سایت خبری تحلیلی دیدبان روسیه - آخرين عناوين هنر :: نسخه کامل http://www.russiaviewer.com/culture_society/art Tue, 21 Nov 2017 15:34:18 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه http://www.russiaviewer.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه آزاد است. Tue, 21 Nov 2017 15:34:18 GMT هنر 60 مرگ افسر تدارکات http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/5009/مرگ-افسر-تدارکات دیدبان روسیه: تقریباً دو هفته از ماه اوت را توانستیم در مرز لوگا سر کنیم. ما اراضی ساحل سمت راست لوگا را با چنگ و دندان حفظ کرده بودیم و آلمانی ها نه با تانک‌هایشان و نه با آتش توپخانه نمی‌توانستند ما را از جای خود تکان بدهند. تا آن وقت ما از ایستگاه باتیسکایا عقب‌نشینی می‌کردیم. با همین منوال جولای سال ۱۹۴۱ سپری شد. نیرو‌های ما در همه جبه‌ها عقب نشینی می‌کردند، باعجله پا به فرار می‌گذاشتند، توپ، تانک، مسلسل، کل مهمات و ماشین‌ها را می‌گذاشتند و فرار می‌کردند.  هوا گرم بود، دستور عقب‌نشینی همراه با سوزاندن اجساد متعفن اسب‌ها و سربازان بود. خلاصه عملیات با بوی خیلی بدی همراه بود. شکست همین بوی تعفن است. از لباس‌ها گرفته تا موهایمان، بوی گند دود و تعفن اجساد فاسد انسانی و حیوانی را به خود گرفته بودند. به ارتش سرخ چیزی به نام عقب نشینی تعلیم نداده بودند. آن طور که تا پیش از اینکه در محاصره دشمن قرار بگیری، به عقب برگردی، اسلحه و مهمات را جابجا کنی و دارایی‌هایت را نجات بدهی. جنگ‌های پدافندی، سپاه خط دوم مقدم، موقعیت آتش به اضطرار و امثال این فنون را درست و حسابی بلد نبودیم و اصلا به فکر یاد گرفتنش هم نبودیم. تنها به فکر این بودیم که در خاک دیگری بجنگیم، فقط حرکت رو به جلو و پیشروی داشته باشیم. ارتش ما ماشین بدون دنده عقب بود. اما در تاریخ آن تابستان شرمگین و آزاردهنده، اولین تابستان جنگ، حرکت ستون‌های ارتش آلمان غیر قابل پیش‌بینی بود. با نبود تانک‌های زرهی، هواپیماهای جنگی، توپخانه سنگین، سربازان به نظر هراسان و له شده مبهوت برتری‌های آلمانی‌ها شده بودند، که ناگهان از روی خاک برخاستیم، برنامه‌ها و طرح‌های درخشان و بی نقص ستون زرهی ارتش آلمان نازی را در هم کوبیدیم و آنچه که در نزدیکی روستای اونامر اتفاق افتاد، آن هم وسط جابجایی نیروها و تخلیه اردوگاه، باعث شد جان تازه‌ای بگیریم و روحیه از دست رفته خود را بدست آوریم. تقریبا اواسط ماه اوت بود که مجبور شدیم اردوگاه لوگا را ترک کنیم، از هنگ ما صد، صد و پنجاه نفر حتی شاید کمتر باقی مانده بود. سازه‌های دفاعی آنجا عالی بود. نمی‌دانم کی فرصت کردند آنها را بسازند، سنگرها با همه تجهیزات، با پوشش کامل تخته‌ای که کاملاً به هم متصل و بسته شده بودند. به لانه مسلسل هم مجهز شده بودند. پناهگاه‌های زیر زمینی با سه، چهار لایه الوار ضخیم ساخته و مستحکم شده بودند. این سازه‌های دفاعی خیلی جان‌ها را برایمان حفظ کردند. بعدا مشخص شد که آن کسی که همه این سازه‌ها را ساخته بود، ژنرال پیدیشف بود که بعدا او را به دست دادگاه نظام سپردند و بالاخره تیرباران کردند. البته به دستور استالین این کار را با او کردند. آن موقعه چند تا از افسران عالی رتبه را تیرباران کردند، همه را بی دلیل کشتند. شاید برای زهر چشم گرفتن از بقیه؟ ما احتمالاً می‌توانستیم چند روز دیگر مقاومت کنیم، البته اگر خطر محاصره وجود نداشت. وقتی این خطر جدی‌تر شد، همه تیپ‌ها ماموریت یافتند که از آنجا بروند و هر کدام به شکل جداگانه راه خود را برود. چهار روز از روستاهای دور افتاده عبور می‌کردیم، گرد و خاک غلیظی پشت سر ما بلند می‌شد. راه رفتن در سراب ناشی از  هوای به شدت گرم، احساس ضعف و گرسنگی را تشدید می‌کرد. نزدیک ظهر یک روستا دیده شد. دستور دادند که به طرف آن برویم، آنجا غذایی بخوریم و کمی نفس تازه کنیم. اینکه بعدش چه شد را نمی‌دانم. شاید گروه‌های اطلاعات عملیات درست و حسابی از روستایی‌ها پرس‌و‌جو نکرده بودند. ما آن موقع به این چیزها فکر نمی‌کردیم. یک فرمانده گروهان داشتیم که توی سرش افکار فرمانده هنگ بود. سرباز باید کارهای سربازی انجام بدهد: نزدیک آشپزخانه باش، از فرماندهی دوری کن. همانطور که علیموف به ما یاد داده بود. آشپزخانه‌ای که در کار نبود، اما نباید خود را می‌باختیم. تا خواستیم به خود بجنبیم و فکر کنیم کی را کجا بفرستیم، ساشا ارماکوف سریع اوضاع و احوال آنجا دستش آمده بود. وقتی به خود آمدیم، خود را در یک خانه تمیز و مرتب روستایی سر میز غذا یافتیم، روی میز کاسه خامه، کلم ترش و بشقاب خیار گذاشته شده بود. ما خاک لباس‌هایمان را تکانده بودیم. چای تنها چیزی بود که ما داشتیم و سر میز گذاشته بودیم. خانم صاحبخانه قرص نان را برید. صورتش را در یاد ندارم، فقط دستش، تکه‌های دراز نان که شبیه هلال ماه بودند و پوسته برشته و براقی داشتند، کاسه گلدار پر از خامه زرد و سفید بود و گل‌های سبز رنگی داشت، به یادم مانده است. فرمانده گروهان به داخل خانه سر کشید. -    جا گیر شدید؟ عجب سرعتی… خیلی خوب، تجدید قوا کنید و پیش من بیایید. من همین روبرو هستم. نفس عمیقی کشید و گفت: -    بچه ها چیزِ... فقط به شکم‌هاتون رحم کنید. بعدش لابلای بوته‌ها باید دوندگی کنید. ما هم به نشانه تایید فقط صدایی از خود در آوردیم. بین ما این کار مرسوم بود. همه ما وقتی به عضویت نیرو‌های داوطلب درآمدیم، از یک کارخانه بودیم و فرمانده ما هم در قسمت آزمایش اولیه بعد از تولید، استاد ماهری بود و شاید به همین علت او را به عنوان فرمانده گروهان تعیین کرده بودند. ویژگی دیگری برای این انتخاب ملاک نبود، بیشتر چیزی یادم نمی‌آید. من خامه را روی نان مالیدم، نمک را مستقیم توی دهانم ریختم و قاشق چوبی را لیسیدم. در آن دقایق به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردم، وگرنه حتما در خاطرم می‌ماند. وقتی اتفاقی می‌افتد، حافظه انسان نه تنها جریان حادثه، بلکه آنچه را که تا پیش از آن در جریان بوده است را ذخیره می‌کند. معلوم نیست برای چه حافظه گذشته گذشته عمل می‌کند، ما درباره چیزی صحبت نمی‌کردیم، خیلی گرسنه بودیم، ما تا قبل از این فقط از یاهان خودروی کنار جاده تغذیه می‌کردیم. سیاه گیله، جو، قارچ، علف ترشک و میوه‌های وحشی می‌خوردیم.   از اطراف خانه صدای تیربار بلند شد، صدای یکی دیگه هم از آن طرف‌تر و صدای قار قار موتور سیکلت هم به گوش می‌رسید. خانم صاحبخانه فریاد زد: -    آلمانی‌ها! برای یک ثانیه ما با دهن های پر پشت میز خشک مان زد. تا اینکه به خود آمدیم و یادمان آمد که ما در هنگ خودمان موتورسیکلت نداریم و مسلسلی هم برایمان باقی نمانده است. ساشا جلدی پرید توی ورودی خانه سر و گوشی به آب داد و فوراً برگشت. -    به سمت مزرعه! پنجره آشپزخانه که ما در آن نشسته بودیم، به مزرعه باز می‌شد. ساشا به خانم صاحبخانه گفت: -    خانم، ما را ببخشید! این را گفت و با ضربه ته قنداق تفنگ، قاب پنجره را از جا در آورد. من بعد از او به بیرون پریدم. کمر را خم کردیم و به سمت پایین شیارهای مزرعه دویدیم. هوا با صدای زیاد رگبار گلوله‌های داغ به هم دوخته می‌شد. ما به وسط بوته‌های چغندر و هویج پریدیم و غلطی زدیم. ادامه شیب مزرعه به رودخانه می‌رسید. ما روی سراشیبی مزرعه سینه خیز شده بودیم و روستا را می‌دیدیم که در امتداد بلندی‌ها کشیده شده بود. در بالای سر ما در فواصل بین خان‌ ها، موتورسیکلت سه چرخ سبزرنگی ایستاده بود. یک نظامی آلمانی توی کالسکه موتورسیکلت نشست و با تیربار دستی به سمت ما شلیک کرد. توی خیابان هم ماشین‌های زنجیری زرهی می‌خزیدند و به همه طرف شلیک می‌کردند. آلمانی‌های دیگری هم سوار بر موتورسیکلت‌هایشان سر رسیدند. ما اولین بار بود که آنها را از نزدیک می‌دیدیم. ساشا تلنگری به گلنگدن اسلحه خود زد و به تیربارچی شلیک کرد. شاید هم به او نزد و فقط به آن سمت تیراندازی کرد. ولی واقعا شلیک کرد و از این کار او من بی خیال تماشای سرباز آلمانی شدم و اسلحه ام را بالا بردم، پایه مترسک مزرعه را گرفتم و شروع به تیراندازی کردم. مترسک بالای سر من آستین های کت مسخره اش را تکان می داد. کلاهش که سراخ سوراخ شده بود، از سرش افتاد. ولی در مقابل گلوله ها باز هم دستانش را تکان تکان می داد. ساشا کمی نیم خیز شد، نارنجکی در آورد و پرتاب کرد. نارنجک کوچک و بی خود RG بود. اما بی اثر هم نبود، موتورسیکلت از جایی که ایستاده بود حرکت کرد و به پشت خانه ها رفت. صدای مسلسل خفه خون گرفت. ما به طرف پایین شیب مزرعه غلط زدیم و به پایین پریدیم، خودمان را توی شاخ و برگ های بید انداختیم. از نهر های آب رد شدیم و به سمت جنگل دویدیم. ابتدای جنگل، درختان کم ارتفاع بودند و بعد درختان بلندتر شدند. جنگل کم درخت و باتلاقی بود ولی به هر حال جنگل بود. بالاخره یک جایی زمین خشک پیدا کردیم و روی آن ولو شدیم. من وقتی نفس تازه کردم، کیف ماسک ضد گاز را به ساشا نشان دادم، کیف از دو قسمت تیر خورده بود، ماسک ها را خیلی وقت پیش دور انداخته بودیم، توی کیف نارنجک ها و نان بود. از همان نان هایی که تازه داشتیم می خوردیم. چطور من فرصت پیدا کردن نان را توی کیف فرو کنم، معلوم نیست. حتماً از روی عادت های سربازی این کار را کردم. گفتم: ممکن بود منفجر بشویم. همگی زدیم زیر خنده و تا مدتی می خندیدیم. گفتم: ولی خوب ترساندیمشان و فراری شان دادیم. تو چند تا فشنگ شلیک کردی؟ خودم ۴ تا زدم. برای اولین بار بود که بدون دستور تیراندازی کردم. البته یک بار دیگه هم بوده، بعدا برایتان تعریف می کنم. ساشا پرسید: پس شنل ات کجاست؟ -    شنل توی کوله پشتی مخصوص اش در خانه زن روستایی جا ماند. آنچنان حالم گرفته شد که می خواستم به دنبالش برگردم. ساشا به زور من را نگه داشت. حسابی حالم گرفته شد، حالا چطور بدون شنل بجنگم. خزه‌های خشک شده زیر پا می شکستند. اولین کسانی که از خودی‌ها دیدیم، عالیم بود، بعد مرزون و تروبنیکوف بودند، به جز آنها دو نفر دیگه را هم دیدیم که با ما همراه شدند. توی چمنزار گل‌های کوبری در میانه جنگل، به یک مرد نظامی برخوردیم. روی کنده درختی نشسته بود، کلاه نظامی‌اش پیش پایش افتاده بود. غریبه بود. البته کارخانه ما خیلی بزرگ بود، همه را که نمی شود شناخت. موهای کم پشت سفیدش از شدت تعرق به هم چسبیده بودند. توی نوار یقه اش که به رنگ قرمز تمشکی بود و داخل آن نشان مستطیل حاکی از افسر بودن او داشت و همینطور نشان نیروی تدارکات را هم داشت. با دیدن او خوشحال شدیم و به سمتش دویدیم، اما او بی حرکت و بی توجه نشسته بود و به جایی خیره شده بود. از او پرسیدیم: «نیروهای ما کجا هستند؟» شانه هایش را به نشانه بی خبری بالا انداخت و گفت: -    دیگر هنگی نمانده است، همه فرار کردند...کار تمام است. ساشا در مخالفت با او گفت: یک هنگ! مگر می‌شود، فرماندهی و فرمانده گروهان ما لئونید سیمیونویچ که هستند. من گفتم: فرچه ریشتراشی اش پیش من مانده است. افسر تدارکات توی خودش بود، چیزی را در درون خود سبک و سنگین می کرد. ما منتظر جواب شدیم. او فرمانده بود، با اینکه فرمانده تدارکات بود، ولی خوب بالاخره فرمانده که بود، به نظر فرمانده کادری بود. خمپاره اندازها از سمت روستا شروع به زدن جنگل کردند. افسر تدارکات گفت: ای خدای من! چنان ارتشی، ولی چه شد؟ او از کیف سلاح کمرب اش، رولور ناغان بیرون کشید، دستش می‌لرزید. -    تاواریشی(رفقا)، کمکم کنید. مرزون پرسید; شما زخمی هستید؟ او سرش را تکان داد و تن صدای مطمئن گفت: لطفا به من تیر خلاص بزنید! -    بخاطر چی؟… چطور ممکنه؟ بیایید همراه ما برویم. او گفت: نمی توانم، قلبم. ساشا گفت: بیا ما می بریمت. -    نه توان رفتن را ندارم، نمی خواهم. ساشا کمی عقب رفت. افسر تدارکات با صدای بلندتری گفت: این یک دستور! نباید زنده تسلیم بشویم و به اسارت در بیاییم. چرا نمی فهمید؟ من مدارکم را چال کردم. من گفتم: ما شما را روی دست می بریم. ساشا داشت به زمین ناهموار و باتلاقی نگاه می کرد که معلوم نبود تا کجا ادامه دارد. افسر تدارکات با اضطراب گفت: بسیجی‌ها، دستور را اجرا کنید! چندین بار در طول جنگ، در دقایق ناامیدی، این افسر تدارکات به یادم امد. هر بار بهتر از دفعه قبل دلیل اضطراب او را درک می کردم. مگر یک هنگ سرباز نبود؟ این همه افسر بود. پس چرا نه نگهبانی، نه دیدبانی نگذاشتند، چطور توانستند ما را غافلگیر کنند، چرا ما به خود اجازه دادیم به خاطر چند موتورسیکلت فکسنی پا به فرار بگذاریم؟ چرا ما اینقدر احمقانه می جنگیم؟ ولی آن موقع چیزی سر در نمی‌آوردم. افسر تدراکات گوشش را تیز کرد و گفت: دارن می‌آیند! صدای گاز موتور ماشین های زرهی بود که از جاده ای در آن حوالی می‌گذشتند. افسر تدارکات گفت: چرا اینطوری می‌کنید؟   ارماکوف گفت: نه، به خودت مسلط باش! این را گفت و راهش را کشید و رفت. افسر اسلحه کمری اش را بالا آورد، به طرف ارماکوف نشانه رفت و گفت: بایست! بهت دستور می‌دهم! تروبنیکوف گفت: پس یعنی می‌توانی به خودی‌ها هم شلیک کنی؟ -    اتفاقا به این کار بیشتر عادت دارم، مادر به خطا! خیلی خوب شد که ناسزا گفت، تصمیم گیری را برای ما راحت تر کرد. و ما به سمت داخل جنگل راه افتادیم. طوری که خورشید در سمت راست ما بود. برای ما حکم قطب نما را داشت. سخت ترین قسمت باتلاق ها بودند. باتلاق های پوشیده از خزه و تورب بودند و عبور از آنها کار مشکلی بود. ارماکوف سنگین وزن بود و بوته های باتلاقی تاب وزنش را نداشتند. مجبور بودیم دائما او را از گل و لای بیرون بکشیم، با کمربند یا ترکه چوب او را بیرون می کشیدیم و بعد از شدت خستگی روی بوته های اکلیل وحشی و سمی ولو می‌شدیم. کتاب «ستوان من» یک مجموعه داستانی است که شامل ۴۸ داستان کوتاه با موضوع جنگ جهانی دوم است. کتاب از زبان یک ستوان جوان که خود در این جنگ شرکت داشته است و با گذشت سالها در سنین پیری خاطراتش را بازگو می کند، نوشته شده است. این کتاب در سال ۲۰۱۲ میلادی برنده جایزه ”کتاب بزرگ“ روسیه شد. در این آدینه پاییزی، داستان دیگری از این کتاب را برای شما همراهان ”آدینه با داستان های روسی“ ترجمه و منتشر کرده ایم.   "دانیل الکساندرویچ گرانین" نویسندۀ اهل شوروی و روسیه، فیلمنامه نویس، فعال اجتماعی، از سربازان داوطلب در جنگ جهانی دوم، قهرمان کار سوسیالیستی (1989). برنده جایزه ایالتی شوروی (1976)، جایزه ایالتی فدراسیون روسیه (2001، 2016) و جایزه رئیس جمهور فدراسیون روسیه (1998). شهروند افتخاری سنت پترزبورگ (2005) است او متولد ژانویه 1919 و درگذشت او به تاریخ  4 ژوئیه 2017 میلادی باز می گردد. گرانین نوشتن را در دهه ۱۹۳۰ میلادی آغاز کرد، آن موقع هنوز دانشجوی مهندسی در دانشگاه پلی تکنیک لنینگراد بود. بعد از فارغ التحصیلی، به عنوان یک مهندس ارشد در یک آزمایشگاه مشغول به کار شد و با شروع جنگ، او داوطلبانه به جنگ رفت. یکی از اولین آثار گرانین که تحصین بسیاری را برانگیخت، داستان کوتاهی در مورد دانشجویان تحصیلات تکمیلی بود به نام «انتخاب دوم» که در سال ۱۹۴۹ در مجله ”زویزدا“ منتشر شد. در سال ۱۹۵۵ با الهام از حرفه مهندسی، رومانی تحت عنوان«جویندگان» نوشت که بسیار موفق بود. این کتاب در مورد نظام بیش از حد بوروکراتیک شوروی که جلوی رشد ایده های جدید را می گرفت، نوشته شده بود. گرینین همچنین به عنوان عضو هیئت مدیره اتحادیه نویسندگان لنینگراد خدمت کرد و مفتخر به دریافت مدال های زیاد و جوایزی برای فعالیت های ادبی گشت، که از جمله این افتخارات، نشان دولتی اتحادیه جماهیر شوروی در سال 1978 و قهرمان سوسیالیست در 1989 میلادی شد. البته  او پس از فروپاشی شوروی نیز به نویسندگی ادامه داد. نویسنده: دانیل الکساندرویچ گرانین، ۲۰۱۱ برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 10 Nov 2017 09:04:35 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/5009/مرگ-افسر-تدارکات کیک مدُویک http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4988/کیک-مد-ویک دیدبان روسیه: سلام و درود دوباره به دوست داران آشپزخانه روسی؛ سه شنبه دیگری شد تا باز مهمان خانه و محل کار شما بشویم. این هفته با دستور تهیه آسان شده یک کیک خوشمزه و عسلی روسی به مهمانی شما آماده ایم تا بار دیگر کام شما عزیزان شیرین شود. باشد که همواره طعم شیرینی را در همه مراحل زندگی تان بچشید.   ► کیک مدُویک (عسلی) • مواد لازم: تخم مرغ                       ۲ عدد شکر                            ۳ قاشق غذا خوری عسل                          ۳ قاشق غذاخوری سودای خوراکی             ۱ قاشق مربا خوری آرد                               ۱.۵-۲ لیوان • مواد لازم برای تهیه کرم: خامه ۲۴% چربی              ۶۰۰ گرم پودر شکر                         ۱/۲ لیوان • روش تهیه: ابتدا خمیر را تهیه می کنیم. تخم مرغ، شکر و عسل را به هم می زنیم تا مخلوط یک دستی حاصل شود. به آرد الک شده سودا را اضافه می کنیم و کم کم به مخلوط تخم مرغ و عسل اضافه می کنیم تا خمیر آماده شود. خمیر آبکی بدست آمده را در قالبی که با کاغذ روغنی پوشاندیم، می ریزیم و در فری که از قبل گرم کردیم و در دمای ۱۸۰ درجه به مدت ۱۵-۲۰ دقیقه می پزیم. در این فاصله خامه و پودر شکر را با هم می زنیم تا کرم خامه ای بدست آید. بعد از اینکه نان عسلی پخت و کمی سرد شد، اما نباید کاملا سرد شود، به سه قسمت تقسیم می کنیم، بین و حاشیه برش های کیک را کرم خامه ای می زنیم. با خرده های باقی مانده و یا پودر مغز یا قنادی تزیین می کنیم و به مدت ۲-۳ ساعت بماند تا نرم شود و آماده میل کردن شود. با چای یا قهوه میل کنید. نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 07 Nov 2017 10:47:26 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4988/کیک-مد-ویک فرمانده پادرزوف http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4963/فرمانده-پادرزوف کتاب «ستوان من» یک مجموعه داستانی است که شامل ۴۸ داستان کوتاه با موضوع جنگ جهانی دوم است. کتاب از زبان یک ستوان جوان که خود در این جنگ شرکت داشته است و با گذشت سالها در سنین پیری خاطراتش را بازگو می کند، نوشته شده است. این کتاب در سال ۲۰۱۲ میلادی برنده جایزه ”کتاب بزرگ“ روسیه شد. در این آدینه پاییزی، یکی از داستان های این کتاب را برای شما همراهان ”آدینه با داستان های روسی“ ترجمه و منتشر کرده ایم. ► فرمانده پادرزوف غروب کمیسار هنگ، من را خواست تا سوالاتی درباره جزئیات مرگ پادرزوف از من بپرسد. سروانکی هم آنجا بود که معلوم نبود چه کاره است. همچنان که به توضیحات من گوش می کرد، با بی اعتمادی چین در صورت می انداخت و حالت تعجب و تردید به خود می گرفت. او با سئوالات زیاد مشغول بازجویی از من شد: از کجا معلوم که پادرزوف کشته شده است، شاید او زخمی بوده و زخمی هم به اسارت آلمانی ها در آمده باشد. - ممکنه همچنین اتفاقی افتاده باشد؟ چه تضمینی هست؟ مگر تو جسد را دیدی؟ دیدی یا نه؟ سوال من از تو درباره جسد است، اصلا شاید چیز دیگری افتاده باشد. از کجا معلوم که جسد بوده است؟ آخرین چیزی که من دیدم، این بود که چطور پادرزوف تمام قد در گودال سنگر ایستاده بود، تیراندازی می کرد و فحش ناموسی می داد. شانسی برای زنده ماندن نداشت، بهترین هدف ممکن برای دشمن بود، با آن قد بلندش، تمام قد و به تنهایی ایستاده بود، تا کمرش بالای سنگر مثل یک هدف، کاملا واضح و مشخص بود، اصلا دیگر میل به زنده ماندن نداشت، من کاملا مطمئنم، او از این جنگ، فرار و جنگ شرم آور خسته شده بود. واقعا خسته شده بود. اما سروان می خواست بداند آیا پادرزوف کشته شده است، اگر کشته شده، بنابراین همه چیز مرتب است، این طور می توان حرکت او را یک رشادت قهرمانانه تلقی کرد، از خود لیاقت نشان داده است، اما اگر کشته نشده، پس… خوب او قبلا به جرم خایانت به خلق زندانی بوده، این موضوع می توانسته برای آلمانی ها کاملا راضی کننده باشد. هر دو با مداد های سر برنجی در دفترچه های خود چیزهایی یادداشت می کردند. سروان با حروف ریز چاپی می نوشت، توی پرانتز علامت سوال می گذاشت. به جز من هیچ کس نمی توانست درباره آخرین دقایق زندگی پادرزوف شهادت بدهد، مخصوصا درباره آخرین حرف هایی که می زد. سروان دوباره می پرسید: آیا من می فهمم که چه مسئولیت سنگینی را به عهده می گیرم. کمیسار می خواست ترتیب گفته های پادرزوف را دقیقا مشخص کند: «بسه دیگه»، یا اینکه اول گفت: «حتی یک قدم عقب نشینی نکنید»، آیا او گفت:«ایستادگی تا حد مرگ»؟ آنها بر سر نوشتن گزارش با هم بحث می کردند، سروان مردد بود، آیا تضمینی درباره مرگ حتمی پادرزوف وجود دارد؟ اگر او کشته شده بود، آلمان ها جسدش را در سنگر رها می کردند، جسد او به چه کارشان می آید، به آنجا هم که نمی شود رفت. آنها از من خواستند کوتاه و مختصر چگونگی مرگش را بنویسم، اما این کار مسئله را حل نمی کرد. چیزی که آنها را به تردید می انداخت، این بود که شاید او زخمی بوده یا حتی به شدت زخمی بوده است. انگار نمی فهمیدند که اگر آدمی، مخصوصا همچنین آدم بلند قدی مثل پادرزوف، تمام قد ایستاده باشد و تا کمرش در بالای سنگر قرار گرفته باشد، در شرایطی که گلوله های تیربار به سمت او شلیک می شوند، محال است که زنده بماند. برای ما سربازان درون سنگری، این موضوع مثل روز روشن است، با این حال من نمی توانستم درباره مرگ او شهادت بدهم و آنها با اینکه از کادر اداری بودند، این موضوع را درک می کردند. برای من محرز بود که کامیسار در عمل پادرزوف، شهامت و قهرمانی را می بیند و می خواهد که به او، نمی دانم، شاید مدال شهادت و شهامت اهدا شود. اما سروان که روزنامه چی ارتش بود، مطمئن نبود، «شاید، اما و اگر» آزارش می داد. آنها مدت زیادی در این باره بحث و گفتگو کردند، من هم چیزهایی می گفتم، بعد سروان رو به من پرسید: - پس به نظرتو، او از شدت یأس و ناامیدی این کار را کرد، این کارش تقریبا به خودکشی شبیه است، درسته؟ - بله. - سروان دوباره به فکر فرو رفت. - با این حساب، لیاقت فرماندهی، مخصوصا عقیدتی سیاسی را نداشته، چه رشادت و شهامتی انجام داده است؟ کمیسار گفت: - رشادت در آن است که او در حین اجرای فرمان«حتی یک قدم عقب نشینی نکنید» کشته شده است، الگوی بی رحمانه ای است، اما الگویی است برای همه، از عقب نشینی خسته شده ایم، من او را درک می کنم. - اگر از این الگو پیروی کنیم، کلا بی فرمانده می مانیم. سروان این جمله را با ناراحتی گفت، من هم این حرفش را می فهمیدم، من بخاطر از دست دادن پادرزوف تاسف می خوردم. آنها یک بار دیگر از من پرسیدند و من آن موقع جوری صحبت کردم که گویی در مراسم خاکسپاری از پادرزوف دفاع می کردم. - شاید هم خودکشی کرده است. اما او تا آخرین لحظه به دشمن تیراندازی می کرد! اما کسی که خودکشی می کند، خودش را می زند. یکدفعه چیزهایی به یاد آوردم: - می دانید چی شد؟ پادرزوف با روُلور ناغان سعی می کرد آنهایی را که فرار می کردند، متوقف کند. بعدش مسلسل دستی را برداشت و آمد پایین توی سنگر و من دیدم که او چطور پشت خاکریز توی سنگر جا گرفت و از آنجا شروع به تیراندازی کرد. خودکشی نبود، بلکه داشت می جنگید. وقتی هم می خواست جلوی سربازان را بگیرد، با رولور تهدیدشان می کرد، یکی هم مشتش را به او پرت کرد و به دستش خورد، من تازه الان یادم آمد. می ترسم که این ماجرا را به یاد نیاورده ام بلکه از خودم ساخته ام. به هر حال او برای من یک قهرمان بود و نمی توانستم اجازه بدهم مرگ او دیده نشود. من با خود فکر کردم که وقتی نتوانست جلوی ما را بگیرد، تنها کاری که می توانست انجام بدهد، ماندن خودش بود، تا ما بفهمیم که او را تنها گذاشتیم. شاید او امیدوار بود که با این کارش ما برمی گردیم، اما ما برنگشتیم، داشتیم فرار می کردیم و فرار کردیم. کمیسار گفت: - اِ، نه، ما نمی توانیم در این باره چیزی بگوییم، برای چی درباره نیروهای خودی چیزی را افشا کنیم. اگر قرار است تکلیف پادرزوف را مشخص کنیم، باید فقط به او بپردازیم و نه اینکه خودی ها را بی آبرو کنیم. کمیسار همچنان که صحبت می کرد، چیزی هم در دفترچه اش یادداشت می کرد. بعد از این حرف ها، آنها دستور دادند که من بیرون منتظر باشم. من توی راهرو چرت می زدم. تا شب آنجا عاجز شدم، واقعیتش دو باری هم به من غذای سیری دادند. تا شب سروان روایت خودش را روی چهار ورق کاغذ آورده بود. خانم ماشین نویس هم تایپش کرده بود. روایت زیبایی از مرگ پادرزوف نوشته بود. روایت کمی رسمی و اداری نوشته شده بود. دلم می خواست بعضی چیز ها را کمی اصلاح کنم اما این کار خارج از حیطه اختیاراتم بود. در کل مطلب شامل کلمات نیک و یادبود پادرزوف بود، جای صحبتی را هم نمی گذاشت. بعضی مسائل بزرگنمایی شده بود و کلماتی مثل «حتی یک قدم عقب نشینی نکنید» و «ایستادگی تا حد مرگ» را سروان از قول پادرزوف نوشته بود، گویی او این دستورات را فریاد زده بود. می خواسته به هر قیمتی افراد را متوقف کند. پرسیدم: چه کسی را باید متوقف می کرد؟ - البته که آلمانی ها را. گفتم: فکر می کنم افراد ما را. دوباره قیافه اش عوض شد و یک جوری دیگری به من نگاه کرد و گفت: -  به نظر تو اینطور است؟ پس چی… این تغییر موضع … شاید اینطور بوده، مگر می شود سر در آورد، فقط از نظر سیاسی جور در نمی آید. با نظرش موافقت کردم، راه دیگری هم نبود. احتمالا حق با او بود، آنها برای سامان دادن به این جریانات دروغ می گویند، تا احساسات را بر انگیزند. من با آنها فرقی ندارم، من هم همدست این دروغ پردازی هستم. با گذشت دو روز از این ماجرا، شرح ماجرا در روزنامه ارتش به چاپ رسید. باز هم جزئیاتی را در آن کمی تغییر داده بودند، حالا شبیه قهرمانی از قصه های مردمی و وطنی شده بود. به من هم اشاره کرده بودند، احتمالا همین باعث شد با آن کنار بیایم، چرا که مطلب را از توی روزنامه بریدم و برای ”ریمًا“ فرستادم، این کار یعنی اینکه می خواستم پز بدهم. پادرزوف حیف شد، هیچ کس به واقعیت توی ذهن او پی نخواهد برد، اینکه در واقع او نه به قهرمانی بلکه به احتمال زیاد به شایستگی خود فکر می کرد. شایستگی خودش و برای خودش، من پیش از این هیچ وقت فکر نمی کردم که درون آدمی کسی وجود دارد، کسی که یا به او احترام می گذارد و یا نسبت به او احترامی قائل نیست.   ► کوتاه درباره نویسنده "دانیل الکساندرویچ گرانین" نویسندۀ اهل شوروی و روسیه، فیلمنامه نویس، فعال اجتماعی، از سربازان داوطلب در جنگ جهانی دوم، قهرمان کار سوسیالیستی (1989). برنده جایزه ایالتی شوروی (1976)، جایزه ایالتی فدراسیون روسیه (2001، 2016) و جایزه رئیس جمهور فدراسیون روسیه (1998). شهروند افتخاری سنت پترزبورگ (2005) است او متولد ژانویه 1919 و درگذشت او به تاریخ  4 ژوئیه 2017 میلادی باز می گردد. گرانین نوشتن را در دهه ۱۹۳۰ میلادی آغاز کرد، آن موقع هنوز دانشجوی مهندسی در دانشگاه پلی تکنیک لنینگراد بود. بعد از فارغ التحصیلی، به عنوان یک مهندس ارشد در یک آزمایشگاه مشغول به کار شد و با شروع جنگ، او داوطلبانه به جنگ رفت. یکی از اولین آثار گرانین که تحصین بسیاری را برانگیخت، داستان کوتاهی در مورد دانشجویان تحصیلات تکمیلی بود به نام «انتخاب دوم» که در سال ۱۹۴۹ در مجله ”زویزدا“ منتشر شد. در سال ۱۹۵۵ با الهام از حرفه مهندسی، رومانی تحت عنوان«جویندگان» نوشت که بسیار موفق بود. این کتاب در مورد نظام بیش از حد بوروکراتیک شوروی که جلوی رشد ایده های جدید را می گرفت، نوشته شده بود. گرینین همچنین به عنوان عضو هیئت مدیره اتحادیه نویسندگان لنینگراد خدمت کرد و مفتخر به دریافت مدال های زیاد و جوایزی برای فعالیت های ادبی گشت، که از جمله این افتخارات، نشان دولتی اتحادیه جماهیر شوروی در سال 1978 و قهرمان سوسیالیست در 1989 میلادی شد. البته  او پس از فروپاشی شوروی نیز به نویسندگی ادامه داد. نویسنده: دانیل الکساندرویچ گرانین، ۲۰۱۱ برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 03 Nov 2017 05:52:10 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4963/فرمانده-پادرزوف لیزای بیچاره http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4862/لیزای-بیچاره دیدبان روسیه: در حومه مسکو و در نزدیکی صومعه ”سیمونوف“ دختر جوانی به نام لیزا با مادر پیرش زندگی می کرد. پدر لیزا کشاورز نسبتا ثروتمندی بود، اما عمرش خیلی به دنیا نبود. بعد از مرگ دهقان، همسر و دختر او فقیر شدند. بیوه مرد دهقان هر روز که می گذشت از روز قبل ضعیف تر می شد و دیگر توان کار کردن را نداشت و لیزا به تنهایی و با بی رحمی نسبت به لطافت جوانی و زیبایی کم نظیر خود، روز و شب کار می کرد، پارچه های کرباسی و جوراب های پشمی می بافت. در فصل بهار، گل و تابستان هم میوه های جنگلی را جمع آوری می کرد و در مسکو به فروش می رساند. یک روز بهاری درست دو سال بعد از مرگ پدر، لیزا با گل های برفی به مسکو رفته بود. مرد جوانی با سر و وضع خوب در خیابان به لیزا بر خورد. وقتی جوان فهمید که او گل می فروشد، پیشنهاد کرد به جای ۵ کوپیک، ۱ روبل بپردازد و به او گفت: "گل های برفی زیبایی که به دست دختر زیبایی چیده شده اند، ۱ روبل می ارزند." اما لیزا پیشنهاد او را رد کرد. جوان هم بیشتر اصرار نکرد. اما به لیزا گفت که هر چه او گل بچیند از پیش می خرد و اصلا دلش می خواهد لیزا فقط برای او گل بچیند.   وقتی لیزا به خانه برگشت، همه ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. روز بعد با حوصله بهترین گل های برفی را چید و بار دیگر به شهر رفت، اما این بار مرد جوان را ملاقات نکرد. گل ها را به رودخانه انداخت و با قلبی اندوهگین به خانه برگشت. عصر روز بعد آن مرد غریبه شخصا به خانه دختر گل فروش مراجعه کرد. لیزا به محض اینکه متوجه نزدیک شدن مرد جوان به خانه شد، به سوی مادرش دوید و با نگرانی به او خبر داد که چه کسی نزد آنها می آید. پیرزن از مهمان استقبال کرد و به نظرش آمد او شخص مهربان و دلنشینی است. مرد جوان خود را ”اِراستوس" معرفی کرد و بار دیگر تاکید کرد که از این به بعد همه گل های لیزا را شخصا می خرد و دیگر نیاز نیست که او به شهر برود، بلکه می تواند خودش برای گرفتن گلها نزد آنها برود. اراستوس اشراف زاده ثروتمندی بود که بهره هوشی بالا و ذاتا قلب مهربانی داشت، اما ضعیف و بی ثبات بود، زندگی بی هدفی داشت، تنها به فکر لذت خود بود، اما لذت را در امور گذرا و کم ارزش جستجو می کرد و اگر به لذت های مورد نظرش دست پیدا نمی کرد، خیلی زود بی حوصله می شد و از سرنوشت گله می کرد. زیبایی معصومانه لیزا در اولین دیدار، قلب او را به لرزه انداخت؛ به نظرش می آمد که در لیزا، آنچه را که مدت ها در جستجویش بوده، یافته است. ملاقات های طولانی آنها اینطور شروع می شد که هر روز عصر، آنها در ساحل رودخانه، یا کنار درخت توت و یا زیر بلوط صد ساله ای یکدیگر را ملاقات می کردند و همدیگر را به آغوش می کشیدند، اما آغوش های آنها پاک و عاری از هوس بود. چند هفته ای به همین شکل گذشت. به نظر می آمد هیچ چیز نمی تواند مانع خوشبختی آنها شود. اما یک روز عصر لیزا با حال پریشان و ناراحت بر سر قرار آمد. ماجرا از این قرار بود که پسر یک کشاورز ثروتمند به خواستگاری دختر جوان آمده بود و مادر لیزا می خواست که دخترش با او ازدواج کند. اراستوس همچنان که لیزا را آرام می کرد، می گفت: "وقتی مادرش بمیرد، لیزا را پیش خود خواهد برد و تا ابد با او زندگی خواهد کرد." اما لیزا به مرد جوان یاد آوری می کرد که او هیچ وقت نمی تواند با او ازدواج کند؛ چرا که او از طبقه کشاورزان و اراستوس از خانواده اشرافیان است. اما اراستوس در جواب می گفت: "تو مرا با حرف هایت می رنجانی، برای من از همه چیز مهمتر و بالاتر باطن توست، باطن پر احساس و پاک تو از همه چیز مهمتر است. تو برای همیشه نزدیک ترین فرد به قلب من خواهی ماند." لیزا با شنیدن این جملات دلگرم کننده خود را در آغوش اراستوس می اندازد و در این لحظه دختر جوان تسلیم هوا و هوس می شود و اجازه می دهد تا وسوسه، پاکی و معصومیتش را از او برباید. گمراهی در یک چشم به هم زدن جای خود را به حیرانی و ترس می دهد. لیزا با چشمان پر اشک از اراستوس خداحافظی می کند. ملاقات های آنها ادامه داشت اما همه چیز تغییر کرده بود! دیگر لیزا برای اراستوس یک فرشته معصوم نبود، عشق افلاطونی جای خودش را به احساساتی داده بود که دیگر برای اراستوس غرور آفرین نبود و دیگر برایش تازگی و جذابیت نداشت. لیزا هم متوجه این تغییرات شده بود و این مسئله او را غمگین کرده بود. یک روز موقع ملاقات، اراستوس به لیزا خبر می دهد که او را به خدمت در ارتش فراخوانده اند و آنها باید برای مدت کوتاهی از هم دور بمانند. اما او قول می دهد، عاشق لیزا بماند و امیدوار است وقتی بر می گردد دیگر هیچ وقت از او جدا نشود. تصور اینکه این جدایی و دوری از معشوق، چقدر برای لیزا سخت بود، کار سختی نیست. اما لیزا امیدش را از دست نداد و هر روز صبح با یاد اراستوس و خوشبختی که در زمان بازگشت او در انتظار آنها بود، از خواب بیدار می شد. دو ماه به همین شکل سپری شد. یک روز که لیزا به مسکو رفته بود، در یکی از خیابان های بزرگ شهر، اراستوس را دید که سوار بر یک کالسکه فاخر از جلوی او عبور کرد و جلوی خانه بزرگی متوقف شد. اراستوس از کالسکه پیاده شد و همین که خواست به سوی حیاط خانه قدم بردارد، خود را در آغوش لیزا یافت. رنگ از رخساره اش پرید، او بی آنکه کلمه ای بگوید، لیزا را به دفتر کارش برد و در را قفل کرد. اراستوس به او گفت: شرایط تغییر کرده است، او حالا نامزد دارد. قبل از اینکه لیزا بتواند از شوک خبری که شنیده بود، خارج شود، اراستوس او را از دفتر کار خارج کرد و به خدمتکار گفت که او را تا بیرون حیاط همراهی کند. لیزا وقتی خود را در خیابان یافت، بی هدف به راه افتاد و به هر سو که چشمانش می افتاد، روانه می شد، حتی توان باور کردن آنچه را که شنیده بود را هم نداشت. آرام آرام از شهر خارج شد و مدت زمان زیادی را بی هدف پرسه می زد تا اینکه توی ساحل برکه عمیقی و درست زیر سایه همان درختان بلوط قدیمی که تا چند وقت پیش شاهدان خاموش شور و شوق او بودند، به خود آمد. یادآوری آن خاطرات باعث شدند تا لیزا به خود بلرزد، اما چند دقیقه بعد دوباره در اعماق افکار خود غوطه ور شد. ناگهان چشمش به دختر همسایه افتاد که در امتداد جاده از آنجا عبور می کرد، دختر همسایه را صدا زد، همه پول های توی جیبش را به او داد و از دختر همسایه خواست که پول ها را به مادرش بدهد، او را ببوسد و از مادرش تقاضای بخشش دختر بیچاره اش را بکند. لیزا این را گفت و خود را در برکه انداخت و کسی هم نتوانست او را نجات دهد.   مادر پیر لیزا وقتی از مرگ وحشتناک دخترش با خبر شد، نتوانست طاقت بیاورد و در همان لحظه از دنیا رفت. اراستوس تا پایان زندگی اش دیگر روی خوشبختی را ندید. او وقتی به لیزا گفت که به ارتش می رود، چیزی جز حقیقت نگفته بود، اما به جای آنکه با دشمن بجنگد، مشغول ورق بازی شد و همه دارایی اش را در قمار باخت. مجبور شد با بیوه زن میانسال ثروتمندی که از مدت ها پیش عاشق او بود، ازدواج کند. ارستوس وقتی در جریان سرنوشت تلخ لیزا قرار گرفت، دچار عذاب وجدان بی پایانی شد و همواره خود را قاتل او می دانست. کسی نمی داند، شاید حالا در دنیای دیگر با هم آشتی کرده باشند. نویسنده: نیکلای میخایلویچ کارامزین برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Fri, 20 Oct 2017 10:16:20 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4862/لیزای-بیچاره خوراک گوشت با آلو و قیسی http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4834/خوراک-گوشت-آلو-قیسی دیدبان روسیه: درود به دوستان آشپزخانه روسی که دقایقی از روز سه شنبه خود را صرف مطالعه مطالب این بخش از سایت دیدبان روسیه می کنند. فصل پاییز است و قراردادن سبزیجات و میوه ها در برنامه غذایی روزانه بسیار اهمیت دارد. دریافت ویتامین کافی و تقویت سیستم ایمنی در این فصل، روش خوبی برای پیشگیری از سرماخوردگی های عذاب آور و طولانی است. غذای امروز ما نوعی خوراک گوشت است که در تهیه آن از خشکبار، آب میوه و سبزیجات استفاده می شود. این ترکیب شاید کمی متفاوت به نظر برسد، اما بار دیگر شما را بیش از پیش با ذائقه روسی آشنا می کند.    این غذا با استفاده از خوراک پز چند کاره تهیه می شود و مقادیر مواد لازم برای تهیه ۴ پرس غذا در نظر گرفته شده است. غذای رنگین با گوشت تازه و میوه های خشک شده که شاید طعم و رنگ آن باعث شود تا  در برنامه غذایی شما جای ثابتی پیدا کند. ► مواد لازم: گوشت گوساله بدون استخوان          ۴۰۰ گرم آلو سیاه خشکباری                        ۱۵۰ گرم برگه زردآلو                                   ۱۵۰ گرم فلفل دلمه ای رنگی                        ۲ عدد آب سیب                                      ۲۰۰ میلی لیتر روغن مایع                                     ۲ قاشق غذاخوری پیاز                                              ۱ عدد نمک و فلفل                                  به میزان لازم ► روش تهیه: ابتدا میوه های خشک را به مدت ۱۰ دقیقه در آب جوش می خیسانیم. سپس میوه های خیس خورده را به دو نیم برش می زنیم. (می توان برش نزده در غذا استفاده کرد) گوشت را از چربی و رگ پاک می کنیم و با اندازه مساوی قیمه قیمه می کنیم. تکه ها را کمی با گوشت کوب می کوبیم. پیاز را به شکل نیم حلقه خرد می کنیم. خوراک پز را روی ده دقیقه برای سرخ کردن تنظیم می کنیم. پیاز را به مدت ۳-۵ دقیقه در روغن سرخ می کنیم تا نرم شود. سپس گوشت را به پیاز اضافه کرده و تا پایان زمان طبخ تنظیم شده تفت می دهیم. در پایان سرخ کردن، باید روی گوشت پوسته سرخ شده ای داشته باشد، اما شیره گوشت در داخل آن حفظ شود. فلفل دلمه ای را خلال می کنیم به گوشت و پیاز اضافه کرده، نمک و فلفل می زنیم و حالت «پخت فعال» ۴۵ دقیقه ای را انتخاب می کنیم. سپس میوه ها و آب سیب را اضافه می کنیم، در دستگاه را می بندیم و تا بوق پایان زمان پخت صبر می کنیم. چون نیازی به هم زدن غذا وجود ندارد، همه اجزای غذا، شکل اولیه خود را حفظ می کنند. بعد از آماده شدن خوراک، آن را در دیس یا بشقاب بکشید و با برگ های سبزی تازه تزیین کنید. نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 17 Oct 2017 06:59:34 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4834/خوراک-گوشت-آلو-قیسی «شکلات» بهترین فیلم کوتاه جشنواره روسیه شد http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/4832/شکلات-بهترین-فیلم-کوتاه-جشنواره-روسیه دیدبان روسیه: این فیلم کوتاه داستان پسر هشت ساله روستایی به نام احمد است که در راه رفتن به مدرسه به طور اتفاقی با پیرزنی آشنا می شود.داستان از این قرار است که احمد در راه مدرسه در کوچه به زمین می خورد، با صدای گریه او پیرزنی که مادر شهید نیز است از خانه اش بیرون می آید و او را دلداری داده و سر و وضع اش را مرتب می کند و در آخر به او شکلاتی هدیه می دهد. در ادامه، این مسئله که به مذاق احمد خوش آمده بود هر روز به بهانه گرفتن شکلات تکرار می شود تا اینکه بالاخره دیگر یک روز خبری از پیرزن مهربان نمی شود. این فیلم کوتاه ۱۵ دقیقه ای در مدت یکماه در روستای ولدیان خوی تصویربرداری می شود و حمیدرضا مصطفایی و پرویز ضیا حسینی در آن به هنرنمایی پرداخته اند، فیلمبردای این اثر نیز توسط محمد مستوفی انجام شده است. در این جشنواره ۱۵ اثر برتر از کشورهای مختلف جهان از جمله کانادا، چین، قزاقستان، روسیه، آلمان و ایران در بخش فیلم های داستانی کوتاه این جشنواره به رقابت با هم پرداختند. آق گول، شپه، بولود و آوای کودکان قدس از جمله فیلم های داستانی است که کارگردانی، نویسندگی و تهیه کنندگی آنها توسط حیدری انجام شده است. کارگردانی، نویسندگی و تهیه کنندگی مستندهای سولوک، طلای چی چست، آغاج، اویونلار و یایلاق نغمه لری نیز توسط وی انجام گرفته است. فیلم آق گول پیش تر به عنوان بهترین فیلم خارجی زبان جشنواره بین المللی جمهوری آذربایجان انتخاب شده بود. مهدی حیدری دانش آموخته رشته صدابرداری از دانشگاه صدا و سیماست. جشنواره بین المللی زیروپلاس روسیه از هشتم تا پانزدهم مهر سالجاری در این کشور برگزار شد.   منبع: مهر پایان نوشتار/ ]]> هنر Mon, 16 Oct 2017 13:39:52 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/4832/شکلات-بهترین-فیلم-کوتاه-جشنواره-روسیه آغاز فیلمبرداری «دیدن استالین» http://www.russiaviewer.com/fa/doc/article/4822/آغاز-فیلمبرداری-دیدن-استالین دیدبان روسیه: "ولادیمیر مدینسکی" وزیر فرهنگ فدراسیون روسیه و رئیس انجمن نظامی-تاریخی، از محل فیلم برداری اپیزود پایانی فیلم «دیدن استالین» که به "میخائیل کوشکین" طراح تانک، می پردازد، بازدید کرد. این سکانس از فیلم‌برداری در میدان سرخ انجام می شد و کاربردان اینترنتی می توانستند به صورت آنلاین شاهد کار گروه باشند. "کیم دروژینین" کارگردان این اثر، اپیزود دیدار میخائیل کوشکین و ژوزف استالین در پایان انتقال محرمانه تانک از خارکوف به مسکو در نمونه اولیه تانک تی-43، را فیلم برداری می‌کرد. ولادیمیر مدینسکی اشاره کرد که این سناریو از لحاظ واقعی بودن سوژه و انتخاب بازیگر نظر او را جلب کرده است. مدینسکی گفت: "این فیلم در مورد مردم شوروی است، مردمی که سلاح پیروزی را ساختند، کوشکین طراح تانک و تیم وی قهرمانان اصلی هستند.«دیدن استالین» تصویری از سینمای واقعی روسیه است. سناریوی این فیلم به این دلیل نظر ما را به خود جلب نمود که هیچ چیز ساختگی در آن وجود ندارد. اپیزود دیدار کوشکین با استالین در حقیقت وجود داشته است." کارگردان فیلم، کیم دروژینین پس از اکران فیلم «28 پانفیلوف» که در آن دستیار کارگردان بود، شهرت بسیاری کسب نمود. تهیه فیلم «دیدن استالین» را کمپانی «مدیا ترست» با حمایت وزارت فرهنگ روسیه، انجمن نظامی-تاریخی روسیه و وزارت دفاع برعهده دارد. منبع خبر: مجله جامعه و فرهنگ روسیه امروز به نقل از وزارت فرهنگ فدراسیون روسیه پایان نوشتار/ ]]> هنر Sun, 15 Oct 2017 12:22:20 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/article/4822/آغاز-فیلمبرداری-دیدن-استالین نان عید پاک http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4785/نان-عید-پاک دیدبان روسیه: سلام و درود به همراهان همیشگی و علاقمندان آشپزخانه روسی! این هفته به سراغ تهیه یک نان خاص رفته‌ایم که در بسیاری از کشور‌های بلوک شرق و روسیه تهیه می‌شود و در میان اسلاوها و پیروان مذهب ارتودوکس مسیحی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است.   "نان کولیچ" سمبل عید پاک است. تهیه و تبرک آن در کلیساها از آداب کهن و جدایی‌ناپذیر این جشن مذهبی مسیحیان می‌باشد که تا به امروز پا برجا باقی مانده است. نکته جالب درباره نان کولیچ این است که این نان خیلی قبل‌تر از پیدایش دین مسیحیت وجود داشته و از آنجا که در کتاب عهد عتیق به این نان و رسوم مربوط به آن هیچ اشاره‌ای نشده است، بنابراین تاریخچه ابداع آن را به دوران بت‌پرستی نسبت می‌دهند. در گذشته‌های دور بسیاری از ملل، رسم پخت‌وپز نان در فصل بهار و پیشکشی آن به زمین و الهه باروری را به جا می‌آوردند. این سنت گویای آن است که نان از دیرباز و در همه عصرها  سمبل برکت، سلامتی و زندگی بوده است. در بعضی آیات کتاب مقدس انجیل که به توصیف حضرت عیسی (ع) پرداخته شده است، آن حضرت در هنگام صرف غذا، اغلب نانی را بین حواریون خود تقسیم می‌کردند تا همگی از آن نان بهره ببرند و سیر شوند. همچنین روایت شده بعد از اینکه حضرت عیسی (ع) مصلوب شدند، یاران آن حضرت در هنگام صرف غذا، جایگاه ایشان را خالی و برایشان نان می‌گذاشتند. این عمل آنها به نشانه زنده بودن حضرت و حضور نامحسوس ایشان بود. پخت نان در در کلیساها معمول است. بسیاری از مقدسات با نان مرتبط هستند و نان سمبل با ارزشی در دین مسیحیت به شمار می‌آید. مردم در این روز نان‌هایی را که از قبل تهیه کرده‌اند به کلیسا می‌برند، تبرک و با دیگران تقسیم می‌کنند. ► نان عید پاک (پاسخالنی کولیچ) این دستور پخت خوشمزه‌ترین و خوش ‌عطرترین نان کولیچ است، البته نقش مواد اولیه خوب و با کیفیت نیز در جای خود محفوظ است. برای تهیه این نان باید روش پخت آن را با صبر و دقت در فضایی آرام و مطبوع به اجرا بگذاریم. حتی توصیه می‌شود برای پخت یک نان کولیچ خوب باید از آرامش درونی برخوردار باشیم. • مواد لازم: خمیر مایع               تازه ۵۰ گرم،  خشک ۱۱ گرم آرد                         ۱ کیلوگرم شیر                       ۵۰۰ میلی لیتر تخم مرغ                  ۶ عدد نمک                       کمی شکر                      ۳۰۰ گرم کره                        ۲۰۰ گرم روغن مایع               ۱.۵ لیوان وانیل شکری            ۱ قاشق چای خوری جوز هندی               کمی کشمش                 ۲۵۰ گرم • مواد لازم برای تهیه  خمیر روی نان: پودر قند                      ۱۰۰ گرم سفیده تخم مرغ           ۲ عدد ترافل رنگی تزیینی        به میزان لازم • طرز تهیه: اگر خمیر مایع خشک استفاده می‌کنیم، باید آن را با ۵۰۰ گرم آرد مخلوط کرده و به شیری که کمی گرم شده است، اضافه کرده و به خوبی مخلوط می‌کنیم تا آرد گلوله گلوله نشود. اگر خمیر مایع تازه در اختیار داریم، ابتدا آن را در شیر گرم حل می‌کنیم و بعد ۵۰۰ گرم آرد را به آن اضافه کرده و خیلی خوب مخلوط می‌کنیم تا آرد گلوله گلوله نشود. درب ظرف خمیر را به خوبی بسته و به مدت ۳۰ دقیقه در جای گرمی قرار می دهیم تا حجم آن دوبرابر شود. در این فاصله زرده‌ها و سفیده‌ها را از هم جدا می‌کنیم. زرده‌ها را با کل شکر به خوبی مخلوط می‌کنیم. سفیده‌ها را با همزن می‌زنیم تا سفت شود. به خمیر رسیده، مخلوط زرده و شکر را می‌افزاییم و خیلی خوب مخلوط می‌کنیم. سپس جوز هندی، وانیل و کره را که در دمای اتاق نرم شده، اضافه می‌کنیم و به هم زدن ادامه می‌دهیم، کم کم و با احتیاط سفیده‌های زده شده را به خمیر اضافه می‌کنیم. باقی مانده آرد را کم کم به مخلوط اضافه می‌کنیم و خمیر بدست آمده را با حوله می‌پوشانیم و برای یک ساعت در مکان گرمی قرار می‌دهیم. خمیر بعد از یک ساعت تقریبا دو برابر می‌شود. در این فاصله کشمش را تمیز می‌کنیم و شستشو می‌دهیم. به مدت ۱۰-۱۵ دقیقه در آب جوش قرار می‌دهیم و دوباره می‌شوریم و با حوله یا دستمال حوله ای خشک می‌کنیم. به کشمش خشک شده آرد می‌زنیم و به خوبی در آرد می غلطانیم. بعد از آماده شدن خمیر، کشمش‌ها را با آن ترکیب می‌کنیم و ده دقیقه دیگر به حال خود رها می‌کنیم. در این فاصله قالب را آماده می‌کنیم: ابتدا مقداری کره یا روغن را در همه سطح آن پخش می‌کنیم و کمی آرد می‌پاشیم تا بعد از پخت نان کولیچ به راحتی از قالب جدا شود. قالب را حداکثر تا ۱/۳ آن با خمیر پر می‌کنیم که خمیر بعد از پخت بیش از حد از قالب بیرون نیاید. قالبی که با خمیر پر کردیم به مدت ۱۰ دقیقه به حال خود رها می‌کنیم تا خمیر رشد خود را در آن ادامه بدهد. فر را از قبل روی دمای ۱۰۰ درجه سانتی گراد روشن می‌کنیم تا گرم شود. روی خمیر لایه نازکی از زرده تخم مرغ همزده می‌زنیم و درون فر قرار می‌دهیم. بعد از ۱۰ دقیقه دمای فر را روی ۱۸۰ سانتی گراد قرار می‌دهیم و به مدت ۴۰-۴۵ دقیقه تا پخت کامل نان در فر باقی می‌گذاریم. در زمان پخت نان به هیچ وجه در فر را باز نمی‌کنیم. کولیچ پخته رنگ قهوه‌ای یک دستی به خود می‌گیرد و برای امتحان پخته بودن مغر نان، کافیست کاردی را در نان فرو کنیم و اگر موقع بیرون کشیدن محتویات نان به کارد نچسبیده باشد یعنی پخت کافی بوده است. مرحله بعدی تزیین خاص نان است: سفیده‌ها را می‌زنیم تا پف کند و سفت شود، پودر قند را اضافه می‌کنیم و دوباره می‌زنیم و مخلوط بدست آمده را روی قسمت بالای نان داغ پهن می‌کنیم، بلافاصله ترافل‌های رنگی را روی آن می‌پاشیم. پاسخالنی کولیچ آماده است. این نان حتی بدون کیسه و پاکت به راحتی یک هفته قابل نگهداری است و مغز آن کاملا نرم و پوک باقی می‌ماند. نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Tue, 10 Oct 2017 14:12:12 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4785/نان-عید-پاک رنج فهمیدن (قسمت دوم) http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4733/رنج-فهمیدن-قسمت-دوم دیدبان روسیه: آدینه با داستان های روسی هفته گذشته به روایت داستان رنج فهمیدن نوشته الکساندر سرگیویچ گریبایدوف پرداخت و در قسمت قبل به اینجا رسیدیم که چاتسکی عقل از سرش پریده و حالش خوش نیست. این شایعه خیلی زود در سالن پذیرایی پخش شد و زاگارتسکی هم از مخیله خودش چیز های بیشتری به آن اضافه کرد: "او را گرفتند، به تیمارستان بردند و زنجیرش کردند." حکم نهایی را هم مادربزرگ گراف که کم شنوا و خرفت شده بود، صادر کرد: "چاتسکی، دین و ایمانش چیز دیگری است و پیرو مکتب خدا انگاران روشن فکر شده است."   با هم ادامه ماجرا را بخوانیم: چاتسکی سرگردان در میان جمعی که هیچ سنخیت با روحیات او نداشتند، بود که به سوفیا بر می‌خورد و با لحن تند به اشرافیان مسکو می‌تازد که روس را در مقابل فرانسوی‌ها خار و ذلیل می‌کند. شخص چاتسکی متقاعد شده که مردم روسیه  «هوشمند» و «بانشاط» و صاحب آداب و رسومی هستند که بسیاری از آنها برتر و بهتر از  رسوم خارجی‌ها هستند، اما هیچ‌کس نمی‌خواهد حرف او را بشنود؛ همه شدیدا سرگرم چرخیدن در رقص والس هستند. مهمانان کم کم داشتند می‌رفتند که یکی از آشنایان قدیمی چاتسکی یعنی رپتیلوف با سرعت به داخل خانه می‌دود. او چاتسکی را محکم در آغوش می‌گیرد و شروع می‌کند به اعتراف به اشتباهاتی که مرتکب شده و از چاتسکی دعوت می‌کند تا به محفل اتحاد خیلی سری‌شان که اعضای ثابت قدمی دارد، سر بزند. اما چاتسکی که قیمت رپتیلوف را می‌داند در یک جمله کوتاه فعالیت‌های او و دوستانش را توصیف می‌کند: "شما فقط سر و صدا می کنید و بس!"   ریپتیلوف مخاطب خود را تغییر می‌دهد و با اسکالوزوب از ماجرای غم‌انگیز ازدواج خود صحبت می‌کند، اما در این گفتگو هم درک متقابلی پیدا نمی‌کند. تنها موفق می‌شود با زاگارتسکی گفتگوی قابل توجهی داشته باشد که موضوع صحبت‌های آنها هم چاتسکی دیوانه است. ریپیتیلوف ابتدا شایعه را باور نمی‌کند، ولی دیگران با پافشاری به او ثابت می‌کنند که چاتسکی یک دیوانه واقعی است. چاتسکی که در اتاق نگهبانی بود، همه صحبت‌های آنها را می‌شنود و از دروغ‌هایشان به خشم می‌آید. اما او تنها نگران یک مسئله است که آیا سوفیا از موضوع دیوانگی او خبر دارد؟ حتی یک ذره هم  به ذهنش خطور نمی‌کند که این شایعه کار خود او باشد. لیزا وارد سرسرای خانه می‌شود، از پشت سرش مالچالین که هنوز خواب از سرش نپریده، راه می‌رود. خدمتکار به او یادآوری می‌کند که خانم منتظر اوست. مالچالین به لیزا می‌گوید او به سوفیا محبت می‌کند که وابستگی او را به خود حفظ کند و از این طریق موقعیت شغلی خود را تثبیت کند، اما در واقعیت تنها لیزا را دوست دارد. این حرف‌ها را هم سوفیا که در حال نزدیک شدن به آنجا بود و هم چاتسکی که پشت ستون مخفی شده بود، شنیدند. سوفیا جلو می‌آید و از شدت خشم هر چه که به ذهنش می‌رسد به مالچالین می‌گوید و تلاش مالچالین برای تکذیب حرف‌هایی که زده بود، موثر واقع نمی‌شود و سوفیا به هیچ وجه گوشش بدهکار نبود و به او می‌گوید: "همین امروز خانه ولی نعمت خود را ترک کن." چاتسکی هم بی‌پروا احساس خود را از خیانت سوفیا عنوان می‌کند.  از سر و صدای آنها جمعیتی از خدمتکاران به سرکردگی فاموسوف سر می‌رسند. فاموسوف دخترش را تهدید می‌کند که نزد عمه‌اش در نقطه دور‌افتاده ساراتوف می‌فرستد. لیزا را هم برای کار به  مرغدانی می‌فرستد. چاتسکی با تلخی به بی خبری و نابینا بودن خود می‌خندد، به سوفیا، به همه فاموسوف‌های جامعه می‌خندد که زندگی در بین آنها آدم را به مرز دیوانگی می‌کشاند. او در حالی که برای همیشه آن خانه را ترک می‌کند بلند بلند می گوید: "می‌روم دنیا را بگردم تا گوشه‌ای برای این مرد تحقیر شده بیابم." ► درباره نویسنده اثر "الکساندر سرگییویچ گریبایدوف" (به روسی: Александр Сергеевич Грибоедов)‏ (۱۷۹۵–۱۸۲۹) دیپلمات، نمایش‌نامه‌نویس، شاعر و آهنگ‌ساز روس بود.   الکساندر گریبایدوف در ۱۵ ژانویهٔ ۱۷۹۵ در خانوادهٔ نسبتاً مرفهی در مسکو به‌دنیا آمد. در یازده سالگی وارد دانشگاه مسکو شد و از ۱۸۱۰ تا ۱۸۱۲ تحصیل در حقوق، ادبیات و علم را پی گرفت. حملهٔ فرانسویان به روسیه مسیر زندگی او را تغییر داد و گریبایدوف در ۲۶ ژوئیه ۱۸۱۲ به سوار نظام مسکو پیوست. با این حال او هرگز در عملیات نظامی شرکت نکرد و ۴ سال بعد در ۱۸۱۶ از خدمت در ارتش مرخص شد. پس از مدت کوتاهی از مرخصی گریبایدف ار سوار نظام او به دانشکدهٔ روابط خارجی وارد شد و از همان زمان حرفه‌اش را به عنوان دیپلمات آغاز کرد. در همین سال‌ها او به نمایشنامه‌نویسی نیز روی آورد و اولین نمایشنامهٔ او به نام همسران جوان که نمایشی طنز بود و از اسرار یک زوج اثر کروزه دو لسر اقتباس شده بود در سپتامبر ۱۸۱۵ روی صحنه رفت. در اوت ۱۸۱۸ گریبایدوف در مقام منشی به هیئت نمایندگی روس در ایران ملحق شد. قبل از آمدن به تهران یک سال در تفلیس ماند. در ۱۸۲۱ به تفلیس بازگشت و منشی ژنرال یرمولوف، فرمانده ارتش روسیه در قفقاز شد. او دو سال بعد به مرخصی طولانی رفت و دوباره به نوشتن نمایشنامه روی آورد زمانی که سرانجام در ۱۸۲۵ به تفلیس بازگشت به دلیل آشنایی با ریلییف و بستوژف از رهبران شورشی دکابریست، دستگیر و روانهٔ زندان پترزبورگ شد. چهار ماه در زندان بود و پس از آزادی با ارتقاء در نظام اداری به تفلیس بازگشت. در ژوئن ۱۸۲۶ جنگ روسیه و ایران آغاز شد و او نماینده روسیه در مذاکرات صلح را به عهده گرفت و در دهم فوریهٔ ۱۸۲۸م. او معاهدهٔ صلح عهدنامه ترکمنچای را با نمایندگان وقت ایران امضا نمود و آن را شخصاً به تزار تحویل داد. در پی این عهدنامه ایران بخش‌های گسترده‌ای از خاک خود را از دست داد و متعهد به پرداخت جریمه‌ای ۲۰ میلیون روبلی شد. در پی امضای این قرار داد گریبایدوف ارتقا پیدا کرد و خود نیز پاداشی ۴۰ هزار روبلی دریافت نمود. در ۱۸۲۸ با نینو چاوچاوادزه دختر شانزده ساله پرنس الکساندر چاوچاوادزه، شاعر گرجی، ازدواج کرد و پس از مدت کوتاهی در پاییز همان سال به عنوان ریس هیأتی از طرف تزار با مقام وزیر مختار برای پیگیری مفاد عهدنامه ترکمنچای و دریافت غرامت از ایران، پس از توقف کوتاهی در تبریز، در ۱۱ ژانویه ۱۸۲۹ به تهران آمد و فردای ورود به تهران به نزد فتحعلی شاه رفت و استوارنامه خود را تقدیم کرد. او با ایرانیان به ستمگری درشت‌خویی رفتار می‌کرد و در مسیر خود از تبریز به تهران از درشت‌خویی، قتل و غارت ابایی نداشت. در تهران نیز بر خلاف سایر نمایندگان دولت‌های دیگر دربرابر شاه ایران نمی‌ایستاد. رفتار او در برابر ایرانیان به طوری بود که حتی الکسی پترویچ یرمولوف فرمانده قوای فاتح روس در برابر ایران به او توصیه نموده بود «نباید مردمان مغلوب را خانه‌خراب کرد» هر چند گریبایدوف پاسخ داده بود «ایرانیان فقط در برابر قدرت خاضع‌اند». نویسنده: خلاصه ای از نمایشنامه کمدی به نظم اثر الکساندر سرگیویچ گریبایدوف؛ برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Fri, 06 Oct 2017 09:22:23 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4733/رنج-فهمیدن-قسمت-دوم رنج فهمیدن (قسمت اول) http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4681/رنج-فهمیدن-قسمت-اول دیدبان روسیه: صبح زود "لیزا" خدمتکار "سوفیا" در اتاق بانوی جوان را می‌زند، سوفیا با کمی تاخیر جواب می‌دهد: "او تمام شب مشغول گپ زدن با معشوق خود، «مالچالین» منشی پدر که در خانه‌اشان زندگی می‌کرد، بود." پدر سوفیا، "پاول آفاناسویچ فاموسوف" سعی می‌کند بی سر و صدا سر به سر لیزا بگذارد ولی لیزا به زور از دست ارباب خلاص می‌شود. فاموسوف از ترس اینکه مبادا کسی سر برسد، غیبش می‌زند. مالچالین وقتی داشت از اتاق نشیمن که اتاق سوفیا به آنجا باز می‌شود خارج می‌شد، جلوی در با فاموسوف روبرو می‌شود، از او می‌پرسد: "صبح به این زودی منشی اینجا چه کار می‌کند؟… فاموسوف متوجه حضور دخترش می‌شود و با آشفتگی به همه چیز و از جمله زندگی‌های مدرن غربی بند می‌کند، خود را الگوی یک انسان خوب معرفی می‌کند، اما سوفیا و لیزا جوری او را آرام می‌کنند. وقتی لیزا و سوفیا تنها شدند، سوفیا با حسرت از شبی که به سرعت سپری شد، تعریف می‌کند، از شبی که او و مالچالین غرق در موسیقی متوجه گذر زمان نشدند. اما خدمتکار از شنیدن حرف‌های سوفیا به زور جلوی خنده‌اش را می‌گیرد. لیزا درباره تمایلات قلبی گذشته سوفیا به معشوق سابقش یعنی "الکساندر آندرویچ چاتسکی" که سه سال بود در کشورهای بیگانه به سر می‌برد، یادآوری می‌کند. سوفیا هم می‌گوید که روابط او با چاتسکی پا را از دوستی دوران کودکی فراتر نگذاشته است. او چاتسکی را با مالچالین مقایسه می‌کند و در این آخری لیاقتی را می‌بیند، حساسیت، کمرویی، نوع دوستی، خصوصیاتی که هیچ کدام را در چاتسکی نیافته بود. به طور غیر منتظره‌ای چاتسکی که تازه از فرنگ برگشته، یک راست به خانه فاموسوف می‌رود. در آنجا سئوال‌های زیادی از سوفیا می‌پرسد: "تازه چه خبر از مسکو؟" احوال آشنایان مشترک‌شان که از نظر چاتسکی مسخره و نچسب هستند را می‌پرسد و بدون هیچ منظوری، ناخودآگاه درباره مالچالین که فکر می‌کند احتمالا در شغلش پیشرفت کرده نظر می‌دهد: "آخر امروزی‌ها عاشق حیوانات هستند." این حرف آنقدر سوفیا را آشفته می‌کند که زیر لب با خود می‌گوید: "آدم که نیست، مار!" فاموسوف وارد می‌شود، او هم از حضور چاتسکی خیلی خوشحال نیست و از او می‌پرسد کجا غیبش زده بود و مشغول به چه کاری بوده است. چاتسکی قول می‌دهد که عصر همه چیز را کامل تعریف کند و اینکه هنوز فرصت نکرده به خانه سر بزند. بعد از ظهر دوباره سر و کله چاتسکی در خانه فاموسوف پیدا می‌شود و سئوالات زیادی از پاول آفاناسویچ فاموسوف درباره دخترش می‌پرسد. فاموسوف کمی خودش را جمع و جور می‌کند و می‌پرسد آیا منظور چاتسکی از این سوالات داماد شدن نیست؟ مرد جوان هم به نوبه خود نظر فاموسوف را در این رابطه جویا می‌شود؟ فاموسوف از جواب مستقیم به این سوال امتناع می‌ورزد و به مهمان توصیه می‌کند که اول امور خود را سامان ببخشد و در نظام به موفقیت و پیشرفت برسد.   چاتسکی در جواب محکم می‌گوید: "خدمت کردن موجب خورسندی است، اما مجیز گویی برای بدست آوردن موقعیت بهتر منزجر کننده است." فاموسوف او را بخاطر غرور بیش از حد سرزنش می‌کند و مثال عموی مرحوم خود را برایش می‌زند که با مجیز گویی و خدمت برده وار به امپراتریس(شهبانو) به مقام و ثروت دست پیدا کرد. چاتسکی اصلا از این نمونه رضایت ندارد و به نظرش عصر تسلیم بودن بی چون و چرا و ترسیدن از حکام به سر آمده است و مربوط به گذشته است. ولی این سخنان آزاد اندیشانه فاموسوف را عصبانی می‌کنند، او حتی تمایلی به شنیدن چنین حملات انتقادی به عصر طلایی را ندارد.   خدمتکار ورود مهمان جدید، سرهنگ اسکالوزوب را اعلام می‌کند، فاموسوف که سرهنگ را به چشم یک داماد بدرد بخور می‌بیند، همه رقم از وی پذیرایی می‌کند. اسکالوزوب از روی سادگی درباره موفقیت‌های کاری‌اش در نظام پز می‌دهد که به هیچ وجه از طریق رشادت‌های نظامی بدست نیامده‌اند. فاموسوف تعریف و تمجید مفصلی از اشرافیان مسکو و مهمانی های آنها می‌کند، از محافظه کاران کهنه کار، نجیب زادگان ثروتمند، زنان جا افتاده قدرت طلب و دوشیزگانی که آداب معاشرت می‌دانند. او چاتسکی را به اسکالوزوب توصیه می‌کند. حال آن که تعریف و تمجیدهای فاموسوف برای چاتسکوی تقریبا چیزی مثل توهین و تحقیر بود. چاتسکی دیگر تحمل نمی‌کند و با مونولوگ منفجر می‌شود. با حرف‌هایش بر سر آن پاچه‌خواران و اربابانی که تحسین صاحب خانه را بر می‌انگیزند، خراب می‌شود و واقعیت شخصیت آنها را اینگونه توصیف می‌کند: "آدم های بی‌عرضه و ضعیف، از عقل و شعور تهی" اسکالوزوب بدون اینکه چیزی از حرف‌های چاتسکی فهمیده باشد، با صحبت‌های او درباره گاردی‌های از خود راضی موافقت می‌کند: از نظر نظامیان برجسته، ارتش هیچ چیز از گاردی ها کم ندارد." سوفیا دوان دوان وارد می شود و با جیغ خودش را به سمت پنجره پرتاب می کند: "آخ، خدای من، افتاد، کشته شد!" جریان از این قرار بود که این مالچالین به قول اسکالوزوب: "از روی اسب شکست و افتاد." چاتسکی به فکر فرو می رود: "چرا سوفیا اینقدر ترسید؟" بعد از مدت کوتاهی، مالچالین می آید و حاضران را از نگرانی در می‌آورد: "چیز مهمی نیست." سوفیا سعی می کند رفتار غیرمنتظره خود را توجیه کند، اما با حرف‌هایش باعث شد تا شکی که در چاتسکی به وجود آمده بود، بیشتر شود. وقتی سوفیا با مالچالین تنها می‌ماند، او برای سلامتی‌اش ابراز نگرانی می‌کند و مالچالین نگران از نداشتن خویشتن داری او می گوید: "زبان خشمگین از تپانچه وحشتناک تر است." چاتسکی بعد از گفتگو با سوفیا نتیجه می‌گیرد که او نمی‌تواند عاشق چنین فرد بی‌ارزشی شود. اما با این وجود درگیر معمایی شده است: "پس معشوق او کیست؟" چاتسکی با مالچالین هم سر حرف را باز می‌کند و درباره برداشت خود اطمینان بیشتری پیدا می‌کند: "نمی‌شود عاشق کسی بود که نقاط قوت او اعتدال و توجه زیاد داشتن است، عاشق کسی بود که جرات ابراز عقیده اش را نداشته باشد و در مقابل قدرت و شهرت سر تعظیم فرود می آورد." شب برای فاموسوف باز هم مهمانانی می‌آید، اول از همه خانم و آقای گاریچیوا، از آشنایان قدیمی چاتسکی از راه می رسند. چاتسکی با آنها گفتگوی صمیمانه ای دارد و با اشتیاق از خاطرات گذشته یاد می کند. مهمانان دیگری چون «کنیاگینیا» و شش دخترش، شاهزاده «توگااوخوفسکی» و دیگران نیز یکی پس از دیگری وارد می شوند و مشغول صحبت های بی ارزش و توخالی خود می شوند. دختر جوانی که نوه گراف است، سعی می کند به چاتسکی زخم زبان بزند، اما چاتسکی با درایت و به سادگی حملات او را دفع می کند. گوریچ زاگاریتسکی را به چاتسکی معرفی می‌کند، خیره در چشمان او این شخص را به عنوان متقلب و حیله گر معرفی می‌کند. چاتسکی اهمیت نمی دهد. «خلیستوا» می‌رسد، زن سالخورده و با قدرتی که به هیچ وجه تحمل انتقاد را ندارد. چاتسکی، اسکالوزوب  و مالچالین با او آشنا می‌شوند. تنها منشی فاموسوف نظرش را به خود جلب می‌کند، آن هم بخاطر اینکه او از سگ پیرزن تعریف می کند. چاتسکی رو به سوفیا این عمل را به تمسخر می‌گیرد. صحبت‌های سارکاسمی چاتسکی، سوفیا را عصبانی می‌کند و او تصمیم می‌گیرد انتقام مالچالین را از او بگیرد. سوفیا از یک گروه مهمانان جدا می شود و به جمع دیگری می‌پیوندد، در این جمع کم کم به همه القا می‌کند که گویی چاتسکی عقل از سرش پریده و حالش خوش نیست. این شایعه خیلی زود در سالن پذیرایی پخش می‌شود و زاگارتسکی هم از مخیله خودش چیزهای بیشتری به آن اضافه می کند: "او را گرفتند، به تیمارستان بردند و زنجیرش کردند." حکم نهایی را مادربزرگ گراف که کم‌شنوا و خرفت شده است، صادر می‌کند: "چاتسکی، دین و ایمانش چیز دیگری است و پیرو مکتب خدا انگاران روشن فکر شده است." در کل گروه کر صداهای مخالف همه کسانی که آزاد اندیش هستند، از دانشمندان، شیمیدان ها، حکایت نویسان و … را به باد انتقاد می گیرد.   ► درباره نویسنده اثر "الکساندر سرگییویچ گریبایدوف" (به روسی: Александр Сергеевич Грибоедов)‏ (۱۷۹۵–۱۸۲۹) دیپلمات، نمایش‌نامه‌نویس، شاعر و آهنگ‌ساز روس بود. الکساندر گریبایدوف در ۱۵ ژانویهٔ ۱۷۹۵ در خانوادهٔ نسبتاً مرفهی در مسکو به‌دنیا آمد. در یازده سالگی وارد دانشگاه مسکو شد و از ۱۸۱۰ تا ۱۸۱۲ تحصیل در حقوق، ادبیات و علم را پی گرفت. حملهٔ فرانسویان به روسیه مسیر زندگی او را تغییر داد و گریبایدوف در ۲۶ ژوئیه ۱۸۱۲ به سوار نظام مسکو پیوست. با این حال او هرگز در عملیات نظامی شرکت نکرد و ۴ سال بعد در ۱۸۱۶ از خدمت در ارتش مرخص شد. پس از مدت کوتاهی از مرخصی گریبایدف ار سوار نظام او به دانشکدهٔ روابط خارجی وارد شد و از همان زمان حرفه‌اش را به عنوان دیپلمات آغاز کرد. در همین سال‌ها او به نمایشنامه‌نویسی نیز روی آورد و اولین نمایشنامهٔ او به نام همسران جوان که نمایشی طنز بود و از اسرار یک زوج اثر کروزه دو لسر اقتباس شده بود در سپتامبر ۱۸۱۵ روی صحنه رفت. در اوت ۱۸۱۸ گریبایدوف در مقام منشی به هیئت نمایندگی روس در ایران ملحق شد. قبل از آمدن به تهران یک سال در تفلیس ماند. در ۱۸۲۱ به تفلیس بازگشت و منشی ژنرال یرمولوف، فرمانده ارتش روسیه در قفقاز شد. او دو سال بعد به مرخصی طولانی رفت و دوباره به نوشتن نمایشنامه روی آورد زمانی که سرانجام در ۱۸۲۵ به تفلیس بازگشت به دلیل آشنایی با ریلییف و بستوژف از رهبران شورشی دکابریست، دستگیر و روانهٔ زندان پترزبورگ شد. چهار ماه در زندان بود و پس از آزادی با ارتقاء در نظام اداری به تفلیس بازگشت. در ژوئن ۱۸۲۶ جنگ روسیه و ایران آغاز شد و او نماینده روسیه در مذاکرات صلح را به عهده گرفت و در دهم فوریهٔ ۱۸۲۸م. او معاهدهٔ صلح عهدنامه ترکمنچای را با نمایندگان وقت ایران امضا نمود و آن را شخصاً به تزار تحویل داد. در پی این عهدنامه ایران بخش‌های گسترده‌ای از خاک خود را از دست داد و متعهد به پرداخت جریمه‌ای ۲۰ میلیون روبلی شد. در پی امضای این قرار داد گریبایدوف ارتقا پیدا کرد و خود نیز پاداشی ۴۰ هزار روبلی دریافت نمود. در ۱۸۲۸ با نینو چاوچاوادزه دختر شانزده ساله پرنس الکساندر چاوچاوادزه، شاعر گرجی، ازدواج کرد و پس از مدت کوتاهی در پاییز همان سال به عنوان ریس هیأتی از طرف تزار با مقام وزیر مختار برای پیگیری مفاد عهدنامه ترکمنچای و دریافت غرامت از ایران، پس از توقف کوتاهی در تبریز، در ۱۱ ژانویه ۱۸۲۹ به تهران آمد و فردای ورود به تهران به نزد فتحعلی شاه رفت و استوارنامه خود را تقدیم کرد. او با ایرانیان به ستمگری درشت‌خویی رفتار می‌کرد و در مسیر خود از تبریز به تهران از درشت‌خویی، قتل و غارت ابایی نداشت. در تهران نیز بر خلاف سایر نمایندگان دولت‌های دیگر دربرابر شاه ایران نمی‌ایستاد. رفتار او در برابر ایرانیان به طوری بود که حتی الکسی پترویچ یرمولوف فرمانده قوای فاتح روس در برابر ایران به او توصیه نموده بود «نباید مردمان مغلوب را خانه‌خراب کرد» هر چند گریبایدوف پاسخ داده بود «ایرانیان فقط در برابر قدرت خاضع‌اند». نویسنده: خلاصه ای از نمایشنامه کمدی به نظم اثر الکساندر سرگیویچ گریبایدوف؛ برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Fri, 29 Sep 2017 07:58:22 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4681/رنج-فهمیدن-قسمت-اول