاه روابط میان دهقانان و اربابان روسیه در آن دوران بهتر هویدا گردد.   ► خط سیر سوژه داستان   در این داستان، پیش روی قاضی مردی پابرهنه و کودن به نام ”دنیس گریگوریف” ایستاده است که تا پایان تلاش می کند بی گناهی خویش را به اثبات برساند. جرم او باز کردن مهره های پیچ های ریل آهن بوده است. در جریان بازجویی مشخص می شود که مهره ها برای سنگین شدن تور و ماهیگیری و پایین رفتن آن در آب لازم بوده است. قاضی سعی می کند تا به ”دنیس” توضیح دهد که این کار او می تواند باعث خارج شدن قطار از ریل و کشته شدن انسان ها شود. اما دنیس تاکید می کند که همچنین فکری در سر نداشته است، اما تورها بدون مهره مناسب ماهیگیری نیستند. به جز این مشخص می شود که تقریبا همه مردان روستا همین کار را می کنند و حتی این تورها را به اربابان می فروشند.   قاضی دیگر راهی برایش باقی نمی ماند جز اینکه دستور بدهد دنیس را به زندان برگردانند، مسئله ای که متهم را با حالت شگفت زده و مظلومانه می گوید: بخاطر چی؟     ► محتوای فکری اثر این داستان کوتاه مسئله سهل انگاری در روسیه که همیشه وجود داشته را مطرح می کند. وقتی مردان روستا مهره های پیچ های راه آهن را کش می روند و در نتیجه آن حوادث ریلی اتفاق می افتد و مردم کشته می شوند، مقصر واقعی کیست؟ در زمان خواندن اثر خواننده هیچ برداشتی مبنی بر عمدی بودن کار دنیس و فکر خرابکارانه در ذهن وی نمی کند. او پابرهنه در مقابل قاضی ایستاده است، پس او فقیر است و تور ماهیگیری راه کسب درآمد برای زنده ماندن اوست. آیا می توان او را گناهکار دانست که به دنبال یک لقمه نان است؟ او که قصد کشتن آدم های بی گناه را ندارد.   در داستان بسیار دقیق و واضح  به مقصر این سهل انگاری و جنایت کار واقعی اشاره می شود. اربابانی که از مردان روستایی این ابزار را می خرند و اتفاقا به خوبی می دانند که مهره های روی تور ها از کجا آمده است و این اربابان خیلی با فهم و با شعور تر از مردان روستا هستند و به خوبی میدانند که نتیجه این صنایع دستی آنها چیست. اما اربابان ساکت هستند و باز هم این تورها را که با مهره های ریل های راه آهن درست شده اند، می خرند.   این داستان به سبک رئال نوشته شده است و دقیقا حقایق جامعه روسیه در پایان قرن ۱۹ را به تصویر می کشد. ویژگی منحصر به فرد این اثر نداشتن آغاز و پایان داستان است. بخشی از دادگاه رسیدگی به اتهام دنیس حذف شده است و حکم دادگاه درباره او نامعلوم باقی می ماند. چخوف می خواسته که خواننده اثر خودش برای متهم حکم صادر کند.   ► جنایت کار   بازپرس شروع کرد: دنیس گریگوریف! جلوتر بیا و به سوالات من پاسخ بده! هفتم جولای، نگهبان راه آهن ”ایوان سمینوف آکینفوف، در هنگام عبور از خط در ورست (~ کیلومتر) ۱۴۱، تو را در حال باز کردن مهره های پیچ های اتصال ریل به ریل بند دستگیر کرد. این همان مهره است که با آن تو را دستگیر کرد. آیا اینطور بوده است؟ چی؟ آیا حرف های که آکیونوف گفته، صحت دارد؟ میدونم، اینطور بوده. بسیار خوب، برای چی مهره را باز می کردی؟ چی؟ اینقدر چی، چی نگو، به سوال جواب بده! برای چی مهره را باز می کردی؟                         دنیس با خس خس سینه دستی به سقف زد و گفت: اگر لازم نبود، باز نمی کردم. خوب برای چه کاری مهره لازم داشتی؟ مهره؟ ما از مهره ها وزنه درست می کنیم… منظورت از ما چه کسانی است؟ ما، مردم… یعنی مردای کلیموفسکی. ببین برادر، خودت رو به نفهمی نزن، درست و حسابی حرف بزن. دلیلی برای دروغ گفتن درباره وزنه وجود ندارد. دنیس زیر لب گفت: به عمرم دروغ نگفتم، حالا اینجا دروغ می گم…عالی جناب، مگر بدون وزنه می شود؟ اگر تو طعمه یا کرمی را بر قلاب بزنی، چطور بدون وزنه به عمق برود؟ دروغ می گم… دنیس لبخند تلخی می زند و ادامه می دهد: چه کوفتی سراغش میره، سراغ طعمه، اگر در سطح آب شناور باشه! اردک ماهی  و سوف در عمق شنا می کنند، مگر کپور باشه که اونم به ندرت… توی رودخانه ما کپور زندگی نمی کند… این ماهی جاهای باز و بزرگ را دوست دارد. برای چی تو درباره کپور برای من صحبت می کنی؟ چی؟ خوب خودتان می پرسید! اربابای ما اینجوری ماهی می گیرند. یک پسربچه هم بدون وزنه برایت ماهی نمی گیرد. البته کسی که نفهم بدون وزنه به ماهیگیری می رود. برای احمق ها قانونی وجود ندارد… … ► زندگینامه نویسنده آنتون چخوف در هفدهم ژانویه سال 1860 در "تاگانرک" به دنیا آمد. ابتدا در مدرسه یونانی "کلیسای امپراطور قسطنطنین" و بعد در مدرسه "گرامر" تاگانرک به تحصیل پرداخت.   چخوف تحصیلات پزشکى خود را در سال 1879در دانشکده پزشکى دانشگاه مسکو آغازکرد. در زمان دانشجویى، براى گذران زندگى خود و خانواده اش ، صدها داستان کوتاه نوشت .   چخوف دیپلم دانشکده پزشکی را در سال 1884 گرفت .تابستان آن سال برای استراحت به «بابکیو» رفت و در آنجا با «ساروین» مدیر روزنامه معروف پترزبورگ آشنا شد. نامه های چخوف به ساورین معروف است و این مرد ناشر غالب آثار بعدی چخوف می باشد. در سال 1886 اولین نمایشنامه اش را به نام «آواز قو» در یک پرده تنظیم کرد و در سال 1877 مسافرتی به جنوب روسیه داشت که تأثیرات خاص آن سفر در اثر معروفش به نام «استپ» آشکار است.   آثار معروف چخوف در این سال عبارتست از «هنگام سحر» که مجموعه داستان است و «ایوانف» یک نمایش چهار پرده ای که هم در مسکو و هم در پترزبورگ به نمایش گذارده شده است. در سال 1888 با جمعی از دوستان و از آن جمله «ساروین» به کریمه رفت و در آنجا داستانهای معروف «استپ، روشنایی ها، جشن تولد، زنگها» را نوشت و لطیفه ای به نام «خرس» در یک پرده تنظیم کرد. در سال 1888 جایزه پوشکین (به مبلغ 500 روبل» به وسیله آکادمی علوم امپراطوری به او اعطا شد و در سال بعد عضو جمعیت دوستداران (ادبیات روسی) شد و در همین سال بود که نمایش «دیو جنگل» را در چهار پرده تنظیم کرد. لطیفه «خواستگاری» را در یک پرده و داستان معروف «افسانه خسته کننده، از دفتر یادداشت یک پیر مرد» را نوشت. در 1891 «فراریان ساخالین»، «دوئل» و «زنان» را نوشت و سفری به اروپای غربی کرد. در سال 1892 به ایالت نوگورود رفت تا به قحطی زدگان آن ناحیه کمک کند و سازمانی برای امداد به آنها ایجاد کرد و خودش هم از مسکو به ده «میلخوف» نقل مکان کرد و در دهکده مزبور هم به مبارزه بر علیه بیماری وبا که تازه شایع شده بود پرداخت. آثار معروفش در این سال عبارتست از داستانهای: اطاق شماره 6- ملخ- زوجه- در تبعید- همسایگان. در سال 1893، «داستان مرد ناشناس» و یادداشتهای معروف مسافرت به سیبری را تحت عنوان «جزیره ساخالین» منتشر کرد.   ► زندگی چخوف از نگاه خودش من آنتون چخوف در هفدهم ژانویه سال 1860 در "تاگانرک" به دنیا آمده ام. ابتدا در مدرسه یونانی "کلیسای امپراطور قسطنطنین" به تحصیل می پرداختم بعد در مدرسه "گرامر" تاگانرک به تحصیل خود ادامه دادم. در سال 1879 به دانشگاه مسکو رفتم و در دانشکده پزشکی نام نویسی کردم. در آن موقع عقیده مبهم و اطلاع گنگی از دانشکده ها داشتم و یادم نیست که چرا دانشکده پزشکی را انتخاب کردم. اما بعدها هم از این انتخاب خود پشیمان نشدم. در همان سال اول دانشکده به نویسندگی در مجلات هفتگی و روزنامه ها پرداختم و وقتی دانشکده را تمام کردم نویسندگی حرفه ام شده بود. در سال 1888 جایزه پوشکین به من عطا شد در سال 1890 به جزیره ساخالین رفتم که کتابی درباره تبعیدی ها بنویسم.   در زندگی ادبی بیست ساله ام صرفنظر از گزارشهای حقوقی، یادداشتها مقالاتی که روز به روز در روزنامه انتشار دادم ام -که پیدا کردن و جمع آوری آنها مشکل است- بیش از سیصد داستان و افسانه نوشته و به چاپ رسانده ام. نمایشنامه هم برای تئاتر تنظیم کرده ام.   بی شک تحصیلات من در دانشکده پزشکی تأثیر مهمی بر آثار ادبیم داشته است. اطلاعات پزشکی نیروی مشاهده مرا تقویت کرده است و دانش مرا نسبت به جهان و مردم غنی و سرشار کرده است. ارزش حقیقی این علم و تأثیر آن را در آثار ادبی من فقط یک دکتر می تواند درک بکند و بعلاوه تأثیر مستقیم علم پزشکی در آثار من چنان بوده که از خیلی اشتباهات بر کنار مانده ام. آشنایی من با علوم طبیعی و با متد و روش علمی همیشه مرا در راه منطقی نگاه داشته است و من تا آنجا که ممکن بوده است کوشیده ام که اصول علمی را مورد ملاحظه قرار بدهم و آنجا که رعایت و پیروی از اصول علمی امکان نداشته است اصلاً از نوشتن چنان مطلبی صرفنظر کرده ام.   این را باید اضافه کنم که ابداع هنری همیشه با اصول علمی وفق نمی دهد. مثلاً محال است که روی صحنه، مرگ یک نفر سم خورده را ،آنگونه که در عالم واقع اتفاق می افتد نشان داد. اما می توان با رعایت اصول علمی آن صحنه را به طبیعت نزدیک کرد. چنانکه خواننده یا تماشاچی در عین حالی که کاملاً به ساختگی بودن و عدم واقعیت آن صحنه واقف است ،دریابد که با نویسنده مطلعی سرو کار دارد.   چخوف از نگاه ماکسیم گورکی     "انسان وقتی داستان های چخوف را می خواند خود را در یکروز غمناک اواخر پائیز احساس می کند. هوا صاف و شفاف است، طرح درختها وخانه های تنگ و مردمان تیره و اندوهگین کاملاً آشکار است. همه چیز غریب، بی حرکت، بی امید و تنهاست. افق آبی رنگ و خالی، و به آسمان رنگ پریده ای منتهی می گردد. و نفس آن بر روی زمین بطور وحشتناکی یخ کرده است. زمین هم از گل و لای یخ بسته ای پوشیده شده است. فکر نویسنده بسان خورشید پائیزی با طرح خاصی جاده های یکنواخت، کوچه های کج و معوج، خانه های کثیفی که مردمان بیچاره و درمانده و ناچیز در آنها زندگی می کنند، مردمانی که از ناراحتی و تنبلی نزدیک است خفه بشوند و خانه ها را با جنجال و غو غای خواب آلوده و نامعقولی انباشته اند. در آثار چخوف صفی از مردان و زنان از برابر ما می گذرند. آنها بنده عشقشان، بنده حماقتشان و بنده بیکارگی و غلام طمع خودشان هستند. و همه چیز خوب زندگی را برای خود می خواهند. بردگان ترسویی که به زندگی سیاهشان چسبیده اند. با انحراف، کج و کوله و بی هدف رد می شوند. زندگی را از حرفهای مفت و بی ربط خود راجع به آینده پر می کنند. و حس می کنند که در حال حاضر در جهان جایی برای آنها نیست.   غالب این مردمان خوابهای خوشی را جع به زندگی آینده بعد از دویست سال دیگر می بینند. اما خودشان به این فکر نمی افتند که از خود بپرسند اگر آنها بنشینند و به خواب و خیال بپردازند کی زندگی بشر را سر و سامان خواهد داد و او را سعادتمند خواهد کرد؟   پیشاپیش این مردم محزون وتیره دل و نومید انسان تیزبین بزرگ و دانشمندی قرار گرفته است. او به تمام ساکنین درمانده و افسرده کشورش نظر می اندازد با تبسمی محزون، با آهنگی ملایم و سرزنشی عمیق، با دردی در دل و انعکاسی از آن درد بر چهره، با صدایی صمیمی و زیبا به آنها می گوید:   دوستان من، بد زندگی می کنید، اینگونه زیستن شرم آور است! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 14 Apr 2017 09:01:45 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3256/جنایت-کار زندگی روسی از نگاه تولستوی http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3196/زندگی-روسی-نگاه-تولستوی دیدبان روسیه: خانواده های خوشبخت همه مثل هم هستند، اما خانواده های شوربخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند. در خانه آبلونسکی کارها همه آشفته بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار پیشین بچه ها که زنی فرانسوی بود، سرو سری دارد و گفته بود که دیگر نمی تواند با او زیر یک سقف بسر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج می بردند، بلکه سنگینی آن بر همه اعضای خانواده و اهل منزل محسوس بود. همه اعضای خانواده و خدمه احساس می کردند که زندگیشان در کنار هم خالی از معنی شده است و حتی مسافرانی که از سر اتفاق در یک مسافرخانه سر راهی، شبی را زیر یک سقف با هم بسر ببرند بیش از آنها، یعنی اعضای خانواده آبلونسکی و خدمتکاران شان با هم در پیوندند. بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمی آمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچه ها همچون خیل سرگشته از این اتاق به آن اتاق می دویدند و پرستار انگلیسی شان با گیس سفید خانه بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند. آشپز از روز پیش هنگام ناهار قهر کرده و رفته بود و شاگرد آشپز و کالسکه چی حساب خود را طلب کرده بودند.  … ***   دوازده   لوین پس از بازگشت از مسکو، ابتدا هر بار که ننگ رد تقاضای خود را به یاد می آورد، تکان می خورد و سرخ می شد و با خود می گفت: "در دانشگاه هم وقتی در فیزیک نمره یک گرفتم و در سال دوم ماندم، همین طور تکان خوردم و سرخ شدم و خودم را تباه شده پنداشتم. وقتی هم دعوای حقوقی خواهرم را که به من محول شده بود نتوانستم در دادگاه به جایی برسانم، خیال کردم که نابود شده‌ام؛ ولی خب، حالا که سالها از این ماجرا گذشته و به آن بر می گردم، تعجب می کنم که چطور مسأله  به این کوچکی این قدر اسباب غصه من شده بود. غم این ناکامی نیز همین طور خواهد بود. زمان می گذرد و تلخی آن فراموش می شود. اما اگرچه سه ماه گذشته، فراموشی به دنبال نداشته و یادآوری آن مثل روزهای نخست دردآور مانده بود. او نمی توانست آرام شود چون مدتی دراز آرزوی تشکیل خانواده در دل پرورده بود و احساس می کرد که به پختگی لازم برای داشتن خانواده رسیده است، اما همچنان بی زن مانده بود و احتمال زن گرفتنش هم از همه وقت کمتر بود. خودش هم مثل اطرافیانش به تلخی احساس می کرد که مجرد ماندن برای مردی به سن او شایسته نیست. به یاد داشت که پیش از رفتن به مسکو به "نیکلای" چوپانش، که مردی ساده دل بود و لوین هم دوست داشت که با او حرف بزند، گفته بود: "می دانی نیکلای، خيال دارم زن بگیرم" و نیکلای بی درنگ جواب داده بود: "خیلی وقت پیش باید گرفته باشید." کنستانتین دمیترویچ  از لحنش پیدا بود که در این باره تردید را به هیچ روی جایز نمی دانست. اما هنوز زن نگرفته بود و  احتمال ازدواجی نیز درمیان نبود. جای "کیتی" در دلش خالی نبود و هربار که در خیال می کوشید تا یکی از دخترانی را که می شناخت به جای او بنشاند، می دید که اصلا شدنی نیست. ازاین گذشته خاطره رد تقاضایش و نقشی که خود در این زمینه بازی کرده بود او را از شرم آب می کرد . هر قدر که به خود می گفت که هیچ تقصیری در این میان نداشته است از یاد آوری این خاطره نیز مانند خاطرات شرم آور دیگر به لرزه می افتاد و رویش سرخ می شد … .   *** تجزیه و تحلیل رمان «آنا کارنینا» «آنا کارنینا» با جمله ای آغاز می شود که نقش کلید روانشناختی کل اثر را ایفا می کند: "خانواده های خوشبخت همه به مثل هم اند، اما خانواده های شوربخت هرکدام بدبختی خاص خود را دارند." محور اصلی رمان نه تنها اتحاد معنوی میان اعضای خانواده را تایید نمی کند، بلکه به بررسی چگونگی نابودی خانواده ها و روابط متقابل بین افراد می پردازد. مسئله اصلی رمان در بستر روابط چند زوج گسترده می شود: آنا و کارنین، دالی و آبلونسکی، کیتتی و لوین.   در هیچ کدام از رخداد ها، نویسنده به جوابی برای سوال هایی که ذهن وی را درگیر خود کرده، نمی رسد: آدمی در خانواده و جامعه چگونه زندگی می کند، آیا می توان به چارچوب خانواده محدود شد؟ راز خوشبختی انسان در چیست؟   دالی خود را کاملا وقف خانواده و بچه ها کرده است، اما خوشبختی را نیافته است، شوهر او "استپان آرکادویچ آبالونسکی" همواره به او خیانت می کند و این رفتار خودش را قابل سرزنش نمی داند. برای او، هیچ چیز غیر عادی در مسئله خیانت وجود ندارد و با اینکه دالی و فرزندانش را دوست دارد، اما درک نمی کند که خوشبختی و روابط سالم خانوادگی نمی تواند بر پایه دروغ بنا شود. دالی تصمیم به حفظ خانواده گرفته است و فریب همچنان ادامه می یابد.   در ظاهر هماهنگ و خوب خانواده لوین و همسرش نیز خوشبختی وجود ندارد، حال آنکه خانواده آنها بر پایه عشق متقابل بنا نهاده شده است. اما جهان بسته ای که زندگی خانوادگی برای لوین ساخته است، اجازه نمی دهد تا وی به پاسخ پرسش هایش درباره زندگی و شناخت کامل از تفکر بودن دست یابد. این اتفاقی نیست که در رمان تصویری از قطاری وجود دارد که سمبل همه دوران هاست. قطاری که به طور پیوسته در حال حرکت به سوی انسان و تهدید حیات اوست. بنابراین تراژدی خانوادگی آنا کارنینا - بازتاب طبیعی از تناقض های معنوی و اجتماعی عصر است. در رمان روایت خانواده های دیگری نیز وجود دارد، اما در هیچ کدام از این خانواده ها سادگی و حقیقت به چشم نمی خورد. زندگی غلط اشرافیان نقطه مخالف زندگی مردمانی است که در آن هنوز ارزش های واقعی حفظ شده است. خانواده "ایوان پارمانوف" کشاورز، کمی خوشبخت تر از ثروتمندان است، اما آنطور که لوین اشاره می کند: تخریب معنوی به زندگی مردم عادی نیز نفوذ کرده است. او در میان دهقانان هم شاهد فریب، حقه بازی، ریا کاری است. همه جامعه را فساد معنوی درونی و کم رنگی اصول مهم اخلاقی در بر گرفته است، مسئله ای که جامعه را به سوی از هم گسیختگی دراماتیکی پیش می برد. ویژگی دیگر این رمان، روایت دو داستان است که به موازات یکدیگرپیش می روند: سرگذشت زندگی آنا کارنینا و سرنوشت اشراف زاده لوین است که در روستا زندگی می کند و به دنبال بهبود اقتصاد است. این افراد  قهرمانان اصلی رمان هستند و مسیر زندگی آنها تنها در پایان رمان با هم برخورد پیدا می کند. اما این جدایی تاثیری بر روند حوادث رمان نمی گذارد. یک ارتباط درونی بین شخصیت های آنا و و لوین وجود دارد که مکمل یکدیگر هستند. این رابطه به نویسنده کمک می کند تا مصنوعی بودن و زندگی کاذب انسانی را به معرض نمایش قرار دهد.   لئو(ن) نیکلایویچ تولستوی (به روسی: Лев Никола́евич Толсто́й)؛ ۹ سپتامبر ۱۸۲۸م. در یاسنایا پالیانا چشم به جهان گشود. وی فعال سیاسی-اجتماعی و نویسنده روسی بود. تولستوی از نویسندگان نامی تاریخ معاصر روسیه به شمار می‌آید. رمانهای جنگ و صلح و آنا کارنینا تولستوی از بهترین‌های ادبیات داستانی جهان هستند. تولستوی در روسیه بسیار محبوب است و سکه طلای یادبود به احترام وی ضرب شده است. تولستوی در زمان زنده بودنش شهرت و محبوبیتی جهانی داشت، با این حال زندگی ساده ای داشت. تولستوی در روز ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰ درگذشت و در زادگاه خویش به خاک سپرده شد. کمی از زندگی‌نامه نویسنده    لئو در خانواده‌ای اشرافی و با پیشینۀ بسیار قدیمی در یاسنایا پالیانا (در ۱۶۰کیلومتری جنوب مسکو) زاده شد. مادرش را در دو سالگی و پدرش را در نه سالگی از دست داد و پس از آن تحت سرپرستی عمه‌اش تاتیانا قرار گرفت. او در سال ۱۸۴۴م. در رشتۀ زبان‌های شرقی در دانشگاه قازان نام‌نویسی کرد، ولی پس از سه سال، در تاریخ ۱۸۴۶م.، تغییر رشته داد و خود را به دانشکدۀ حقوق منتقل کرد تا با کسب دانش وکالت به وضعیت نابسامان ۳۵۰ نفر کشاورز روزمزد، که پس از مرگ پدر و مادرش به او انتقال یافته‌بودند، رسیدگی کند و با اصلاحات اراضی خود به شرایط رنج‌آور اجتماعی آنان خاتمه دهد. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 07 Apr 2017 08:33:32 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3196/زندگی-روسی-نگاه-تولستوی کتاب «زمزمه‌های چرنوبیل» از روسی به فارسی ترجمه شد http://www.russiaviewer.com//fa/doc/news/3110/کتاب-زمزمه-های-چرنوبیل-روسی-فارسی-ترجمه دیدبان روسیه: کتاب «زمزمه‌های چرنوبیل» اثر "سوتلانا الکسیویچ" نویسنده برنده نوبل با ترجمه "شهرام همت‌زاده" از سوی نشر کتاب نیستان منتشر شد. همت‌زاده مدیر گروه زبان روسی دانشگاه شهید بهشتی در گفت‌وگو با فارس از ترجمه این کتاب از زبان روسی به فارسی خبر داد و گفت: "ترجمه این کتاب حدود چهار ماه زمان برد، ولی از آنجا که نمی‌خواستیم بدون اجازه ناشر روسی کتاب را منتشر کنیم درگیر خرید حق انتشار آن بودیم." وی افزود: "پیش از این از این کتاب دو ترجمه دیگر نیز روانه بازار کتاب شده بود و هر دوی آنها را دیده بودم که بخشی از آنها دارای اشتباهات ترجمه‌ای و بعضا حذفیات داشت که البته همیشه مقصر مترجم نیست، زیرا چون این کتاب‌ها یک مرتبه به انگلیسی ترجمه شده و بعد به فارسی برگردانده می‌‌شود، ممکن است سبب شود که این نواقص ایجاد شود." مدیر گروه زبان روسی دانشگاه شهید بهشتی گفت: "مثلا ترجمه عنوان کتاب از روسی می‌شود «دعای چرنوبیل» که به نوعی دعای مربوط به آن منطقه است ولی در ترجمه انگلیسی «Voices from Chernobyl» صداهایی از چرنوبیل ترجمه شده است. از این رو عبارت کتاب را «زمزمه‌های چرنوبیل» انتخاب کردم که به معنای اصلی عنوان روسی کتاب نزدیک است." او اضافه کرد: "در ترجمه این کتاب در بخش پاورقی‌ها بسیار کار کردم و سعی کردم اطلاعاتی را به خواننده ایرانی بدهم که ممکن است آنها را نداند و آنها را اضافه‌ کرده‌ام." این مترجم گفت: "این رمان را به نیت ترجمه شروع نکردم ولی کمی که جلو رفت دیدم حیف است ترجمه نشود و ترجمه آن را شروع کردم البته پیش از این چند کتاب علمی از روسی ترجمه کرده بودم ولی سابقه ترجمه ادبی نداشتم. همت‌زاده با اشاره به روند ترجمه این کتاب، گفت: متن کتاب روان است و با مشکل خاصی روبرو نبودم. خانم الکسیویچ از آنجا که روزنامه‌نگار بوده کتابش را بر مبنای مصاحبه‌ها پایه گذاشته و به نوعی تاریخ شفاهی درست کرده است." وی اشاره کرد: "یک کتاب دیگر از کتاب‌های سوتلانا الکسیویچ را در دست ترجمه دارم و برای سال 96 به ناشر خواهم سپرد." بر اساس این گزارش کتاب «زمزمه‌های چرنوبیل» اثر ستولانا الکسیویچ پیش از این از سوی دو ناشر دیگر با عنوان «صداهایی از چرنوبیل» روانه بازار کتاب شده بود که اکنون انتشارات کتاب نیستان آن را در 495 صفحه با قیمت 32 هزار تومان روانه بازار کتاب کرده است. منبع: فارس پایان نوشتار/ ]]> هنر Sun, 19 Mar 2017 07:15:36 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/news/3110/کتاب-زمزمه-های-چرنوبیل-روسی-فارسی-ترجمه مغز نخودی http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3002/مغز-نخودی دیدبان روسیه: پرده چهارم، رویداد دوم: سوفیا و استارادووم   استاردووم: اِ، تو اینجایی دوست عزیز من؟ سوفیا: من منتظر شما بودم، دایی جان! داشتم کتابی را می خواندم. استارادووم: چه کتابی؟ سوفیا: یک کتاب فرانسوی است؛ فونیلونا، درباره تربیت دوشیزگان است. استارادووم: فیپلونا؟ نویسنده تلماخوس؟[1] خوبه. من کتابی را که گفتی نمی شناسم. ولی بخونش، بخون! آن کسی که تلماخوس را نوشته است، با قلم خود دست به ابتذال اخلاق نخواهد زد. من نگران حکیمان فعلی هستم. من همه کتاب هایی که از آنها به روسی ترجمه شده است، خوانده ام. آنها، در اصل، با قدرت تعصب را ریشه کن می کنند، اما به ریشه فضیلت بازگشت. بنشینیم. (هر دو نشستند.) آرزوی قلبی من دیدن خوشبختی توست، آنقدری که در این دنیا امکانپذیر است. سوفیا: دستورات شما دایی جان، باعث آسایش من می شود. لطفا به من قوانینی را بگویید که من باید از آنها پیروی کنم. قلب مرا رهبری کنید، اوآماده اطاعت از شما است. استارادووم: وضعیت روحی تو برای من دلپذیر است؛ با کمال میل تو را نصحیت خواهم کرد. با همان میزان دقتی به من گوش کن که من صداقت در کلامم خواهم داشت. بیا نزدیکتر! (سوفیا صندلی خود را جابجا می کند.) سوفیا: هر کلمه ای که شما ادا کنید، در قلب من جای خواهد گرفت. استارادووم: (با صداقت خاصی در کلام). تو در حال حاضر در آن سال ها از قرار داری که روح می خواهد از تمام بودن لذت ببرد، ذهن می خواهد بداند و قلب می خواهد احساس کند. حالا تو به دنیایی پا می گذاری که اولین گامی که بر می داری، اغلب سرنوشت یک عمر زندگی را تعیین می کند، که اغلب در اولین دیدار اتفاق می افتد: عقل ناتوان در ادراک، قلب، گمراه در احساسات خود. آه، دوست من! یاد بگیر که تشخیص بدهی، بیاموز که با کسی بمانی که دوستی او با تو برای قلب و ذهنت ضمانت مطمئنی داشته باشد. …   *** ► پرده چهارم، رویداد ۷: اسکوتینین، استارادووم، میلون و پراودین   اسکوتینین: من آمدم. استارادووم: برای چی تشریف آوردی؟ اسکوتینین: بخاطر یک خواسته ای. استارادووم: چطور می توانم خدمتی بکنم؟ اسکوتینین: با دو کلمه. استارادووم: چی هستند؟ اسکوتینین: مرا محکم تر در آغوش بگیر و بگو سوفیا مال توست. استارادووم: خواسته بی فایده ای نداری؟ خوب فکر کن! اسکوتینین: من هیچ وقت فکر نمی کنم و جلو جلو می دانم که تو هم نمی خواهی فکری بکنی، چون سوفیا مال من است. استارادووم: این کار عجیبی است. آنطور که من می بینم، تو آدم بی عقلی نیستی، ولی تو انتظار داری من پاره تنم را به کسی بدهم که نمی شناسم. اسکوتینین: نمی شناسی، اینطور می گویم که من تاراس اسکوتینین هستم، آخرین بازمانده خانواده نیستم. خانواده اسکوتینین ها، بزرگ و کهن است. نظیر اجداد ما در هیچ خانواده ای پیدا نمی کنی. پراودین: (با خنده) پس شما به ما اطمینان می دهید که او از بابا آدم قدیمی تر است. اسکوتینین: پس تو چه فکری کردی؟ حداقل کمی… استارادووم: (با خنده) یعنی جد تو در روز ششم، کمی پیش بابا آدم خلق شده است؟ اسکوتینین: نه، درسته؟ اینطور که تو نظر مثبتی نسبت به قدمت خانواده من داری؟ استارادووم: اُ! آنقدر خوب که من در شگفتم که در جایگاه تو، چطور می شود همسری از خانواده دیگری برگزید، خانواده ای که مثل اسکوتینین ها باشد؟ اسکوتینین: خودت قضاوت کن که اگر سوفیا با من ازدواج کند چه سعادتی نسیبش خواهد شد. او اشراف زاده است… استارادووم: عجب آدمی ها! بله و برای همین تو برای او داماد نمی شی. اسکوتینین: حالا که کار به اینجا رسید. بگذار بگویند که اسکوتینین با دختر اشراف زاده ای ازدواج کرد. برای من فرقی نمی کند. استارادووم: اما برای او فرق می کند که بگویند دختر اشراف زاده به اسکوتینین شوهر کرد. میلون: این نابرابری میتواند جلوی خوشبختی هر دوی شما را بگیرد.   … استارادووم: تو از من خوشبخت تر هستی. مردم در من اثر می کنند. اسکوتینین: ولی مرا خوک ها. "دنیس ایوانویچ فان ویزین" نویسنده روس مکتب کلاسیسیم[2] در قرن ۱۸ میلادی بود. (۱۷۴۵-۱۷۹۲) وی در یک خانواده اشرافی آلمانی الاصل به دنیا آمد. بعد از پایان دوره متوسط در مدرسه امپراتوری، برای ادامه تحصیل وارد دانشگاه دولتی مسکو شد، اما تحصیل را ناتمام گذاشت و به شهر سنت پیترزبورگ رفت. در آنجا مشغول فعالیت های ادبی شد. علاقه او به سبک کمدی باعث شد تا دو اثر کمدی وی به نام های "مباشر" و "جوانک بی سواد(مغز نخودی)" جاودانه شوند.   در نمایشنامه کمدی جوانک بی سواد، قهرمانان متعلق به دو گروه از جامعه در مقابل هم قرار می گیرند. قهرمانان گروه اول، افراد تربیت شده و با سواد هستند. دوشیزه "سوفیا" و نامزدش "میلون"، عمو یا دایی "استارادووم" و دوستشان "پراودین" شخصیت های متعلق به گروه اول هستند. قهرمانان گروه دیگر، خانم ارباب "پراستاکوا- اسکوتینا" همسرش، برادرش اسکوتینین و پسرش میتروفانوشکا بودند. این افراد نادان، بی سواد، تنبل و خنگ بوده اند. در این اثر، نویسنده از زبان استارادووم درباره قهرمانان گروه دوم می نویسد: "این اشرافی ها لیاقت اشرافی بودن را ندارند. از این آدم ها پست تر چیزی در دنیا سراغ ندارم." پراودین ها و اسکوتینین ها همدیگر را  درک نمی کنند و هیچ گاه نیز نخواهند توانست درک کنند. موضوع "تربیت" محور اصلی نمایشنامه است. در طول داستان همواره صحبت از ادب و تربیت است. قهرمانان گروه اول علاقمند به تحصیل هستند، استدلال های عاقلانه ای را مطرح می کنند و همواره سعی در رشد و ترقی توانایی های عقلی خود دارند. اما در مقابل قهرمانان گروه دوم اهل درس و مطالعه نیستند و به این مسئله افتخار هم می کنند، پسر خانواده پراستاکوا، "میترافانوشکا" مثال روشنی از احمق بودن است. او شخص بی ادب، تنبل و رذلی است. او اهل درس نیست و میلی به یادگرفتن ندارد، اما طوری رفتار می کند که گویی همه چیز را می داند. اعضای خانواده اش نیز رفتارهای نامعقول او را تایید می کنند. شخصیت های گروه اول با دیدن این رفتار های احمقانه وی به او می خندند. در این اثر کمدی، نقش مهمی را زبان قهرمانان داستان بازی می کند. شخصیت های گروه اول زبانی جدی، عاقلانه و منطقی دارند، در حالی که حرف های قهرمانان گروه دوم کاملا بی معنی و احمقانه است.  فان ویزین حتی با انتخاب  نام خانوادگی معنی دار برای شخصیت های اثر خود توانسته به خوبی تفاوت های شخصیتی آنها را نشان بدهد. به عنوان مثال: نام های خانوادگی پراودین از کلمه پراودا به معنی حقیقت، استارادووم به معنای پایبند به ارزش های خوب گذشته و اسکوتینین از کلمه اسکوتینا به معنی حیوان چهارپا گرفته شده اند. اسکوتین ارزش همه چیز را با قیمت خوک می سنجد و همواره درباره خوک ها صحبت می کند. این دو گروه قهرمانان از زندگی واقعی به اثر نویسنده راه یافته اند و اثر کاملا آموزنده و پر عبرت است و به همین دلیل تا به امروز همچنان آن را می خوانند و به روی صحنه تئاتر می برند.   [1] تلماخوس (به انگلیسی: Telemachus)، در اسطوره‌های یونان پسر تزار اودوسئوس و پنلوپه است. [2] کلاسیسیسم (به انگلیسی: Classicism) جنبش هنری و فرهنگی ویژهٔ نیمهٔ دوم قرن هفدهم در اروپاست. این جنبش مبتنی بر آفرینش آثار هنری و ادبی با الهام از هنر باستان یونان و روم، و بازگشت به اصول و ارزش‌های زیبایی‌شناسی آنان است. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 03 Mar 2017 10:26:15 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/3002/مغز-نخودی کوکوی سیب زمینی مسکویی http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/2987/کوکوی-سیب-زمینی-مسکویی دیدبان روسیه: سلام به دوستداران، آشپزی روسی! این هفته غذایی را برایتان انتخاب کرده ام که حاکی از اشتراکات ذائقه ای بین مردمان ایران و روسیه است. تصور کنید که یک روز برای نهار یا شام در خانه کوکوی سیب زمینی تهیه کرده اید، جالب است که بدانید همزمان با شما در بسیاری از خانه های مسکو یا دیگر شهر های روسیه، سر میز غذا دقیقا همین کوکوی سیب زمینی گذاشته می شود. کوکوی سیب زمینی مسکویی که روس ها آن را "کارتوفیلنیک پا موسکوسکی" می نامند، تقریبا دستور مشابه کوکوی ایرانی را دارد. در ادامه روش پخت آن را بخوانید. ► مواد لازم:   سیب زمینی 8 عدد متوسط پیاز 1 عدد خامه یا خامه ترش 4 قاشق غذاخوری تخم مرغ 2 عدد آرد 3 قاشق غذاخوری کره آب شده 3 قاشق غذاخوری روغن برای سرخ کردن به میزان لازم فلفل سیاه به میزان لازم نمک به میزان لازم خامه و جعفری خرد شده برای تزیین غذا     ► روش تهیه: ابتدا سیب زمینی ها را پوست می گیریم و به تکه های متوسط خرد می کنیم و در قابلمه محتوی آب جوش قرار می دهیم. کمی نمک می زنیم. به مدت ۲۰ -۳۰ دقیقه آب پز می کنیم. پیاز را ریز خرد و در کره سرخ می کنیم تا طلایی رنگ شود. بعد از آب پز شدن سیب زمینی ها، آنها را به شکل پوره در می آوریم. سپس تخم مرغ  و پیاز داغ را به پوره سیب زمینی اضافه می کنیم. نمک و فلفل می زنیم و به خوبی مخلوط می کنیم. اگر مخلوط بدست آمده شل بود، اندکی آرد می زنیم. ماهی تابه را داغ می کنیم و روغن را در آن می ریزیم. از مواد آماده شده مقداری بر می داریم و در کف دست به آن شکل می دهیم و توی آرد می زنیم و در ماهی تابه سرخ می کنیم تا به رنگ طلایی برسد. (روی شعله متوسط حدود ۲ دقیقه سرخ می کنیم.) کوکو های سرخ شده را با کمی جعفری یا شوید ریز شده و خامه سرو می کنیم.   نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Wed, 01 Mar 2017 06:49:44 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/2987/کوکوی-سیب-زمینی-مسکویی بیف استراگانوف http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/2945/بیف-استراگانوف دیدبان روسیه: سلام به دوستداران، آشپزی روسی! این هفته غذایی را برایتان انتخاب کرده ام که احتمالا همه شما در ایران یا هر جای دیگر این کره خاکی آن را میل کرده اید. بله درست حدس زدید، "بیف استراگانوف"؛ خوراکی که یک غذای ملی روسی نیست، اما در روسیه تزاری ابداع شده است. اولین رسیپه مشابه بیف استراگانوف با سس خردل در کتابی تحت عنوان ” هدیه ای برای خانم های خانه دار جوان” نوشته خانم "النا مالاخوویتس"، در سال ۱۸۷۱ میلادی به چاپ رسید. اما محقق تاریخ هنر آشپزی، آقای "پاخلیُب کین"، معتقد است این خوراک در سالهای پایانی قرن ۱۹ میلادی ابداع شده است.  بیف استراگانوف ریشه ملی ندارد و در واقع خوراکی ابداعی است و نام آن به افتخار یک اشراف زاده عالی رتبه در دربار امپراطور روسیه به نام "الکساندر گریگورویچ استراگانوف" (۱۷۹۵-۱۸۹۱) گذاشته شده است. گفته می شود استراگانوف ثروت زیادی داشت و در شهر اودسا همیشه میز غذای او برقرار بوده و هر شخص تحصیل کرده ای که سر و وضع خوبی داشت، می توانست برسر آن میز حاضر شود. غذاها به گونه ای تهیه می شدند که مناسب اینگونه مجالس باشد. اولاً تهیه و نگهداری این نوع غذاها آسان بود، دوما تقسیم آن به پرس های مساوی کار سختی نبود، سوماً و از همه مهمتر غذاهای خوشمزه ای بودند. در این میان یکی از آشپز های استراگانوف توانست با ترکیب موفقیت آمیز تکنولوژی پخت فرانسوی (سرخ کردن گوشت و سرو آن با سس جدا) با راه و روش آشپزی روسی که سس قبل از سرو غذا به گوشت اضافه می شود، غذای جدیدی را تهیه کرد و نام ارباب خود را روی آن گذاشت. به تدریج این غذا در رستوران های جهان به منوی غذاها اضافه شد و بعد از جنگ حهانی دوم به عنوان یک غذای روسی در همه جای دنیا سرو می شد، اما همانطور که گفته شد، این غذا ریشه ای در غذا های ملی روسی ندارد.     این دستور پخت گوشت گاو بسیار محبوب است، گوشت نرم و آب دار پخته می شود. مکمل این خوراک برنج یا سیب زمینی است.   ► مواد لازم برای تهیه 4-6 پرس غذا:     گوشت گاو 500 گرم خامه یا خامه ترش 150 گرم پیاز 200 گرم آرد به میزان لازم روغن برای سرخ کردن به میزان لازم فلفل سیاه و قرمز به میزان لازم نمک به میزان لازم       ابتدا پیاز را خرد می کنیم.   گوشت را تکه تکه می کنیم. بر خلاف جهت رشته های گوشت باید برش بزنیم.   گوشت ها را در آرد می غلطانیم، آرد اضافه را می تکانیم.   پیاز را در روغن سرخ می کنیم.   گوشت را به پیاز اضافه می کنیم.   بعد از اینکه به خوبی سرخ کردیم، به مدت 30 دقیقه روی حرارت ملایم با کمی آب و با درب بسته اجازه می دهیم تا گوشت جا بیفتد. (در صورت تمایل مقداری قارچ خرد شده به مخلوط اضافه کنید.)   خامه را به گوشت اضافه می کنیم، نمک و فلفل می زنیم و ده دقیقه دیگر با حرارت ملایم و درب بسته می پزیم. نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 21 Feb 2017 08:08:10 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/2945/بیف-استراگانوف راننده درستکار http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/2907/راننده-درستکار دیدبان روسیه: دستم را بلند کردم. تاکسی ایستاد. به راننده گفتم: سلام، معذرت می خواهم، من خیلی دور نمی روم، فقط تا میدان ساموتوچنایا... ولی خیلی عجله دارم.   گفت: خواهش می کنم. هرجا که می خواهید بفرمایید.   پنج دقیقه بعد به مقصد رسیدیم. تاکسیمتر مبلغ چهل و نه کوپیک را نشان می داد. یک روبل به سمت راننده دراز کردم.   راننده گفت: ببخشید، من پول خرد ندارم.   در جیبم گشتم و یک سکه پنجاه کپیکی پیدا کردم.   راننده باز عذرخواهی کرد: من حتی یک کوپیک بقیه پولتان را هم نمی توانم بدهم. اصلا هیچ پول خردی ندارم.   لبخند زدم: خواهش می کنم، یک کوپیک این حرفها را ندارد!   راننده اعتراض کرد: نه، نه اصلا امکان ندارد. من از مسافر پول اضافی نمی گیرم. اهل انعام گرفتن نیستم.   با لبخند گفتم: چقدر خوب! اما حالا چه کار می شود کرد؟ در خیابان سمت چپ یک دکه سیگار فروشی هست. می توانید پولتان را آنجا خرد کنید.   مسئله آن بود که گردش به چپ ممنوع بود. تنها می شد به راست پیچید. ما هم خیلی شیک به راست پیچیدیم. گویا در این حوالی همه خیابان ها یک طرفه بودند. خلاصه این که بعد از پنج دقیقه ای به آن دکه سیگار فروشی رسیدیم، فروشنده برای نهار تعطیل کرده بود.   تاکسیمتر مبلغ نود و هفت کوپیک را نشان می داد. راننده با شرمندگی گفت: من از مسافر پول اضافی نمی گیرم. اهل انعام گرفتن نیستم. خیلی خوب است! پس بی زحمت مرا به اندازه سه کوپیک راه ببرید.   سی چهل متری جلو رفتیم، تاکسیمتر دقیقا مبلغ یک روبل را نشان می داد. گفتم: ایست! همین جا نگه دارید! متاسفانه اینجا نمی شود توقف کرد. آن تابلو توقف مطلقا ممنوع را می بینید؟ خب، پس تاکسیمتر را خاموش کنید! حق ندارم این کار را بکنم! وقتی مسافر در ماشین نشسته است، تاکسیمتر باید کار کند.   وقتی به جایی رسیدیم که می شد توقف کرد، تاکسیمتر مبلغ یک روبل و دوازده کوپیک را نشان می داد. آه آرامی کشیدم. راننده با حس همدردی گفت: ناراحت نشوید. بالاخره یک فکری برایش می کنیم ... در ایستگاه کی یف یک باجه بانک هست که یکی از آشنایان من آنجا کار می کند. او فورا پول شما را خرد می کند.   اتومبیل به سرعت راه افتاد. اما باجه بانک ایستگاه کی یف آن روز تعطیل بود. به ایستگاه کورسکایا رفتیم. برای اینکه تنهایی حوصله ام سر نرود راننده دو مسافر گذری هم سوار کرد.   در ایستگاه کورسکایا خوش شانس بودیم. البته باجه بانک آنجا هم تعطیل بود، اما تاکسیمتر درست روی مبلغ سه روبل متوقف شد.   پول را به راننده دادم. آن را در جیب گذاشت و تاکسیمتر را خاموش کرد. گفت: ببخشید که این طور شد. ولی در عوض، همه چیز درست و دقیق است. من به خودم اجازه نمی دهم یک کوپیک اضافه از مسافر بگیرم. شما واقعا مرا تحت تاثیر قرار داده اید. ولی حالا از اینجا چطور می شود به میدان ساموتوچنایا رفت؟!   راننده گفت: شما را می رسانم. و تاکسیمتر را روشن کرد. بعد از پنج دقیقه به میدان ساموتوچنایا رسیدیم. تاکسیمتر مبلغ چهل و نه کوپیک را نشان می داد.   زود چاقوی جیبی ام را از جیب در آوردم و آن را زیر گلوی راننده گرفتم و سکه پنجاه کوپیکی را در جیب راننده چپاندم و از تاکسی بیرون پریدم...   هنوز هم وجدانم از این فکر ناراحت است که راننده ای به این درستکاری را با چاقو تهدید کردم و آنطور در تنگنا قرار دادم...   آنچه در بالا خواندید، قسمت کوتاهی از داستان راننده درستکار نوشته "گریگوری ایزرایلویچ گورین" (نام خانوادگی واقعی: اُفشتاین) می باشد. وی در  12 مارس 1940 در خانواده یک افسر نظامی و در شهر مسکو چشم به جهان گشود. مادرش پزشک اورژانس بود. در سال 1963 از دانشکده پزشکی شماره 1 شهر مسکو فارغ التحصیل شد. برای چندین سال به عنوان پزشک اورژانس فعالیت کرد و همزمان به نوشتن داستان و نمایشنامه نیز ادامه داد. گورین در آثارش می نویسد: " پزشکی در شوروی، بی نظیرترین حرفه درجهان بوده و خواهد ماند. او بدون دارو شفا می دهد، بدون ابزار جراحی می کند، بدون لوازم پروتز می گذارد و ..."   گریگوری فعالیت ادبی خود را با نوشتن نمایش برای باشگاه دانشجویی " ک. و. ان." آغاز کرد. در سال 1966 به همراه "آرکادی آرکانوف" نمایشنامه کمدی "عروسی در تمام اروپا را نوشت که با اقبال زیادی روبرو شد. در ابتدای دهه 1970 چند مجموعه از نمایشنامه ها و داستان های گورین به چاپ رسید و او با کنار گذشتن حرفه پزشکی، با تمام وجود به کار ادبی روی آورد. گورین سالهای زیادی را با مارک زاخاروف، کارگردان مشهور روس، همکاری داشت. نمایش ها و فیلم هایی چون "فرمول عشق" ، "خانه ای که سویفت ساخت" و "بازی های پادشاهی" از جمله کارهای مشترک آنهاست. طنز گورین از مسائل ساده و روزمره سرچشمه می گیرد، اما در عین حال زبان تند و قوی دارد. گورین در این باره می گوید:" اگر در خیابان آجری بر سر من بیفتد، ناراحت که نمی شوم هیچ، بلکه داستان طنزی درباره کیفیت بد ساخت و ساز می نویسم." گورین در شب 15 ژون 2000 در اثر یک حمله قلبی درگذشت.   داستان راننده درستکار از مجموعه داستان های کوتاه گورین انتخاب شده است که در کتابی تحت عنوان "تک خوانی برای آواز دونفره"، شامل مجموعه ای از داستان های کوتاه گورین و آرکادی آرکانوف، در سال 1975 به چاپ رسیده است. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 17 Feb 2017 07:42:38 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/2907/راننده-درستکار خالادیتس یا ژله گوشت http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/2877/خالادیتس-یا-ژله-گوشت دیدبان روسیه: سلام به دوستداران عطر ها و طعم های متفاوت، به همه طرفداران آشپزی فرنگی، بویژه روسی! این هفته غذایی را برایتان انتخاب کرده ام که اگر قبلا در روسیه یا جای دیگری آن را امتحان نکرده اید، احتمالا از شکل سرو آن تعجب خواهید کرد؛ یک غذای گوشتی سرد که در واقع ژله ای بدون شیرینی است که محتوی انواع گوشت است. این خوراک روسی در نواحی جنوب و جنوب شرق روسیه تحت عنوان ”خالادیِتس” و در شمال و شمال غرب این کشور به نام "استودن [1] معروف است و معمولا از ترکیب گوشت یا مرغ یا ترکیب هر دو و یا از گوشت کله و پاچه گوسفند تهیه می شود. این غذا در اوکراین، بلاروس، لهستان، بلغارستان، رومانی و کشور های دیگر اروپای شرقی نیز تهیه می شود. انواعی دیگری از خالادیتس در لیست غذاهای ملی گرجستان، مولداوی و کشور های دیگر نیز دیده می شود. سرگذشت طبخ این غذا به قرن 16 میلادی باز می گردد و در نوشته های کهن و ادبیات کلاسیک روسی نام این غذا آمده است و حتی از آن به عنوان "خوراک تزاری" نام برده شده است. این غذا خوراک مرسوم جشن های روسی است. ضرب المثل روسی وجود دارد که به خوبی به زمان تهیه این غذا یعنی در هنگام جشن سال نو میلادی اشاره می کند: "شد در حیاط، برج سرما(استودن)، ما باز یخ می زنیم، لیکن توی سفره ها سَردک(استودن) می دهد گرما، به ما" جد این غذا همان آب گوشت چند هزار ساله است که با آب پز کردن گوشت سفید یا قرمز با استخوان تهیه می شود، اما به علت وجود مواد ژله ای داخل غضروف و رباط های استخوان و گوشت، پس از سرد شدن، شکل غلیظ و ژله ای به خود می گیرد. در ابتدا این خاصیت آبگوشت یک نقطه ضعف می دانستند، اما فرانسوی ها از این خاصیت برای تهیه غذای گوشتی دیگری به نام "گالانتین" که در زبان فرانسوی کهن به معنی ژله است، استفاده کردند. در روسیه خالادیتس به روش دیگری تهیه می شد. در خانه های اشرافیان، روز بعد از مهمانی های مفصل در آشپزخانه باقی مانده انواع گوشت را ریش ریش می کردند و با هر آبگوشتی که باقی مانده بود، مخلوط می کردند و در جای خنکی به حال خود رها می کردند تا سفت شود. این غذا را استودن می نامیدند و برای خدمه خانه سرو می کردند.   ► خالادیتس یا ژله گوشت   • مواد لازم:   مرغ 1.5 کیلو هویج 3 عدد پیاز 2 عدد پودر ژلاتین 30 گرم سیر 6 حبه فلفل سیاه به میزان لازم برگ بو چند عدد نمک به میزان لازم     ابتدا مرغ را به صورت کامل در قابلمه بزرگی قرار داده و روی آن  آب می ریزیم، روی شعله زیاد قرار می دهیم، وقتی به جوش آمد، شعله را کم می کنیم، کف روی مرغ را می گیریم، برای 1 ساعت با حرارت کم آب پز شود. هویج و پیاز و سیر را با اندازه های کوچک خرد می کنیم، نمک و فلفل می زنیم و به مدت 20 دقیقه آب پز می کنیم. در انتهای پخت، برگ بو را اضافه می کنیم. ژلاتین را با 2 لیوان آب گرم مخلوط می کنیم و برای مدتی به حال خود رها می کنیم؛ در این فاصله مرغ پخته را استخوان گیری می کنیم و ریز ریز می کنیم. ژلاتین را به آب مرغ اضافه می کنیم، گوشت و مواد دیگر را به شکل دلخواه در قالب می چینیم و آب گوشت را طوری که مواد توی قالب را بپوشاند، به آن اضافه می کنیم. قالب را پس از سرد شدن در یخچال قرار می دهیم تا ژله کاملا ببندد.   نوش جان!     [1] در فرهنگ اسلاوی کهن به ماه دسامبر یا ژانویه اطلاق می شود. نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 14 Feb 2017 02:30:38 GMT http://www.russiaviewer.com//fa/doc/report/2877/خالادیتس-یا-ژله-گوشت