سایت خبری تحلیلی دیدبان روسیه - آخرين عناوين هنر :: نسخه کامل http://www.russiaviewer.com/culture_society/art Sat, 23 Sep 2017 18:14:39 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه http://www.russiaviewer.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه آزاد است. Sat, 23 Sep 2017 18:14:39 GMT هنر 60 در چنین شبی http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4558/چنین-شبی دیدبان روسیه: اطراف شهر اودسا، شبی روشن و هوای معتدل اواخر ماه اوت. موقع گردش، از روی صخره های بلند بالای دریا می گذشتیم. همچنان که به دشت گسترده و درخشان می نگریست، به شوخی قیافه جدی گرفت و دکلمه ای را آغاز کرد: ماه می درخشد. در چنین شبی، چطور … دستش را گرفت و ادامه داد: در چنین شبی تیزبا با آشفتگی در علف های مخملی قدم می زد… -    اجازه بدهید، اجازه بدهید: از کجا شما اینقدر می دانید که حتی شکسپیر را می شناسید؟ -    از همان جایی که شما هم آموختید. از اول که همسر فداکار و با فضیلت اهل شهر نجات یافته خداوند، کاناتوپ نبودم. دوره دبیرستان را در شهر کی یف با نمرات درخشان به پایان بردم. -    خب می دانید، این مربوط به خیلی وقت پیش است… -    این چه حرفیه، غیر مستقیم حرف دلخوری می زنید؟ اشتباه می کنید، اشتباه می کنید، تنها دوازده ساله. او نگاه چپ چپی به هیکل بلند قامت و قلمی او انداخت، به صورت پر انرژی و کک و مکی اش. -    درسته. من همان دیروز که با شما آشنا شدم، برداشتم همان حدود ۳۰ سال سن بود. اما این سن برای خاخلوشکا (به شوخی یا برای بی احترامی به دختر اوکراینی گفته می شود) پیر حساب می شود. -    دست از سر پیری من بردارید؛ و اینکه من خاخلوشکا نیستم و کازاچکا (مادر، همسر یا دختر کازاک) هستم. شما بهتر بگویید این تیزبا کیست، من فراموش کردم. -    شیطان می داند (من نمی دانم) به هر حال بعدش یک چیز فوق العاده بود، البته تا آنجایی که من یاد دارم. واقعا فوق العاده: و سایه ی شیر با دیدن گذشته شیر وحشت زده و با تمام وجود پا به فرار گذاشت... او با ناراحتی ادامه داد: در چنین شبی دیدونای غمگین بر ساحل خشکیده ایستاده بود… او با همین آهنگ شعر را برایش به پایان برد: در چنین شبی مِدِئای ساحر همچنان که می رفت، علف های سحر آمیز را جمع می کرد تا روزگار جوانی را به یاسون پیر برگرداند. -    خدایا چقدر خوب! سایه شیر، یک مدئای ساحر، علف های جادویی… و هیچ کس نیست که مرا دوست بدارد! -    اما من پس برای چی...؟ -    شما نثرنویس و بدبین هستید، اما من یک شاعر می خواهم، بله و همین دیگه، دو هفته مرخصی من مثل تیر پرواز می کند و باز هم کاناتوپ! -    طوری نیست. خوبه، فقط خوشبختی کوتاهی است. نور ماه چقدر زیبا روی این نیمکت نشسته است! منظورم نه روی نیمکت بلکه روی این صخره ها. کمی بنشینیم، مدئای ساحر. - باشه بنشینیم، یاسون… راهشان را از جاده باریک کج کردند و روی علف های خشک شده بالای دره نشستند. -  دیدونا، می دانی چی در تو خوبه، این صدای مخملی، زیر و خاخولی شما که بر روان آدمی اثر می کند و دیگر اینکه شما خانم باهوش و شادی هستید… او چکمه های نمدی تاتاری اش را از پا در آورد و خاک روی آن را تکاند، انگشتان پاهای تا نیمه آفتاب سوخته را تکان داد. -  و چه پای زیبایی. ممکنه ببوسمش؟ -    هرگز! در چنین شبی مدئای ساحر غمگین… در چنین شبی… آخه این چه وضعشه، حتی اجازه نمی دهد حرفم را تا آخر بگویم… خیلی آرام بازمی گشتند، دیروقت بود، وقتی که ماه خیلی خیلی پایین آمده بود، آب طلایی در کنار ساحل درخشش کمی داشت و آنقدر آرام و ساکت بود که صدای بالا و پایین رفتن خواب آلود آب هم شنیده می شد. نویسنده: ایوان بونین، هفتم آوریل ۱۹۴۹ برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Fri, 15 Sep 2017 09:23:03 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4558/چنین-شبی سالاد ساردین http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4526/سالاد-ساردین دیدبان روسیه: سلام به دوستداران و علاقمندان آشپزخانه روسی! سالاد ها در آشپزخانه روسی تنوع و جایگاه مهمی دارند. این هفته یک سالاد دریایی و مفید و بدون سس را برای شما آماده کرده ام. امیدوارم ترکیب ماهی و سیب زمینی و لوبیا سبز را دوست داشته باشید.   ► سالاد ساردین و سیب زمینی نوبرانه • مواد لازم: سیب زمینی تازه                ۵۰۰ گرم لوبیا سبز                          ۲۰۰ گرم ساردین در روغن                 ۱۲۰ گرم زیتون                                به میزان دلخواه آب لیموی زرد                     به میزان دلخواه روغن زیتون                        به میزان دلخواه نمک                                 به میزان دلخواه فلفل                                 به میزان دلخواه • روش تهیه سالاد: سیب زمینی ها را سه تکه می کنیم و در قابلمه با کمی نمک روی حرارت ملایم آب پز می کنیم. لوبیا سبز را به تکه های ۳-۴ سانتی خرد می کنیم و چند دقیقه قبل از خاموش کردن شعله زیر قابلمه سیب زمینی ها اضافه می کنیم. سپس آب را خالی کرده و اجازه می دهیم تا سیب زمینی و لوبیا کمی سرد بشوند. ساردین ها را با روغن در ظرف سالاد خالی می کنیم و نمک، فلفل و آبلیمو را اضافه و با چنگال ساردین ها را در ظرف له می کنیم. زیتون ها را هسته می گیریم و به تکه های درشت خرد می کنیم. سیب زمینی و لوبیا را با ساردین مخلوط می کنیم و زیتون را اضافه کرده و به خوبی مخلوط می کنیم. اگر لازم بود کمی روغن زیتون و نمک و فلفل اضافه می کنیم. سالاد آماده است و بعد از ۱۵ دقیقه برای سرو مناسب است. نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 12 Sep 2017 10:46:36 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4526/سالاد-ساردین خارخوک http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4485/خارخوک دیدبان روسیه: آدینه با داستان های روسی این هفته به سراغ ادبیات کودک رفته که خواندنش برای بزرگ ترها هم خالی از لطف نیست. نویسنده این داستان آقای "ادوارد اسکوبلف" شاعر، نویسنده و منتقد ادبیات کودک و نوجوان است. او متولد سال ۱۹۳۵ در شهر مینسک پایتخت بلاروس و تحصیل کرده دانشگاه دولتی روابط بین الملل وزارت امور خارجه در مسکواست. وی از سال ۱۹۷۰ به عضویت اتحادیه نویسندگان جماهیر شوروی در آمده است.   خارخوک، شما اين حيوان را نمی شناسيد؟ خارخوک یک خارپشت بزرگ است که خار ندارد. خيلی شبيه به خوک است. پوزه اش مانند خوک می باشد و مثل خوک خرخر مي کند. دمش هم مانند خوک است. بدون دم حيوانی، حيوان نيست. حيوان بدون دم نمی تواند ارزش و شايستگی خود را حفظ کند. البته بين حيوانات دمدار، هستند حيواناتی که حتی با دم شايستگی و ارزش خود را از دست داده اند.                                                                         معلوم نيست اين خارخوک از کجا به جنگل ما آمد. غروب بود و مه غليظ داشت کم کم جنگل را می پوشاند. فقط پشه ها که اولين ستاره را در آسمان ديده بودند، وزوز مي کردند که ناگهان سر و کله او پيدا شد.                                   همه در دشت سرگرم بوديم. خرس، ميخائيل پاتاپيچ، همه را به مهمانی دعوت کرده بود. اين حيوان نزديک شد و در حالي که کلاه خود را به هر طرف تکان مي داد، تعظیم کرد. اين نشانه ادبش بود. ميخائيل پاتاپيچ کمی دستپاچه شد. پاتاپيچ پرسيد: تو ديگر چه حيوانی هستی؟ خيلی عجيب و غريبی. اصلاً تاکنون چنين حيوانی را نديده ام. اسمت چيست؟                             ـ خارخوک.                                                                    ميخائيل پاتاپيچ گفت: عجيب است! از يک جهت شبيه ما هستی، از جهت ديگر هيچ شباهتی به ما نداری… برای چه آمدی؟        ـ دنبال کار هستم، می خواهم دستمزدش زياد باشد، ولی کار سبک و کم باشد. من موجود کم حوصله و نازک دلی هستم.                                       ميخائيل پاتاپيچ پشت گوش خود را خاراند. ما از پر رویی او تعجب کرده بوديم، ولی ساکت ماندیم و گفتگوی آنها را قطع نکرديم. فقط گوسفند سعی کرد چیزی بگوید که به اين معنی که هرکس بايد دستمزد به اندازه کاری که انجام می دهد، بگيرد و در غير اين صورت دزد است، برای اينکه حق ديگری را می خورد، بزند.                         ميخائيل پاتاپيچ سرفه ای کرد و خيلی جدی به گوسفند نگاهی کرد. گوسفند ساکت شد.  پاتاپيچ گفت: ـ مهمان حبيب خداست، ما از مهمان پذيرايی مي کنيم و به او احترام می گذاريم.                                                  ـ خوب من هم برای همين آمدم، خارخوک این را گفت و دوباره کلاه را در مقابل پاهای نازکش تکان داد.    پاتاپيچ پرسيد: می بخشيد که کنجکاوی مي کنم. شما چه کاری بلديد انجام دهيد؟       ـ من می توانم رقص های خارجی مد روز را تدریس کنم و ادامه داد: در ضمن رقص پای مد روز را هم بلدم.                                     و بدون موزيک مشغول به رقص شد. حيوانات بهم نگريستند و سکوت کردند. شما نمی دانيد که چقدر مضحک بود، خارخوک با پاهای نازکش پا مي کوبيد و بر روی آنها تلوتلو می خورد و به زور خودش را روی پا نگه می داشت.                     ـ ديگر چه کاری بلديد؟                                              ـ مي توانم نوشیدنی کواس بفروشم.                   حيوانات دوباره به هم نگاه کردند.                                              ـ اما ما چنين کاری اينجا نداريم. ـ ما خيلی خوشحال می شديم که به شما کمک کنيم، ولی حیف که نمي توانيم.                                           ـ اگر کسی راضی به کمک باشد، هميشه کمک مي کند و بی جهت کلامی از دهانش خارج نمی شود. خارخوک این را گفت و از دست گوسفند ملاقه عسل را گرفت و در دهان خود گذاشت. ـ من بدون کار مي توانم بين شما زندگی کنم. می بينم که شما، با گذشت هستيد و حاضريد به من کمک کنيد. من اين را در چشمانتان می خوانم. به من يک ملاقه ديگر عسل بدهيد و برايم جايی برای استراحت آماده کنيد. درباره کار هم فردا مي توان تصميم گرفت. فکرکردن درباره کار، خودش کارست، پس کی بايد استراحت کرد؟                                            چاره ای دیگری نبود. حيوانات به او غذا دادند و بر روی برگ های معطر جای خواب برايش مهیا کردند. يک روز گذشت، دو روز گذشت، سه روز گذشت. خارخوک ديگر از کار و کار کردن حرفی نزد، می خورد و می نوشيد و به رقص مضحک خودش ادامه مي داد. حيوانات پيش ميخائيل پاتاپيچ رفتند و گفتند: "خارخوک نان ما را می خورد. بی حيا شده. يا او را بيرون کن، يا کاری به او بده. ما ديگر تاب و توان تحمل این تنبل را نداریم."                                           ميخائيل پاتاپيچ خارخوک را صدا رد و یه او گفت: "تو بايد از امروز کنده ها را از ريشه بکنی. مي دانم که کار مشکلي است، ولی ديگر از بيکاری خسته نخواهی شد."                                                   خارخوک گفت: "من خسته نشدم، من اصلاً خسته نشدم! ... در سرزمين های ديگر با مهمانان به اين شکل رفتار نمي کنند. به آنها اصلاً کاری نمي دهند و اگر هم کاری بدهند، کارهای خيلی سبکی که خود به خود انجام می شود را مي دهند... مثلاً، نگاه کردن به برگ های درختان که چطور خش خش مي کنند، يا حواسشان باشد که آيا ابرها حرکت مي کنند یا نه؟ و در ضمن تقاضا مي کنند مزه غذا را بچشند و يا خوابی را تعبير کنند. پاتاپيچ با دستپاچگی گفت: "من احتياج به تعبيرخواب ندارم، دوست عزيز، من می خواهم که تو از انبار نخود نگهبانی کنی."                                ـ برايم افتخار زياد بزرگی نيست، ولی اگر بايد اين کار را انجام داد، چاره ای نيست... به خارخوک کار نگهبانی از انبار نخود محول شد. ولی او آنقدر نخود خورد که کم مانده بود بترکد. او هر روز در گوشه ای دراز مي کشيد، می خورد و می خوابيد. حيوانات چند روز ديگر هم او را تحمل کردند، ولی دوباره نزد ميخائيل پاتاپيچ آمدند و شکايت کردند.          ميخائيل پاتاپيچ با نگرانی گفت: "می گوييد که برای هميشه بيرونش کنم؟ مگر در کشور و سرزمين های ديگر با مهمان چنين رفتاری مي کنند؟"                           گوسفند گفت: "در کشورهای ديگر همه کار مي کنند و مال ديگران را نمی خورند. اگر ما اين شياد را بيرون نکنيم، بعد از مدتی بين خودمان تنبل پيدا خواهد شد و همه با خود می گويند: اگر يکی مي تواند کار نکند و بخورد، پس ما چرا اينکار را نکنيم!؟" ميخائيل پاتاپيچ پس سرش را خاراند و دستور داد تا خارخوک مسئوليت ساختن پل بر روی رودخانه جنگلی را بر عهده بگيرد.                                       ـ از عهده اينکار برمی آيی؟                                                  خارخوک سوت زنان گفت: "برای چی برنيايم؟ من تا به حال در کشورهای ديگر کاخ های بزرگ و مجللی ساختم. نمي توانم از پس يک پل به این کوچکی برآيم؟"     اما روز بعد معلوم شد که خارخوک نه تنها از پل سازی هيچ سر در نمی آورد، بلکه حتی نمی خواهد کلامی در اين مورد بشنود. دائماً می خورد، می نوشد، می رقصد و در حاليکه پوزه اش را در برگ ها فرو مي کند، می خوابد.                            پيش او سمورهای نجّار برای درس گرفتن می آمدند، ولی او برای آنها خرخری مي کرد و دوباره يک پهلو می افتاد و می خوابيد.            سمورها می گفتند: "ميخائيل پاتاپيچ ما را فرستاده تا شما به ما کار ياد بدهيد." ـ خارخوک جواب مي داد: "من که گفتم چکار بايد بکنيد، فقط من به زبان علمی خُرخُری دستور دادم چکار کنيد، ولی اگر شما زبان مرا نمي فهميد، من مقصر نيستم... ! حيوانات که دیگر تحمل خارخوک را نداشتند دوباره سراغ ميخائيل پاتاپيچ رفتند. او سری تکان داد و گفت: "هر کاری می خواهيد با خارخوک بکنيد، فقط کاری کنيد که دیگر سر و کله او در جنگل ما پيدا نشود."                                                       حيوانات خارخوک را با طناب بستند، در قايقی گذاشتند و در رودخانه رها کردند. همانطور که قايق با جريان آب به سمت پائين رودخانه می رفت، حيوانات گفتند: "بيکار و بیعار، اين حق توست! شايد احمق هايی پيدا شوند که به تو آب و غذا  بدهند، ولی ما اينکار را نخواهيم کرد."                                    نمی دانم، شايد اين حيوان هنوز زنده باشد و در جايی بسر می برد، ولی در جنگل ما دیگر کسی او را نديده است.                                                نویسنده: ادوارد اسکوبلف، شاعر، نویسنده و منتقد ادبیات کودک و نوجوان؛ برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 08 Sep 2017 10:51:20 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4485/خارخوک پاشتت http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4460/پاشتت دیدبان روسیه: با درود دیگر به همراهان آشپزخانه روسی، این هفته غذای متفاوت و نسبتا آسانی را به شما عزیزان معرفی می کنم و امیدوارم با آموزش و تهیه این غذا، قدم دیگری به سوی معرفی و آشنایی بیشتر با ذائقه و هنر آشپزی روسی برداریم. این غذای مقوی و پرکالری که از دیرباز به صورت کنسرو تهیه می شود، با برشی از نان برای سیر کردن بچه های خسته از بازی که تا آماده شدن نهار یا شام صبر نمی کنند، بهترین گزینه است.  البته قشر دانشجو که در روسیه همیشه از اقشار آسیب پذیر به حساب می آید، از مصرف کنندگان اصلی این نوع غذا هاست که هم شکم سیر کن، هم به صرفه و اقتصادی و همیشه هم آماده و در دسترس هستند. ► تاریخچه غذایی با طعمی دوست داشتنی تحت عنوان پاشتت مدت زمان زیادی است که به میز غذای روسی و بویژه جشن های روس ها راه یافته است. این غذا از ترکیب انواع گوشت و دیگر محصولات زیرمجموعه آن با چربی حیوانی و ادویه های گوناگون تهیه می شود که پس از آب پز و سرخ شدن با مخلوط کن یا چرخ گوشت به شکل کاملا نرم و یک دست تهیه می شود. این غذا در گذشته تا مدت ها از غذاهای اشرافی به شمار می رفت. اما امروزه در کارخانه های کنسرو سازی و خانه های روسی تهیه و با محبوبیت بالایی مصرف می شود. تا به امروز مشخص نشده که موطن اولیه این غذا کجاست. به همین دلیل روایت های گوناگون از ابداع این غذا عنوان می شود. گفته می شود که اولین بار در سال ۱۷۷۸ میلادی پاشتت در فرانسه تهیه شد.  حاکم وقت استراسبورگ به آشپز خود دستور داد که یک با هنر خود یک غذای اعلا و اصیل فرانسوی ابداع کند. غذایی که آشپز تهیه کرد در واقع پاشتت از جگر غاز بود و در مهمانی حاکم شهر به مهمترین و محبوب ترین غذای جشن تبدیل شد. بواسطه همین شهرت و محبوبیت این غذا به عنوان هدیه برای لوئی شانزدهم ارسال شد. البته بین آلمان ها و فرانسوی ها بر سر مالکیت این غذا تا به امروز اختلاف وجود دارد. کلمه پاشتت از عبارت فرانسوی « pate de fois gras» به معنی پاشتت جگر غاز گرفته شده است. چندین سال بعد کیک استراسبورگی هم پختند. در اثر ادبی پوشکین تحت عنوان ”یوگنیا آنیگین“ نیز از این پیراشکی نام برده شده است. این پیراشکی که با مغز پاشتت و کره تهیه می شد یک نقطه قوت بزرگ داشت و آن هم امکان نگهداری بلند مدت پاشتت و عدم فساد آن درون پیراشکی بود. بدین ترتیب پاشتت درون پیراشکی به دوردست ها سفر کرد و بالاخره به روسیه رسید. در شهرهای بزرگ روسیه اغذیه فروشی های پاشتتی پدیدار شدند که در آنها این غذای فرنگی عرضه می شد. این غذا در آشپزی معاصر روسیه در دهه ۵۰ قرن بیست ابتدا با سویا و لوبیا تهیه می شد، در دهه ۸۰ نایاب شد و در اواخر دهه ۹۰ برای هر دانشجویی در دسترس و خرید آن مقرون به صرفه شد. در دوران شوروی تولید کنسرو پاشتت برای ارتش صورت گرفت و از آن موقع هم دستور پخت این خوراک اشرافی تغییر زیادی پیدا کرد و هم فرهنگ مصرف آن متحول شد. در ادامه این مطلب با دستور طبخ یکی از انواع پاشتت امروزی آشنا می شوید. ► خمیر جگر مرغ (پاشتت) • مواد لازم: جگر مرغ                    ۴۰۰ گرم پیاز                           ۱ عدد تخم مرغ                    ۲ عدد نمک                         به میزان لازم پودر فلفل سیاه           به میزان لازم روغن مایع بدون بو       ۴۵ گرم کره                          ۱۰۰ گرم   • مواد لازم برای سرو پاشتت: نان برش خورده              به میزان لازم پیاز                              ۲ عدد روغن مایع                     ۴۵ گرم جعفری تازه خرد شده      ۵-۶ شاخه • روش تهیه: ابتدا تخم مرغ ها را تا سفت شدن کامل آب پز می کنیم، سپس پوست می گیریم و دو نیم می کنیم. جگر مرغ را پس از شستن به مدت ۵-۸ دقیقه کاملا آب پز می کنیم. پیاز را ریز خرد می کنیم و در ماهی تابه بزرگی روی شعله متوسط با روغن سرخ می کنیم تا به رنگ طلایی در بیاید.   جگر آب پز شده و سرد شده را در مخلوط کن برقی می ریزیم. پیاز سرخ شده، تخم مرغ ها و کره را به آن اضافه می کنیم و تا به دست آمدن مایع خمیری یکنواخت می زنیم. به خمیر به دست آمده نمک و فلفل می زنیم و در ظرفی که می خواهیم آن را سرو کنیم ریخته و برای مدت ۳-۴ ساعت یا یک شب درون یخچال قرار می دهیم. برای سرو پاشتت، ابتدا پیازداغ تهیه می کنیم و روی برش های نان مقداری از پاشتت را پهن می کنیم و با پیاز داغ و جعفری تذئین می کنیم. نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 05 Sep 2017 14:31:38 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4460/پاشتت داستان ما http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4402/داستان دیدبان روسیه: وقتی مردم نمی دانند فلان کلام قصار را چه کسی بر زبان آورده است، معمولا می گویند: «به قول قدیمی ها». پس به قول قدیمی ها هر ملتی نمایندگانی را دارد که خود لایق آنهاست. اول کمی از خودمان بگویم. ما آدمهای عجیبی هستیم. می خواهیم مثل همه زندگی کنیم و درعین حال مثل هیچ کس نباشیم. ما با وجود کمبود نیروی کار، مشکل بی کاری داریم. عاقلانه همدردی می کنیم و احساسی رای می دهیم. در زندگی کم رو، اما در جنگ قهرمان هستیم. به مرده ها احترام می گذاریم و حق زنده ها را می خوریم. همیشه خودمان را عاقل تر از همه می دانیم و به همین علت همیشه احمق از آب در می آییم. ما در هر لحظه آماده ایم کسانی را که رنجانده ایم و البته کسانی را که به آنان بدهکاریم ببخشیم. ما بی حال، اما پرانرژی هستیم. در زمان استراحت خسته می شویم، سر کار استراحت می کنیم. آدمهای عجیبی هستیم. برایمان راحت تر است ماشین های همه جا رو بسازیم، بجای اینکه جاده ها را تعمیر کنیم. ما فقط به کسانی احترام می گذاریم که با ما هم نظر هستند. ما گاهاً از دعوا کردن بیشتر از روابط جنسی لذت می بریم. ما بی چیزیم، ولی به سر و وضع مان می رسیم. فقط ما هستیم که صبح ها با لباس شب از خانه بیرون می آییم.  ما شب ها اینقدر می خوریم که خفه بشویم و بعد از این همه پر خوری دنبال رژیم لاغری خوب می گردیم. ما به همان نان روسی می نازیم که بیش از بیست سال است از کانادا می خریم . با وجود بیکاری دستهای اکثر ما کثیف است. ما در عزاداری ها لطیفه تعریف می کنیم ولی در عروسیها گریه می کنیم. به خاطر ساندویچ به تئاتر می رویم. هنر نقاشی را به کمک تصویرهای روى بسته شکلات می شناسیم و ادبیات را به کمک سینما.  ما آدم های شگفت انگیزی هستیم: بی سوادیم، ولی هیچکس نمی تواند مانند ما جدول حل کند. فقط آدمی از ما، حتی بدون داشتن تحصیلات ابتدایی، می تواند به یقین بگوید که اسب دون کیشوت، رُسينانت بود و چون خودش هیچ گاه دون کیشوت را نخوانده، مطمئن است که خودِ دون کیشوت، دون کیشوت را نوشته است.  ما در همه چیز از غرب تقلید می کنیم، ولی از آن نفرت داریم. ما ناشکیبا، ولی پرتحملیم. هیچ کس جز ما نمی تواند این همه مدت حکومتی را تحمل کند و مدام بگوید که دیگر نمی تواند آن را تحمل کند. و نه یک حکومت، بلکه چندین و چند حکومت که مثل خرده نان توی رختخواب مزاحم ما هستند. هر چقدرهم آنها را بتکانی بالاخره زیر پتو جانت را به لب می رسانند. ما آدم های شگفت انگیزی هستیم. به پیامبرمان احترام می گذاریم، ولی فراموش می کنیم او به ما چه آموخته است. شمع روشن می کنیم و برای برکت به دارایی های ربایی دعا می خوانیم. به مراسم ایمان داریم نه به تعالیم. ما هم مؤمنیم و هم خرافاتی. ما جز خودمان به همه چیز اعتقاد داریم. اکثر ما معتقدیم که دیدن مرده هنگام صبح خوشبختی می آورد، دیدن دودکش پاک کن: پول، آدم لنگ: سلامتی، و لنگ قوزی سلامتی استوار. اگر آشغال را شب از خانه بیرون ببری، صبح رنگ پول را در خانه نمی بینی. هر چند زندگی بارها به ما ثابت کرده که فقط یکی از این پیشگویی ها همیشه درست از آب در می آید: اگر شب آشغال را بیرون نگذاری، نصف شب تمام خانه را بوی گند بر می دارد. ما بی دین و ایمان هایی هستیم که ظاهر رفتار ما به مومنان ارتودوکس شبیه است. ما آماده ایم که از سمت شانه چپ تف بیندازیم، بدون توجه به اینکه چه کسی در سمت چپ ما در حرکت است. در حالی که صلیب می کشیم ناسزا می گوییم. -    خداوندا مرا عفو کن! گرفتار شیطان شوی! ما تمام کشورمان را کنده ایم. به هر شهری که پا بگذاری همه جا مشغول کندن هستند. تازه وقتی آب گرم منطقه را وصل می کنند و گودال ها را پر می کنند و روی آنها را با آسفالت می پوشانند، یادشان می افتد که لوله ها را کار نگذاشته اند. کم کم باید برای خیابان هایمان زیپ بگذاریم. فیلمهای ترسناک ما را فریفته خود می کنند. دلیلش مشخص است: بعد از تماشای فیلمهای ترسناک، بیرون رفتن از خانه آن قدرها هم ترسناک نیست.   لباسهای نو و شیک زن رئیس جمهور باعث آزردگی ما می شود. انگار اگر آن لباسها را از او بگیریم، می شود برای تمام استان تامبوفسکایا لباس خرید. نخیر، نمی شود. فقط می شود برای مرکز استان یعنی شهر تامبوف لباس تهیه کرد. ما آدمهای عجیبی هستیم. آنقدر سریع زندگی می کنیم که فرصت زندگی کردن پیدا نمی کنیم. انگار تا پایان جهان، سه روز باقی مانده است، ضمن آنکه ما همیشه در روز دوم آن هستیم و عجله داریم که به همه کارها برسیم. حتی کلمات «زود باش! زود باش!» را هم با دست تشریح می کنیم. می گوییم: «اون چیز رو که اونوقت روى اون چیز کنار چیز بود بیار» و فقط آدمی مثل خودمان می فهمد که منظور کتاب روى پاتختی است. و عبارت« روی اون چیز، يه وقت بپّا، اونجا چیز واى واى واى . . . ) یعنی: «مراقب باش از روى پله نیفتی» و به ندرت کسی میپرسد:« روى اون چیز که اینجاست یا روی اونکه اونجای اینجاست؟» فکر کردن ما مدت درازی طول می کشد، ولی در عوض بسرعت راه حل پیدا می کنیم. مدتها فکر می کنیم که کجا می شود دزدی کرد و بسرعت راهش را پیدا می کنیم. فقط آدمی از ما می تواند در رستوران وسط جاده های فرنگ، بعد از انکه سوپش را خورد يواشکی یک پیچ در بشقاب بیندازد و برای پیشخدمت جنجال به راه بیندازد که برایش سوپ پیچ آورده اند. در نتیجه بدون آنکه پول را پرداخت کند، دسری را هم که به عنوان معذرت خواهی بابت پیچ درون سوپ برایش آورده اند نوش جان می کند و بعد از اینکه ته ظرف را بالا آورد مهره همان پیج را در ظرف دسر می اندازد و دوباره قشقرق راه می اندازد و شروع می کند به نوشیدن شرابی که به حساب رستوران برایش می آورند و در همان حال به پیشخدمتی فحش می دهد که تمام مدت کنارش ایستاده و مراقب است که نکند او واشر آن پیچ و مهره را هم در شراب بیندازد. ما آدمهایی غیرقابل پیش بینی هستیم. دوست داشتن هایمان با کبودی همراه است و مهر و محبتمان هم با مشت. ما با کلمه «روشنفکر» به هم توهین می کنیم. و آنقدر دچار پارادوکس هستیم که برای یکدیگر همزمان در زندگی شخصی و خانوادگی آرزوی خوشبختی می کنیم. آنچه ما از فضای باز سیاسی فهمیدیم این امکان بود که برویم پیش رئیسمان و به او بگوییم بز. بله، فضای باز سیاسی است، شما هم بزتشریف دارید. در دموکراسی که از بالا بر سر ما نازل شد، از همه کشورهای جهان پیشی گرفته ایم. به زودی زندانیان ما در جلسه های عمومی، رؤسای زندانها را با رای اکثریت از بین خود انتخاب خواهند کرد. ما کُنترباس رابا ویولون سل عوضی می گیریم، اوبوا را با مار بوا، رامبراند را با چمبرلن، و سارا برنار را با سن برنار. یک سال تمام همه ما همه این قضیه را دنبال می کردیم که آیا پوگاچوای خواننده در هتل فحش داده یا نداده. و اگر داده، دقیقاً از چه کلماتی استفاده کرده، آیا ترتیب دستوری کلمات را رعایت کرده… خلاصه علتی وجود دارد که نمایندگان را مقصر قلمداد کنیم. آنها هم بالاخره نمایندگان مردم هستند و ملت هر طور باشد، نمایندگانش هم همان طور خواهند بود. ► درباره نویسنده اثر "میخاییل نیکلایویچ زادورنوف" نویسنده و طنز پرداز روس، در ۲۱ ژوئیه ۱۹۴۸ در یورمالا در نزدیکی ریگا، پایتخت لتونی به دنیا آمد. او از دوران کودکی اش می گوید: "آرزوم این بود که خروشچوف بشوم. اصلا دلم نمی خواست وقتی بزرگ شدم کار کنم، برای همین آرزو داشتم رئیس حکومت بشوم."   ولی اینطور نشد و او تحصیلاتش را در رشته مهندسی هواپیما در ریگا و مسکو به پایان رساند. در همان زمان، در پژوهشکده علوم هوایی مسکو تئاتری دانشجویی را برپا کرد. برنامه های این تئاتر با استقبال فراوان مردم روبه رو شد و تقریباً در سراسر کشور برنامه اجرا کرد. پس از پایان تحصیلات به عنوان مهندس مشغول به کار شد. در کنار مهندسی به به نویسندگی پرداخت. آثارش از سال ۱۹۷۶ در مطبوعات چاپ می شد. نخستین داستانش با ممیزی دولت روبرو شد که باعث شد حجم اثر به نصف برسد. زادورنوف در این باره می گفت: «حکومت ما جاودانه است! زیرا هر تمدن فقط پس از شکوفا شدن فرهنگش از بین میرود...» در ۱۹۸۴ و۱۹۸۵ سرپرست بخش طنز و فکاهی مجله جوانی (یونُست) بود. داستان نامه سرگشاده به دبیرکل حزب که در نشریه هنر سینما به چاپ رسید، به یکباره در نسخه های کپی شده در سراسر کشور دست به دست گشت. در ۱۹۹۸ مجموعه ناکامل آثار زادورنوف در چهار جلد منتشر شد. در همان سال چند نمایشنامه اش روی صحنه رفت و خودش در نقش قهرمان اصلی فیلمی با فیلمنامه خودش بازی کرد. اجراهای زنده و برنامه های تلویزیونی او که در آنها آثار طنز خود را می خواند در سراسر روسیه و جمهوری های استقلال یافته از شوروی طرفداران پرشماری دارد. زادورنوف درباره طنز می گوید: «صد سال می گذرد و مردم از کتابهای درسی و دائره المعارف ها درباره ما چیز های خواهند دانست. ولی کتاب های درسی هم مانند دائره المعارف ها به دست حکومت ها تهیه می شوند و نمی توانند بی طرف باشند. احتمالاً در آن زمان آثار طنزنویسان به کمک آیندگان خواهد آمد. دقیقا این آثار هستند که به شناخت زمانه ما کمک می کنند.» نویسنده: میخاییل نیکلایویچ زادورنوف؛ بخش هایی از طنز تلخ نویسنده و طنز پرداز روس برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 01 Sep 2017 13:01:14 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4402/داستان ماننایا کاشا http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4372/ماننایا-کاشا دیدبان روسیه: سلام به علاقمندان آشپزی روسی و البته طرفداران غذاهای مفید و سالم! بله دقیقا سالم چون غذای امروز ما مثل اکثر اوقات یک غذای ساده و در عین حال مفید است که بسیاری از روس ها در وعده صبحانه آن را میل می کنند. تنوع زیادی در تهیه آن وجود دارد و هر کس با توجه به سلیقه خود موادی را به آن اضافه می کند، کره، میوه های خشک، عسل و دارچین و … از جمله این افزودنی ها هستند. ماده اصلی این غذا آرد سمولینا است. سمولینا فراورده‌ای است که حاصل آسیاب گندمی خاص به نام گندم دوروم می‌باشد. سمولینا ماده اولیه اصلی تولید ماکارونی بوده و دارای رنگدانه‌های طبیعی زرد رنگ و آنتی اکسیدان‌هایی است. دارای مقادیر فراوانی ویتامین، پروتئین، املاح و مواد مغذی مفیدی است که باعث افزایش کیفیت محصولات خمیری، که با آن تولید می‌گردند می‌شود. ► حریره سمولینا (به روسی ماننایا کاشا) • مواد لازم: آرد سمولینا         ۴ قاشق مربا خوری شیر                  ۱ لیوان نمک                  کمی شکر                  دو قاشق مربا خوری • روش تهیه: ابتدا آرد و نمک و شکر را در ظرفی با هم مخلوط می کنیم. شیر را روی شعله گاز می گذاریم، لحظاتی قبل از به جوش آمدن شیر، مخلوط آرد را به شیر اضافه می کنیم و به مدت ۲ تا ۳ دقیقه روی حرارت ملایم هم می زنیم، سپس شعله را خاموش می کنیم و درب ظرف شیر را بسته و به مدت ۱۰-۱۵ دقیقه به حال خود رها می کنیم. بعد از سرو حریره سمولینا مقداری کره روی آن قرار می دهیم. نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Tue, 29 Aug 2017 10:27:57 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4372/ماننایا-کاشا جشنواره سینمایی «پنجره‌ای به اروپا» در روسیه برگزار شد http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/4348/جشنواره-سینمایی-پنجره-ای-اروپا-روسیه-برگزار دیدبان روسیه:  بیست و پنجمین جشنواره فیلم روسیه با عنوان «پنجره‌ای به اروپا» که سمبل امسال آن سرگئی بودوروف جونیور بازیگر، کارگردان و فیلمنامه‌نویس است، در شهر ویبورگ منطقه لنینگرادسکی افتتاح شد.   این جشنواره طی هفت روز کاری نزدیک به ۱۳۰ انیمیشن، مستند و فیلم‌ برای تماشاگران به نمایش گذاشت. امسال هیات داوران در بخش سینمای مستند بیش از ۳۰۰ درخواست برای شرکت در این بخش دریافت کردند. ۲۸ آگوست برابر با ۶ شهریور ماه اختتامیه این جشنواره طبق سنت در دیوارهای قلعه ویبروسک برگزار خواهد شد. این جشنواره از سال ۱۹۹۳ با حمایت وزارت فرهنگ فدراسیون روسیه برگزار می‌شود. از برگزیدگان این جشنواره در دوره‌های مختلف می‌توان به افرادی چون کارن شاه‌نظرف، رناتا لیتوینوا، بوریس خلبنیکوف، اولگ یانکوفسکی و بسیاری دیگر اشاره کرد. سرگئی بودوروف جونیور بازیگری روس است که قبل از هر چیز به خاطر بازی در فیلم‌های «برادر» و «برادر-۱» به کارگردانی الکسی بالابانوف شناخته و در سال ۲۰۰۲ در تنگه کارمادونسکی در حادثه‌ای هنگام فیلمبرداری در اوستیای شمالی کشته شد.   منبع: مهر پایان نوشتار/ ]]> هنر Mon, 28 Aug 2017 06:50:40 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/4348/جشنواره-سینمایی-پنجره-ای-اروپا-روسیه-برگزار مردم عصبی http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4326/مردم-عصبی دیدبان روسیه: چندی قبل در آپارتمان دولتی ما دعوا شد. دعوا نبود، که یک نبرد تمام عیار بود. توی اتاق گلازوایا و باروایا اتفاق افتاد. البته که با تمام وجود دعوا می کردند. گاوریلف معلول نزدیک بود همین سر سالم را هم از دست بدهد. دلیل اصلی هم این است که ملت خیلی عصبی شدند. با کوچکترین چیز بی ارزشی ناراحت می شوند. جوش می آورند. و به همین دلیل با خشونت زیاد دعوای پیچیده ای راه می اندازند. البته می گویند بعد از جنگ داخلی اعصاب مردم همیشه ناپایدار است. شاید همینطور باشد. ولی خوب این ایدیولوژی برای گاوریلف معلول کله نمی شود. مثلا، یکی از خانمک های ساکن ساختمان، ماریا واسیلیونا شیپسوا، ساعت نه شب به آشپزخانه می آید و چراغ خوراک پزی را روشن می کند. می دانید او همیشه همین موقع چراغ خوراک پزی را آتش می کند. چای می نوشد و برای خود کیسه آب گرم می گذارد. او به آشپزخانه می آید. چراغ خوراک پزی را مقابل خود می گذارد و سعی می کند تا آن را روشن کند. اما خودت را هم بکشی به هیچ وجه روشن نمی شود. او با خود فکر می کند: آخر چرا این چراغ لعنتی روشن نمی شود؟ لعنتی لابد دوده گرفته! و با دست چپ برس سیمی را برمی دارد تا تمیزش کند. می خواهد تمیزش کند و برس سیمی را به دست چپ خود می گیرد که خانم دیگری از ساکنان آپارتمان، داریا پتروونا کابیلینا نگاهی می اندازد که ببیند برس مال کیست و چرا آن را برداشته اند و می گوید: «خانم ماریا واسیلیونا محترم، در ضمن برس را بگذارید سر جایش.» شیپسوا با شنیدن این حرف ها از کوره در رفت و گفت: بفرمایید برس سیمی تان ارزانی خودتان، خانم داریا پتروونا. می گوید: اصلا برای من دست زدن به برس شما چندش آور است. چه برسد به اینکه بخواهم آن را بردارم. در این لحظه بود که داریا پتروونا کابیلنا با شنیدن این حرف ها از کوره در رفت. بحث بین آنها بالا گرفت و به دنبال آن سر و صدا بیشتر شد و صدای پرتاب وسایل و شکسته شدن ظروف در فضا پیچید. وقتی سر و صدا به راه افتاد، ایوان استپانیچ کابیلین همسر صاحب برس هم سر و کله اش پیدا شد. او مرد هیکلی بود که شکم داشت اما به نوبه خود آدم جوشی و عصبی بود. ایوان استپانیچ کابیلین وارد می شود و می گوید: من مثل یک فیل کار می کنم، برای ۳۲ روبل و خرده ای دستمزد، توی شرکت به مشتری ها لبخند می زنم و کالباس می کشم. می گوید: با این پول زحمت کشیده برای خود برس می خرم و به هیچ وجه به دیگران و غریبه ها اجازه نمی دهم از آن استفاده کند. دوباره سر و صدا بالا گرفت، بحث و جدل بر سر برس از سر گرفته شد. همه ساکنین ساختمان به آشپزخانه ریختند. اوضاع آشپزخانه را سر و سامان می دهند. همسایه معلول گاوریلیچ هم سر و کله اش پیدا می شود. می گوید: این سر و صداها برای چیه؟ دعوایی هم که در کار نیست! در همین حین و درست بعد از همین کلمات بود که وجود دعوا بین همسایگان تایید شد. و دعوا شروع شد. اما می دانید، آشپزخانه باریک است. جای دعوا کردن ندارد. جا تنگ است. دور تا دور قابلمه و گاز خوراک پزی است. جای چرخیدن هم نیست چه برسد به دعوا. و حالا دوازده نفر به آشپزخانه ریخته بودند. مثلا می خواهی صورت یکی را چرب کنی، سه نفر را با هم پوشش می دهی، دست آخر هم به همه چیز می خوری و روی زمین پرت می شوی. اصلا می دانید، نه اینکه یک معلول بی پا بلکه با سه تا پا هم نمی شود روی زمین ایستاد. اما این معلول پیر و سالخورده، بدون توجه به این مسئله، هل خورد توی این ازدحام و شلوغی شد. ایوان استپانیچ، صاحب برس سرش داد کشید: گاوریلیچ، از اینجا برو، از این مخمصه بیرون برو. حواست باشه، همین یک پا را هم قطع می کنند. گاوریلیچ می گوید: بگذار پا هم برود! ولی حالا دیگر نمی توانم از اینجا خارج بشوم. می گوید: حالا همه غرور در خون له کردند. و در همین دقیقه کسی واقعا از روی صورتش رد شد ولی او باز هم  از جریان دعوا بیرون نمی رود و حمله می کند. در اینجا بود که یک نفر با قابلمه به کله اش ضربه می زند. معلول با یک حرکت روی زمین می افتد و درازکش می شود. در همین حین یک انگل مفت خور زود پلیس خبر کرد. سر و کله پلیس پیدا می شود. فریاد می زند: ای شیاطین به فکر تابوت باشید، الان شلیک می کنم. تنها بعد از این تهدیدها بود که جمعیت کمی حواسش جمع شد. هر کس به سمت اتاق خودش پا به فرار گذاشت. این چه بلایی بود یک دفعه به سرمان آمد! حالا آنها فکر می کنند به چه دلیل مهمی ما شهروندان محترم به جون هم افتادیم؟ جمعیت به اتاق هایشان رفتند، تنها همان معلول یعنی گاوریلیچ پا به فرار نگذاشت. می دانید روی زمین بی حوصله دراز به دراز افتاده و از سرش خون می چکد. دو هفته بعد از این ماجرا دادگاه برپا شد. ولی قاضی دادگاه عمومی هم مرد عصبی از آب در آمد. حکم سختی داد. ► کوتاه درباره نویسنده اثر میخاییل زوشنکو در سن پترزبورگ روسیه به دنیا آمد. پدرش اوکراینی و مادرش روسی بود. برای تحصیل در رشته حقوق به دانشگاه سن پترزبورگ رفت ولی به علت مشکلات مالی نتوانست درس خود را به پایان برساند. در دوران جنگ جهانی اول در ارتش روسیه خدمت کرد و چندین بار نیز مجروح شد. در دهه ۱۹۲۰ به عنوان طنزپرداز محبوبیت خاصی به دست آورد اما پس از انتقاد از ژدانف و برنامه‌هایش و اخراج از اتحادیه نویسندگان و عدم امکان چاپ نوشته‌هایش مابقی عمر را در فقر زندگی کرد. سبک نوشتاری زوشنکو ساده و نزدیک به زبان محاوره جامعه است. او خودش معتقد بود که جملاتش بسیار کوتاه و برای فقرا قابل لمس است و به خاطر همین است که خوانندگان زیادی دارد. از آثار او میتوان «طالع نحس» نام برد. میخائیل زوشنکو در تاریخ ۲۲ ژوئیه ۱۹۵۸ درگذشت. نویسنده: میخاییل زوشنکو برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر میز فرهنگ و هنر دیدبان روسیه پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 25 Aug 2017 15:46:44 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4326/مردم-عصبی اوخا http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4311/اوخا دیدبان روسیه: سلام به شما عزیزان و روز سه شنبه دیگری که با غذاهای روسی ما همراه است. این هفته به سراغ یک سوپ سنتی روسی رفته ایم تا باز هم با ذائقه روسی بیشتر آشنا بشویم.   نام این سوپ محبوب روسی ”اوخا“ است که در واقع یک سوپ ماهی قزل آلا است. کلمه اوخا با ریشه ای هند و اروپایی به معنی آب حاوی چربی و طعم هر نوع گوشت و ماهی است و به همه سوپ ها این نام را می دادند. به طور مثال اسامی سوپ ها را با اوخای سبزیجات، اوخای گوشت و اوخای ماهی نامگذاری می کردند. اما بعد ها وقتی سوپ های دیگر هر کدام برای خود نامی بدست آوردند، نام اوخا روی سوپ تهیه شده از ماهی تازه ماندگار شد. البته جالب است که بدانید در منطقه بالتیک، کلمه ای با همین ریشه به معنی سوپ گوشت گوساله است. پخت سوپ اوخای روسی ساده اما کمی زمان بر است، باید حجم ظرف کم نباشد و هرگز نباید در ظروف چدنی یا آلومینیومی پخته شود. تفاوت اوخا با هر سوپ ماهی دیگری در نوع ماهی و تازه بودن آن است. خوشمزه ترین سوپ اوخا روی آتش در ظرف بدون در و توسط ماهیگیرانی که انواع ماهی قزل آلا، کپور، سوف و اردک ماهی تازه را صید کرده اند پخته می شود.     ► مواد لازم: فیله ماهی قزل آلا        ۴۰۰ گرم سبب زمینی               ۵۰۰ گرم پیاز                           ۱۵۰ گرم هویج                        ۲۰۰ گرم سیر                          ۱-۲ حبه رب گوجه                    ۳ قاشق غذاخوری برگ بو                       به میزان لازم نمک                          به میزان لازم فلفل                         به میزان لازم سبزی تازه                  با سلیقه آشپز     ► روش تهیه:   ابتدا ماهی و سیب زمینی را خرد می کنیم و در قابلمه آب در حال جوشیدن می ریزیم و ادویه را به آن اضافه می کنیم. روی شعله متوسط به مدت ۲۵ دقیقه آب پز می کنیم. سپس پیاز خرد شده را با هویج سرخ می کنیم و رب گوجه را به آن اضافه می کنیم. مواد سرخ شده را به سوپ اضافه کرده و بعد از دقایقی که کمی قول خورد. شعله را خاموش و پس از اضافه کردن سبزی خرد شده سرو می کنیم.   نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 22 Aug 2017 15:41:41 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4311/اوخا آدمی که کار زیادی بلد نبود http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4260/آدمی-کار-زیادی-بلد-نبود دیدبان روسیه: او چيز زيادي بلد نبود، اما در عوض بلد بود ستاره ها را روشن كند. آخر زيباترين و درخشانترين ستاره ها گاهي خاموش مي شوند و اگر يك شب ما در آسمان ستاره اي نبينيم كمي دلمان مي گيرد... او در روشن كردن ستاره ها خيلي تبحر داشت و اين مسئله به او آرامش مي داد. بالاخره يكي هم بايد اين كار را بكند، يك نفر بايد ميان غبارهاي كيهاني از سرما بلرزد، ستاره هاي خاموش را پيدا كند و بعد آنها را با آتش بزرگ و داغي كه از ستاره هاي ديگر آورده روشن كند. چه بگويم، اين كار سختي بود ولي او ديگر به اين كار عادت كرده بود و كار ديگري بلد نبود. يك روز كه ستاره ها آرامتر به نظر مي رسيدند، او تصميم گرفت كمی استراحت كند. به زمين آمد، روي علف هاي نرمي (اين چمن يك پارك شهري بود) مشغول راه رفتن شد، براي احتياط به آسمان نگاه كرد ... ستاره ها در آسمان دلگرم كننده مي درخشيدند و او خيالش آسوده شد. چند قدم ديگر برداشت و دختري را ديد: - تو شبيه زيباترين ستاره اي. تو از همه ستاره ها زيباتري. دخترخيلي تعجب كرد، هرگز كسي چنين جملاتي به او نگفته بود؛ يك نفر گفته بود: " تو دوست داشتني هستي". يك نفر ديگر گفته بود: "خيلي دوستت دارم" و سومي كه از همه رومانتيك تربود، قول داده بود که او را به ساحل درياي آبي كه روي آن قايق هاي بادباني سفيد شناورند، ببرد... او تكراركرد: - تو از همه ستاره ها زيباتري. و دختر نتوانست بگويد كه اينطور نيست. يك خانه كوچك در حومه شهر به نظر او سحرآميزترين قصر در تمام جهان بود زیرا او  و آن دختر آنجا  با هم زندگي مي كردند... او نجواكنان مي گفت: - مي خواهي برايت از ستاره ها بگويم؟ از ستاره فم الحوت (ستاره جوان و درخشانی در صورت فلکی ماهی جنوب)، ژوليده، مثل بچه گربه اي نارنجي، از کرکس نشسته (یکی از ستارگان پر نور آسمان شب)، آبي و سوزان، مثل يك قطعه يخ داغ، از ستاره شباهنگ، بهم پيوسته، مثل حلقه گلي از سه ستاره ...اما تو از همه ستاره ها زيباتري... دختر نوك انگشتان داغ -مثل آتش- او را گرفت و گفت: - بگو، بگو، - من برايت از همه ستاره ها مي گويم، از ستاره هاي كوچك و بزرگ، از غول پيكرترينشان تا آنهايي كه در کتاب های علم نجوم ارقام كوچكي دارند... اما تو از همه ستاره ها زيباتري... - بگو... - ستاره قطبي برايم از سفرها گفته و مسافران، از غرش امواج دريا و فریاد بوران هاي قطب شمال، از صداي بادبانها در ضربه هاي باد ... تا من در كنارت هستم، هرگز غمگين نخواهي شد. فقط با من بمان، كه تو از همه ستاره ها زيباتري... - بگو... - نسرطائر و ستاره حمل برايم از دانشمندان وسپهسالاران گفته اند، از رازهاي مشرق زمين، از فرهنگ هاي فراموش شده و علوم کهن...تا وقتي من كنارت هستم، هرگز رنج نخواهي برد. فقط با من بمان، كه تو از همه ستاره ها زيباتري... - بگو... - ستاره بارنادا برايم درباره اولين سفينه هاي فضايي گفته است كه  با سرعت از ميان سرماي كيهاني عبور مي كردند، از ناله فلز شهاب سنگ، از سال هاي طولاني ميان ديوارهاي فولادي و درباره اولين لحظه ها در جهان ناشناخته دلهره آور و هراس انگيز...تا وقتي من كنارت هستم، هرگز تنها نخواهي بود. فقط با من بمان، كه تو از همه ستاره ها زيباتري... دختر آهي كشيد و درحاليكه سعي مي كرد از اسارت حرف هاي او بگريزد، پرسيد: - خب، تو چه كاري بلدي؟ او يكه خورد اما دلسرد نشد: - از پنجره بيرون را نگاه كن.   يك آن در خلاء سياه رنگ، ستاره اي روشن شد. آن ستاره آنقدر دور بود كه مثل نقطه بنظر مي رسيد، اما او مي دانست كه آن زيباترين ستاره جهان است، البته بدون درنظرگرفتن كسي كه به شانه اش تكيه داده بود. هزار سياره در رقصي بي نظير و باور ناپذير دور آن ستاره مي چرخيدند و در هر سياره باغها شكوفان مي شدند و درياها موج مي زدند و انسانهاي زيبا در آب گرم درياچه ها آبتني مي كردند و پرندگان سحرآميز آوازهاي دل انگيز مي خواندند و آبشارهاي درخشان روي سنگ هاي صیغلی صداي بلور مي پاشيدند... دختر گفت: ستاره اي كوچك در آسمان ... انگار قبلاً نبود، البته مطمئن نيستم...ولي تو چه كاري بلدي؟ و او پاسخي نداد. دختر با صداي بلند فكر كرد: - چطور بايد زندگي كنيم، در اين خانه كوچك قديمي كه حتي اجاق گاز نداريم ... و تو هيچ كاري بلد نيستي ... او تقريباً فرياد زد: - من ياد مي گيرم، حتماًً! مرا باور كن! و دختر باور كرد. حالا او ديگر ستاره ها را روشن نمي كند. او خيلي كارها ياد گرفته است، به عنوان متخصص نجومي كار مي كند و پول خوبي مي گيرد. گاهي اوقات كه روي بالكن مي رود، براي لحظه اي دلش مي گيرد و مي ترسد كه به آسمان نگاه كند. اما ستاره ها كمتر نشده اند. حالا يك نفر ديگر آنها را روشن مي كند و كارش هم بد نيست... او مي گويد كه خوشبخت است و من اين را باور مي كنم. صبح ها وقتي كه زنش هنوز خواب است، او به آشپزخانه مي رود و بي سروصدا كنار اجاق گاز مي ايستد. اجاق گاز به هيچ كپسولي وصل نيست فقط دو ستاره كوچك در آن مي سوزد؛ هديه ازدواج او. يكي از ستاره ها درخشان و پر صداست، شبيه جوشكاری با برق، با زبانه هاي افشان خيلي داغ. كتري روي آن در يك و نيم دقيقه به جوش مي آيد. ستاره ديگر بي صدا و آرام است، شبيه گلوله پنبه اي قرمز رنگي است كه در آن لامپ كوچكي فروكرده اند. روي آن مي شود سوپ عصرانه و كتلت های پخته شده را گرم كرد. و ترس آورترين مسئله اين است كه او واقعاً خوشبخت است. نویسنده: سرگیی لوکیانینکو، نویسنده داستان های تخیلی اهل روسیه متولد ۱۹۶۸ میلادی؛ برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Fri, 18 Aug 2017 11:00:48 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4260/آدمی-کار-زیادی-بلد-نبود