سایت خبری تحلیلی دیدبان روسیه - آخرين عناوين هنر :: نسخه کامل http://www.russiaviewer.com/culture_society/art Mon, 24 Jul 2017 03:11:09 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه http://www.russiaviewer.com/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری تحلیلی دیدبان روسیه آزاد است. Mon, 24 Jul 2017 03:11:09 GMT هنر 60 بالشوی تئاترِ؛‌ برخاسته از خاکستر/ فیلم http://www.russiaviewer.com/fa/doc/gallery/4046/1/بالشوی-تئاتر-برخاسته-خاکستر-فیلم دیدبان روسیه: تئاتر بالشوی یکی از بناهای با شکوه و فرهنگی روسیه است که از برترین های مراکز اوپرا و باله در دنیا به شمار می رود. قدمت تئاتر بالشوی به شکل کنونی آن، نزدیک ۱۹۰ سال است و در بازسازی آن سعی شده دکوراسیون سلطنتی دوره تزاری و کیفیت آکوستیکی دیواره ها به بهترین نحو ممکن حفظ شود. ► تالار نمایش بالشوی: از آغاز تا امروز ۲۸ مارس ۱۷۷۶ میلادی، در روزی که «یکاترینا دوم» فرمان اداره این تئاتر را امضا کرد، سرآغاز تئاتر مسکو به حساب می آید. تا پیش از این روز در شهر گروه های جداگانه که اکثراً خارجی بودند، به نمایش می پرداختند. ابتکار ایجاد گروه دائمی نمایش در مسکو، به شاهزاده «پتر اورسوف» تعلق دارد، کسی که به هنر تئاتر عشق بی پایان داشت و بخش بزرگی از ثروت خود را در این راه خرج کرد. کار عملی گروه جدید تئاتر مسکو در ژوئن ۱۷۷۶ آغاز شد. از قضا، اولین شب نمایش به دلیل بی توجهی کارکنان، آتش سوزی مهیبی در تئاتر رخ داد و طی چند ساعت ساختمان آن کاملاً خاکستر گردید. به سبب خسارات جبران ناپذیری که به ساختمان و تأسیسات تئاتر وارد آمد، اورسوف از مدیریت و اداره تئاتر محروم و امتیاز وی لغو گردید. ساختمان جدید در سه طبقه، طی مدت ۵ ماه با کمک های مالی دولتی بنا گردید. اولین ساختمان تئاتر در ساحل سمت راست رودخانه «نگلینکا» ساخته شد. این ساختمان به خیابان پتروفکا منتهی می شد و به همین دلیل به نام پتروفسکی معروف شد که در تاریخ ۳۰ دسامبر ۱۷۸۰ افتتاح و در سال ۱۷۸۷ سالن بزرگ بالماسکه نیز به آن اضافه شد که ۴۰ متر قطر داشت. این سالن حدود دو هزار نفر ظرفیت داشت. بعدازظهر روز ۸ اکتبر ۱۸۰۵ تئاتر برای دومین بار آتش گرفت و خسارات جبران ناپذیری به آن وارد شد. تئاتر پتروفسکی از سال ۱۸۰۶ به تشکیلات سلطنتی ملحق و به این ترتیب به یک اداره ی دولتی تبدیل گردید. تعمیر آن سرعت یافت و سرانجام در روز ۱۳ آوریل ۱۸۰۸ رسماً افتتاح شد. اما بار دیگر این ساختمان تئاتر در سال ۱۸۱۲ در آتش جنگ با ناپلئون از بین رفت و در ماه می ۱۸۱۶ کار بر روی طرح جدید شهر مسکو به پایان رسید و کمیسیون بازسازی نسبت به تجدید بنا و حتی افزایش مساحت تئاتر پتروفسکی رأی داد. روز ۱۷ ژانویه ی ۱۸۲۵ ساختمان جدید تئاتر پتروفسکی افتتاح شد. طرح ساخت بنای جدید بین مهندسین ساختمانی به مسابقه گذاشته شد و طرح رئیس آکادمی هنر، آندری میخایلف از میان همه طرح ها به عنوان طرح برتر انتخاب شد. مسئولیت معماری ساختمان تئاتر جدید به عهده معمار مشهور ژوزف بوویه  گذاشته شد. سالن تماشاچیان سه هزار نفر گنجایش داشت. صحنه دو پرده داشت، یکی پرده جلو و یکی هم دور که با ستاره ها و اشکال نجومی ۱۲ ماه سال آراسته شده بود. عظمت تئاتر هر کسی را به حیرت وا می داشت. این تئاتر که بعد از تئاتر میلان بزرگ ترین تئاتر اروپا به شمار می رفت به نام تئاتر بزرگ پتروفسکی (بالشوی پتروفسکی) نامیده شد. سپیده دم صبح ۱۱ مارس ۱۸۵۳ به دلایل نامعلوم آتشی عظیم با شعله های وحشتناک، بالشوی تئاتر را بار دیگر در برگرفت. شعله های سرکش، در یک چشم به هم زدن همه چیز را به خاکستر تبدیل کرد. بار دیگر برای طرح بازسازی مسابقه ای طرح شد. در این مسابقه معماران بزرگ آن زمان همچون کتون، کافوس و انکوتین شرکت کردند که طرح کافوس برنده شد. در بازسازی تئاتر بالشوی ارتفاع، وسعت پرده و دیگر بخش ها افزایش یافت؛ به نحوی که به بزرگ ترین تئاتر دنیا مبدل شد. باله «دریاچه قو» اثر «پیوتر ایلیچ چایکوفسکی» نخستین‌بار در سال ۱۸۷۷ در تئاتر بالشوی به روی صحنه رفت. آخرین نمایشنامه در تئاتر بالشوی سلطنتی در ۲۸ فوریه ۱۹۱۷ بر روی صحنه رفت و با به قدرت رسیدن کمونیست ها پرده های تئاتر امپراطوری دیگر باز و بسته نشد. پس از انقلاب اکتبری در نتیجه بی توجهی و کم لطفی دولتمردان اتحادیه جماهیر شوروی، نه تنها پی بنای تئاتر بالشوی تحت تاثیر آب های زیرزمینی رو به نابودی گذاشت، بلکه اساس و حیات تئاتر و دیگر هنرهای وابسته به آن، با خطر نابودی و زوال روبرو شد. چند سال طول کشید تا بالاخره حکومت پرولتاریای پیروز ایده تعطیلی تئاتر بالشوی و تخریب ساختمان آن را کنار گذاشت و در سال ۱۹۲۲ به این نتیجه رسید که تعطیلی تئاتر بالشوی از نظر اقتصادی عملی نیست. از طرفی هم ساختمان تئاتر بالشوی با تغییر کاربری در خدمت گردهمایی های شوراهای سراسر اتحادیه جماهیر شوروی، جلسات شورای مرکزی حزب کمونیست و … قرارگرفته بود.   ► سخنرانی استالین در تئاتر بالشوی ، ۱۹۳۷ nf00004046-1.mp4 در سال ۱۹۳۸ تعمیرات و تغییرات اساسی در صحنه ها داده شد و مطابق برنامه ۱۹۴۰ و ۱۹۴۱ بازسازی مسکو، برنامه گسترش تئاتر و ایمن سازی و نصب سیستم اطفا حریق ساختمان اصلی در دستور کار قرار گرفت. در آوریل ۱۹۴۱ تئاتر بالشوی با هدف تعمیرات یاد شده تعطیل شد. اما دو ماه بعد آتش جنگ جهانی دوم شعله ور شد. بخشی از گروه کاری تئاتر بالشوی به «کویبیشیف» منتقل شدند، بخشی در مسکو باقی ماندند و به اجرای نمایش در شعبه تئاتر پرداختند. اما بسیاری از هنرپیشگان یا به جنگ رفتند یا در پشت جبهه مشغول خدمت شدند. ۲۲ اکتبر ۱۹۴۱ در ساعت ۴ عصر به ساختمان تئاتر بالشوی بمبی اصابت کرد که خسارات قابل توجهی بر جا گذشت. با وجود طولانی شدن جنگ و سرمای هوا در زمستان ۱۹۴۲ کار مرمت تئاتر آغاز شد. در پاییز ۱۹۴۳ تئاتر بالشوی با اجرای متاثر از فضای کمونیزمی اپرای«گلینکا» به نام «زندگی برای تزار» بار دیگر اغاز به کار کرد. در سال ۱۹۶۰ یک سالن تمرین برای گروه های هنری به ساختمان تئاتر بالشوی اضافه شد و در سال ۱۹۷۵ به مناسبت ۲۰۰ سالگی تئاتر در سالن های بتهوون و تماشاچیان نقاشی ها و مجسمه ها مرمت شدند. بالاخره در سال ۱۹۸۷ دولت وقت تصمیم گرفت که تئاتر بالشوی به شکل اساسی بازسازی گردد. اما در عین حال نمی شد کار تئاتر و هنر تعطیل شود و باید شعبه ای برای این کار در نظر گرفته می شد. اما از زمان این تصمیم تا شروع کار تعمیرات هشت سال گذشت و بعد از آن هم هفت سال سپری شد تا ساختمان سن جدید تئاتر ساخته شود و بالاخره در ۲۹ نوامبر سال ۲۰۰۲، سن جدید افتتاح شد. ساختمان اصلی و تاریخی تئاتر بالشوی که به سده ۱۹ میلادی باز می‌گردد، در سال ۲۰۰۵ بار دیگر برای بازسازی گسترده و مرمت هنری تعطیل شد و در نهایت در تاریخ ۲۸ اکتبر ۲۰۱۱، بازگشایی شد. در حال حاضر تالار بزرگ، گنجایش ۱۷۵۰ تماشاگر را دارد و صحنه اصلی از هفت سطح جداگانه و مجزا تشکیل شده‌است.   تئاتر بالشوی      جایگاه تماشاچیان صحنه اصلی یا تاریخی، تالار نمایش بالشوی     جایگاه تماشاچیان صحنه اصلی یا تاریخی، تالار نمایش بالشوی     تئاتر بالشوی     تئاتر بالشوی در عصر تزاری       الکساندر سوم به همراه اعضای خانواده اش در لژ سلطنتی تئاتر بالشوی     تالار نمایش بالشوی، قرن ۱۹     نمایی از سقف سالن اصلی تئاتر بالشوی     آتش سوزی تئاتر بالشوی، ۱۱ مارس ۱۸۵۳   نمایی از لژ سلطنتی در تئاتر بالشوی   مجسمه ارابه برنزی اثر هنرمند برجسته و مجسمه ساز روس، پیتر کلودت     مجسمه ارابه برنزی اثر هنرمند برجسته و مجسمه ساز روس، پیتر کلودت     تئاتر بالشوی در عصر کمونیسم   نمایی از مسکوی قدیم از بالای تئاتر بالشوی و کنار ارابه برنزی     نقش عقاب بر روی دیوار های در سالن بتهوون در گذشته     نمایی از سالن بتهوون کنونی در تالار نمایش بالشوی   بخش های مختلف ساختمان تئاتر بالشوی نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Sun, 23 Jul 2017 08:26:34 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/gallery/4046/1/بالشوی-تئاتر-برخاسته-خاکستر-فیلم نامه هایی به احمق‌ها http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4019/نامه-هایی-احمق-ها دیدبان روسیه: ظهر روز جمعه شما علاقمندان بخش «آدینه با داستان های روسی» بخیر! داستان کوتاهی که این هفته می خوانید، اثر دیگری از "گریگوری ایزرایلویچ گورین" از مجموعه داستان کوتاه تحت عنوان «چهار نفر زیر یک جلد» انتخاب شده است؛ در فصل بهار با اثر دیگری از همین نویسنده به نام «راننده درستکار» آشنا شده بودید.   ► نامه هایی به احمق‌ها مردم ما احمق‌ها را دوست ندارند. برایشان ارزشی قائل نیستند؛ در روزنامه ها مرتب به آنان بد و بیراه می گویند. من هم زیاد احمق‌ها را دوست ندارم، ولی به آنها توهین نمی کنم و درباره شان مقالات فكاهی رسوا کننده نمی نویسم، بلکه به خودشان نامه می نویسم، نامه هایی ملایم و سرشار از توجهات دلسوزانه ... . نشانی روی نامه ها ساده است: برای استفاده احمق‌ها اگر نامه به مقصد نرسد ناچار باید نشانی دقیق ترى نوشت… مثلاً یکی از این نامه ها: برسد به دست رفيق "م. س. سرگيیوا" معلم مدرسه ان. که ژنیا تيخونوف، شاگرد کلاس اول را به دلیل این سؤال از کلاس بیرون کرد: «بچه ها چطور به وجود می آیند؟» رفیق سرگیوای محترم! خود را در ناراحتی شما دربارهٔ سؤالی که ژنیای هفت ساله از شما پرسید شریک می دانم. می گویند وقتی او از شما پرسید: «بچه ها چطور وجود می آیند؟» چنان حالت ناراحت کننده ای بر چهرهٔ شما نقش بست که انگار خود شما درباره یاسخ این سؤال هیچ گونه اطلاعی ندارید. من واقعاً با شما همدردی می کنم، زیرا برای این سؤال و سؤال های ضدّ تربیتی مشابه، جواب هایی که به تایید وزارت فرهنگ رسیده باشد وجود ندارد. ناچار خود معلم باید فکرش را به کار اندازد و این در زمانه ای که تقریباً برای هر مسئله دستورالعمل خاصی وجود دارد بسیار ناراحت کننده است. بنابراین، به منظور کمک به شما چند پاسخ استاندارد برای پیچیده ترین سوال های دانش آموزان پیشنهاد می کنم که می توانند آنان را از تأثیرات ویرانگر حقیقت در امان نگه دارد … . این پرسش های پیچیده و پاسخ های ساده عبارتند از: • پرسش اول: عشق چیست؟ پاسخ: عشق عبارت است از رابطه خوب نسبت به هر چیز... مثلاً عشق به معلم، به مدرسه، به علم و صنعت و... نیرومندترین عشق، عشق به کار است! به عنوان مثال می توان از ابیات مشهور عشق، ابیات مشهور مایاکوفسکی استفاده کرد: عشق ورزیدن یعنی دویدن به انتهای حیاط و تا نیمه شب با حرارت با تبر درخشنده هیزم شکستن، نیروی خود را به بازی گرفتن! با این ابیات باید کوشید این فکر را به دانش آموزان تلقین کرد که هر چه شدیدتر عشق بورزد بهتر می تواند هیزم بشکند! • پرسش دوم: زن و مرد چه تفاوتی با هم دارند؟ پاسخ: در کشور ما هیچ تفاوتی! در کشور ما همه با هم برابرندا به همین علت زنان حق دارند به هر کاری، حتی سخت ترین کارهای فیزیکی بپردازند و مردها هم می توانند گاهی به کارهای فکری مشغول بشوند. . . • پرسش سوم: خانواده چیست؟ ازدواج چیست؟ عروسی و داماد یعنی چه؟ پاسخ: خانواده واحد اجتماع است. ازدواج، اقدامی است فرهنگی! عروس و داماد داوطلبان ایجاد اجتماع و زندگی اشتراکی هستند. البته نمی ارزد زیاد روی این سؤال توقف کنید، زیرا ممکن است این تصور برای دانش آموزان پیش بیاید که هرچه انسان بیشتر ازدواج کند بیشتر در زندگی اجتماعی شرکت می جوید. • سؤال چهارم بچه ها چطور به وجود می آیند؟ پاسخ: می توان از همان روایت قدیمی استفاده کرد که بچه ها در کلم پیدا می شوند؛ بچه های سفیدپوست در کلم سفید بچه های رنگین پوست در گل كلم و کلم های رنگی! متأسفانه دانش آموزان کمتر این فرضیه را باور می کنند. بنابراین بهتر است حقیقت را به آنان گفت: «بچه ها را از مغازه های مخصوص تازه عروسی ها و تازه دامادها می خرند» فقط از این راه میتوان به دانش آموزان توضیح داد که چرا خرید از این مغازه ها به این همه گواهی و دوندگی نیاز دارد ... . اگر این پاسخ هم قانع کننده نبود بهتر است از خود دانش آموزان پرسید که درباره این مسئله چه چیزهایی شنیده اند… معمولاً در این حالت معلم چیزهای جدید و جالبی را فرا می گیرد… به این ترتیب، با چنین پاسخ های ساده ای می توان هرگونه کنجکاوی و علاقه ای را در دانش آموزان خاموش کرد و آن دورویی و تظاهر هدفمندی را در آنها پرورش داد که برای آرامش خاطر شما، رفیق سرگییوا، در هنگام درس دادن بسیار لازم است… ► کوتاه درباره نویسنده نویسنده این داستان "گریگوری ایزرایلویچ گورین" (نام خانوادگی واقعی: اُفشتاین) می باشد. وی در  12 مارس 1940 در خانواده یک افسر نظامی و در شهر مسکو چشم به جهان گشود و مادرش پزشک اورژانس بود. در سال 1963 از دانشکده پزشکی شماره 1 شهر مسکو فارغ التحصیل شد. برای چندین سال به عنوان پزشک اورژانس فعالیت کرد و همزمان به نوشتن داستان و نمایشنامه نیز ادامه داد. گورین در آثارش می نویسد: "پزشکی در شوروی، بی نظیرترین حرفه درجهان بوده و خواهد ماند. او بدون دارو شفا می دهد، بدون ابزار جراحی می کند، بدون لوازم پروتز می گذارد و ..."   گریگوری فعالیت ادبی خود را با نوشتن نمایش برای باشگاه دانشجویی "ک. و. ان." آغاز کرد. در سال 1966 به همراه "آرکادی آرکانوف" نمایشنامه کمدی «عروسی در تمام اروپا» را نوشت که با اقبال زیادی روبرو شد. در ابتدای دهه 1970 چند مجموعه از نمایشنامه ها و داستان های گورین به چاپ رسید و او با کنار گذشتن حرفه پزشکی، با تمام وجود به کار ادبی روی آورد. گورین سالهای زیادی را با "مارک زاخاروف" کارگردان مشهور روس، همکاری داشت. نمایش ها و فیلم هایی چون "فرمول عشق" ، "خانه ای که سویفت ساخت" و "بازی های پادشاهی" از جمله کارهای مشترک آنهاست. طنز گورین از مسائل ساده و روزمره سرچشمه می گیرد، اما در عین حال زبان تند و قوی دارد. گورین در این باره می گوید:" اگر در خیابان آجری بر سر من بیفتد، ناراحت که نمی شوم هیچ، بلکه داستان طنزی درباره کیفیت بد ساخت و ساز می نویسم." گورین در شب 15 ژون 2000 در اثر یک حمله قلبی درگذشت.   نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 21 Jul 2017 08:22:43 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/4019/نامه-هایی-احمق-ها سالیانکا http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3991/سالیانکا دیدبان روسیه: سلامی به گرمی روزهای داغ تابستان به علاقمندان آشپزی روسی! تابستان و گرمی هوا باعث می شود تا کمتر حوصله آشپزی و ایستادن کنار شعله آتش در آشپزخانه را داشته باشیم و ترجیح می دهیم غذای راحت، کم دردسر و در عین حال خوشمزه و سالمی برای اهل خانه تهیه کنیم. غذای امروز به ما کمک می کند تا به این خواسته جامع عمل بپوشانیم.    ► سوپ شور قارچ (سالیانکا با قارچ و خیار شور کم نمک) • مواد لازم برای ۸ پرس: • زمان پخت: ۵۰ دقیقه سیب زمینی            ۳-۴ عدد گوجه فرنگی            ۲-۳ عدد هویج                      ۱ عدد پیاز                        ۱ عدد قارچ                       ۲۰۰ گرم خیار شور کم نمک     ۳-۴ عدد روغن گیاهی           ۳۰  گرم سبزی تازه              به میزان دلخواه لیمو                      به میزان دلخواه نمک و فلفل            به میزان دلخواه آب                        ۲- ۲.۵ لیتر          ► روش تهیه: ابتدا قابلمه پر از آب کرده، روی شعله می گذاریم تا به جوش آید. در این فاصله سیب زمینی ها را پوست گرفته و به تکه های کوچک سوپی خرد می کنیم و به آب جوش اضافه می کنیم، ۱۵ دقیقه با شعله متوسط آب پز می کنیم. پیاز را مکعبی خرد می کنیم، هویج را ریز خلال می کنیم، قارچ شسته شده را نازک قاچ قاچ می کنیم، خیار شور ها را مکعبی خرد می کنیم، گوجه فرنگی ها را پوست می گیریم و با صافی درشت رنده می کنیم. ماهی تابه را داغ می کنیم، روغن را در آن می ریزیم و وقتی روغن داغ شد، پیاز، قارچ و هویج را در آن می ریزیم. با شعله متوسط ۵-۷ دقیقه تفت می دهیم. سپس گوجه فرنگی رنده شده و خیار شور را اضافه می کنیم و به مدت ۳-۵ دقیقه تفت می دهیم. محتویات ماهی تابه را به قابلمه سوپ اضافه می کنیم و نمک و فلفل می زنیم و به مدت ۵-۱۰ دقیقه روی شعله متوسط قرار می دهیم.   در انتها سبزی های خرد شده را به قابلمه اضافه می کنیم. قابلمه را از روی شعله بر می داریم و ۱۰-۲۰ دقیقه به حال خود رها می کنیم. سوپ شور قارچ آماده است. موقع سرو سوپ برش های لیمو را در کنار ظرف سوپ قرار بدهید. امیدوارم از طعم این سوپ تابستانه لذت ببرید. نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 18 Jul 2017 11:12:12 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3991/سالیانکا جاده http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3957/جاده دیدبان روسیه:‌ در کابین صدای خش خش بی‌سیم بلند شد، با گذشت چند ثانیه صدای کسی از آن شنیده شد. در ثانیه های اول می شد فهمید که صدای مردی حدودا ۵۰ ساله، کمی خشن و حتی غم انگیز است. • پترویچ صحبت می کند. کسانی که به سمت شهر اُمسک در حرکت هستند، با احتیاط بیشتر از سمت چپ برانید: در اینجا یک نفر توقف اضطراری کرده، ظاهراً نتوانسته خودش را به شانه جاده برساند. • آهان، دیدم. حق با پترویچ هست: در باند سوم ایستاده، چراغ های فلاشرش هم روشن است. به دنبال این گفتگو صدای جوانی در بیسیم شنیده شد:     در ضمن، کسانی که با من آشنا نیستند، من آندریوخا هستم، مان۴۳۷ آبی، سلام به همگی!     سلام، آندریوخا!     سلام. صداهای دیگری نیز یکی پس از دیگری به مکالمات بی‌سیم اضافه شدند. صدای رانندگان کامیون هایی که با من هم مسیر بودند و یا از روبرو می آمدند. کلاً رانندگان بیابان، بچه های با معرفتی هستند. همیشه با صحبت ها یا کارهایشان کمک می رسانند و توی جاده بدون کمک اصلاً کار پیش نمی رود. اتفاقاً همین الان توصیه یکی از رانندگان به ما رسید.     ورودی اُمسک، باسکول ایستاده و اکیپ امروز خیلی اخلاق سگی دارند.     اوه، هر کس اضافه بار دارد، کنار کافه نگه دارد. حتی سعی نکنید با پول مسئله را حل کنید: ممکنه بخاطر پیشنهاد رشوه هم صورت جلسه درست کنند و …     ممنون که گفتی. می زنم کنار تا استراحت کنم.     چطور مگه، اضافه بارت زیاد؟     تقریباً ۱ تنی میشه. به هر حال من که قصد داشتم استراحت کنم. از برنامه تحویل بار هم که جلو هستم. صدای پترویچ پخش شد:     هر کس به سمت اُمسک می رود، اینجا جوانکی دست بلند کرده، سوارش کنید. من جواب دادم:     من سوارش می کنم. بعد از چند کیلومتری جوانکی با یک کوله پشتی کوچک روی شانه اش ایستاده بود.     سلام، من را سوار می کنید؟ با لحن جدی جواب دادم:     زود سوار شو! من نصف عرض جاده را گرفتم. جوانک سریع توی ماشین پرید و من راه افتادم.     کوله پشتی را عقب بزار.     اوهو، چقدر این قسمت پشت ماشین شما جاداره، مثل یک آپارتمان میمونه. من لبخندی زدم و همانطور که به سمت بی سیم خم شده بودم گفتم:     خوب آپارتمان هم هست، آپارتمان کوچک من دیگه.     دوستان حله، آن جوانک را سوار کردم. از بی سیم صدایی آمد:     دمت گرم، سریوُگا. سفر بخیر! من جواب دادم:     ممنون! نگاهی کردم به جوانک و از او پرسیدم:     اسمت چیه؟     ماکس.     اهل کجایی؟ ماکس، کدام طرفی می روی؟ هم سفر من با ناراحتی جواب داد:     اهل گریگوریفکا هستم، به اُمسک می روم. با همسرم دعوام شد، از خانه بیرونم کرد. چند روزی می خواری کردم و سردرگم بودم تا بالاخره تصمیم گرفتم به شهرم، به خانه ام بروم…     فکر کنم به زنت خیانت کردی؟ یا او به تو؟ یک نگاهی به پنجره انداخت، آهی کشید و جواب داد:     نه بابا، مسئله پیش پا افتاده تر و تکراری بود. سر کارم چند ساعتی معطل شدم، به خانه که رسیدم، دعوا و مرافعه راه انداخت و بعد هم وسایلم را جلوی در انداخت. دست آخر من هم او را متهم به خیانت کردم.     چرا با قطار نرفتی؟ پول نداری؟     دارم ولی کم. نگاهی به مرد بیچاره انداختم و گفتم:     خلی دیگه، نه بخاطر اینکه با قطار نرفتی، چون نرفتی آشتی کنی. نرفتی دیگه، درسته؟     نرفتم.     اما باید می رفتی، باید می رفتی آشتی می کردی. بچه هم دارین؟     بله، دو تا!     دیگه بدتر، هر دوتایی تان خل هستید. من همسر و دخترم را به یاد آوردم، لحظاتی سکوت کردم و دوباره ادامه دادم:     من ۳۶ روز منزل نبودم، عیبی نداره، تقریبا تا ۵ روز دیگر به خانه خواهم رفت. در خانه همسر و دخترکم چشم به راه من هستند و هیچ دلخوری و حسادتی بین ما نیست! برادر من، این که توبیخ نیست. زن و بچه من می دانند که من با دست پر و هدایا می روم. می دانی چرا؟ من نگاهی به او کردم و او هم به من نگاه کرد و من ادامه دادم:     چون ما عاشق همدیگر هستیم و از خانواده مواظبت می کنیم… این حسادت و بی اعتمادی بین شما فقط باعث خرابی می شود، و هیچ منفعتی برای کسی ندارد. ما هر دو برای مدتی سکوت کردیم و هر کدام درباره مسائل خودش فکر می کرد. من به همسر و دختر عزیزم فکر می کردم و او… نمی دانم او به چه فکر می کرد. خوب احتمالاً او هم به عزیزانش... می اندیشید. بعد از چند کیلومتر من صدای بی سیم ماشین را بیشتر کردم، و از توی بی سیم هم صدا های آشنا و هم ناآشنا به گوش می رسید، صدای خنده و لطیفه های مختلفی تعریف می کردند. بعد از چند تا لطیفه، مکس لبخندی زد و گفت:     چقدر پیش شما شاد و خوش میگذره.     جور واجور، از موسیقی سیر شدیم دیگه، رادیو هم که همه جا نمی گیره، مسافر می زنیم. بی سیم هم که هست. بعضی ها کتاب های صوتی گوش می کنند، ولی من نمی تونم گوش کنم، خوابم می برد. ولی خواندن کتاب را دوست دارم.     مسافر سر جاده ای زیاد به شما میخوره؟     زیاد، اما همه را سوار نمی کنیم. بی خانمان، مست، بو گندو، به زور سرپا می ایستاند… تو همچنین کسی را به خانه ات راه می دهی؟ اجازه می دهی روی تخت خوابت بخوابد؟ نگاهی به مسافرم کردم و گفتم:     منم نه! همچنان که ما بر پهنه بی پایان سرزمین مادری پیش می رفتیم، به لطیفه ها و ماجراهای رانندگان گوش می کردیم. از پشت پنجره جنگل گاهی از چشم ها پنهان می شد و جای خود را به دشت ها می داد. هر کدام به سوی خوشبختی خود می رفت. از بی سیم صدایی پرسید:     سی ری! همسفرت چطوره؟ نگاهی به مکس انداختم و لبخند زنان جواب دادم:     چطوره؟ خوابیده… ما از اُمسک رد می شدیم که مکس خواهش کرد که پیاده اش کنم. او به من گفت:     از شما سپاسگزارم. برای همه چیز ممنون.     از تو مممنون! بیا و دست از حماقت بردار! من فردا طرفای ساعت ۸ بر می گردم، بیا همینجا ولی تنها نیا، با دسته گل بیا! و بزن برو پیش زن و بچه هات برای آشتی کنان. حتی اگر زنت مقصر، چه فرقی برات داره که حق با کی هست و با کی نیست؟ اصل کار خانواده است. من دستی برایش تکان دادم و از پشت سر فریاد زدم:     فردا ساعت ۸ منتظرت هستم. از بی سیم ماشین صدایی بلند شد: «پترویچ صحبت می کند، کی در کجا برای شب گذرانی توقف می کند؟...» شب. فرمان. خط کشی کنار جاده. هزاران کیلومتر. عزیزان. خانه… نویسنده: دنیس گروشنیکوف،‌ برگرفته از یادداشت های روزانه آنلاین ۲۰۱۶ برگردان:‌ علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Fri, 14 Jul 2017 07:58:04 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3957/جاده سالاد الویه یا رویای شب میلاد مسیح(ع) http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3800/سالاد-الویه-یا-رویای-شب-میلاد-مسیح-ع دیدبان روسیه: من عاشق جشن میلاد مسیح(ع) هستم. جشن سال نو که تمام شب ادامه پیدا می کند و می شود بدون ترس از تنبیه شدن بازی و شیطنت کرد، اما با افزایش سن و سال دیگر جذابیت سابق را ندارد. حالا دیگر وقتی جشن میلاد مسیح(ع) بیشتر به دلم می نشیند که یک شام دور همی خانوادگی داشته باشد و بعد از شام هر کس آرام و بی سر و صدا به اتاق خود می رود. در سالن پذیرایی فقط درخت کریسمس باقی می ماند که دستان دلسوز پدر و مادر هدایایی را برای بچه ها زیر آن قرار داده است. عید امسال همه چیز خوب و مرتب بود. همه اعضای خانواده سرخوش و خرم دور میز غذاهای خوشمزه جمع شده بودند. شام با لذت صرف شد. آخر شب با خوردن غذاهای چرب و چیلی با کمی حس سنگینی به اتاق خوابم در طبقه بالا رفتم، لباس هایم را در آوردم و دراز کشیدم، زود خوابم برد. شب میلاد مسیح(ع) بود و از اینکه در خواب فرشته ای را دیدم تعجب نکردم. چیزی که باعث تعجب من شد، این بود که به جای معجزاتی که معمولا در همچنین شرایطی رخ می دهد، فرشته فقط مرا به نهار دعوت کرد.   نماینده بهشت به شکل مرد چاق کوتاه قدی که کت فراک و جلیقه به تن داشت و شلوار راه راهی پوشیده بود، جلوی من ایستاده بود. از توی جیب جلیقه اش ساعت جیبی طلا بیرون زده بود. از ساعت به کمربند وی زنجیر طلا کشیده شده بود. صورت آقای کوتاه قد پاک و ساده بود، اما بسیار دوست داشتنی بود. فرشته را "ایراکلی آندریویچ" صدا می زدند. نهار با رسوم مشهور روسی سرو شد. در ابتدا ما در کنار میز لقمه ها و خوردنی های سرد قرار گرفتیم، میز کوچکی که انواع نوشیدنی ها در پیک های کوچک در کنار لقمه های سنتی روسی روی آن قرار داشت. نگاه من با کنجکاوی زیاد آقای ایراکلی آندرویچ را دنبال می کرد که در دو لیوان کوچک نقره ای رنگ ودکا ریخت، یک بشقاب کوچک چینی کازنیتسوف روسی را برداشت و برای خود خاویار و تکه ای ماهی دودی برداشت. ایراکلی آندرویچ پیک خود را بالا آورد و گفت: خوب "الکساندر لئونیدویچ" بیایید تا با هم برای سلامتی شما بنوشیم. ما هم نوشیدیم و لقمه ای خوردیم. بعد از آن به سر میز نهار رفتیم. ما مدت زمانی را برای سرو غذا در سکوت گذراندیم. منوی غذا با درک والایی انتخاب شده بود و همه چیز کاملا بی نقص تهیه شده بود. با خودم گفتم: بالاخره به لذت بهشتی رسیدم و پوزخندی زدم. ایراکلی آندریویچ متوجه لبخند من شد.     مشکلی پیش آمده؟     نخیر، اختیار دارید، همه چیز عالی است.     همینطور است، ما از اصیل ترین دستورات طبخ غذای برجسته ترین آشپز ها بهره می بریم. هیچ چیز مشابه و جایگزین نیست، و همه چیز اصل است. در این لحظه چیزی به ذهن من رسید: بالاخره می توانم جواب سوالی را که سالهاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است، بگیرم.     لطفا به من بگویید، آیا من می توانم با روح یک نفر ملاقات کنم؟     در اصل این امکان وجود دارد. اما اول به من بگویید، چه کسی را و با چه هدفی می خواهید ببینید؟     کسی به اسم الویه. آشپز فرانسوی. در اواخر قرن نوزدهم در مسکو زندگی می کرد. او سرشناس ترین آشپز مسکو بود. البته مرا عفو کنید اما سر این چنین میز غذایی، همه افکارم متوجه غذا است.     این که تحسین برانگیز است. اتفاقا سر میز غذا فقط باید درباره غذا حرف زد و به غذا فکر کرد. من در این مورد کاملا با شما هم نظرهستم. اما در مورد ملاقات، خیلی هم ساده نیست. من درک می کنم که برای شما ملاقات با او بسیار جذابیت دارد، اما باید دید تا چه حد خود شما برای او جذابیت دارید؟  ولی من برای اینکه شما می خواهید چند سوال از او بپرسید، مزاحم امور وی نخواهم شد. ولی خوب اگر شما به هر شکلی او را جذب کنید، آن موقع من سعی می کنم این ملاقات را ترتیب بدهم.     فکر می کنم من واقعا بتوانم او را جذب کنم. این مسئله  داستان طولانی دارد. اما از آنجا که مستقیما به غذا مربوط می شود، پس برایتان تعریف می کنم. و اینطور بود که الویه در سال های دهه ۷۰ قرن ۱۹ در مهمانخانه آقای "تستووا" به عنوان آشپز کار می کرد. در آنجا بود که او بخاطر ابداع سالاد جدید و واقعا شگفت انگیزی به اوج شهرت خود رسید.   از آن به بعد بود که در رستوران تستووا بسیاری از خوراک شناسان و غذا دوستان سرشناس رفت و آمد پیدا کردند و هیچ نهاری بدون سالاد معروف الویه، نهار به حساب نمی آمد. الویه همیشه این غذا را شخصا تهیه می کرد. هیچ کس روش تهیه دقیق آن را نمی دانست، فقط می دانستند که در ترکیب آن خاویار سیاه، خرچنگ و گوشت کوکر وجود دارد. از آنجا که در تهیه سالاد از مواد اولیه خوشمزه و کمیاب استفاده می شد، قیمت تمام شده سالاد بسیار گران بود. اما این مسئله علاقمندان واقعی را متوقف نمی کرد، و تاجران ثروتمند این سالاد را برای فخرفروشی و شیک بودن آن سفارش می دادند. نام سالاد هم از اسم ابداع کننده آن قرض گرفته شده بود. افراد بسیاری در مسکو سعی کردند خودشان این سالاد را درست کنند، اما هیچ کس نتوانست به کمال و طعم واقعی سالاد الویه برسد. شبیه آش می شد اما باز هم آن چیزی نبود که الویه درست می کرد. بعد از مدتی الویه کسب و کار خود را راه انداخت و با شراکت تاجری به نام پیگوی، رستوران مجلل ”ارمیتاژ الویه ” را افتتاح کردند. البته که در آنجا سالاد الویه سرو می شد و به دنبال سالاد همه خوراک دوستان مسکویی به ارمیتاژ کوچ کردند. اما موضوع بر سر این جریان نیست. داستان از این قرار است که با تاسف فراوان الویه درگذشت و راز او سر به مهر باقی مانده است. همین دستور غذا است که موضوع اصلی علاقه من است. ایراکلی آندریویچ همچنان که برای خود پرس دیگری از یک غذای محشر را در بشقاب می کشید، گفت: "چه می شود کرد، تاریخ چنین حوادث، به جرات می توانم بگویم غم باری را بسیار به خود دیده است. اما چرا دقیقا این سالاد؟ چرا تاس کباب سوسمار، هدهد شکم پر که بر سر میز غذای فراعنه سرو می شد، نباشد؟ و یا پلوی معروف بخارایی با گوشت بلدرچین و زبان طاووس نباشد؟ امیر همیشه این غذا را پیش از رفتن به حرمسرا میل می کرد. باور کنید ما هم کمبود این غذاهای وسوسه انگیز را احساس می کنیم." من با حالتی معترضانه گفتم: اجازه بدهید بقیه ماجرا را عرض کنم، من که عرض کردم داستانش مفصل است. سالها گذشت. بلشویک ها در روسیه به قدرت رسیدند که بعدا اسم خودشان را کمونیست گذاشتند. آنها کمونیسمی را برپا نساختند، اما کشور خود را به طرز سازشکارانه ای سوسیالیستی نامیدند. در آن زمان اداره کشور در دست ژوزف استالین بود. اتفاقا او خیلی به میهمانی هایی که با غذا و نوشیدنی مفصل برپا می شد، علاقه داشت و فرق بین میز غذای خوب و بد را به خوبی تشخیص می داد. او توجه زیادی را صرف نمای خارجی کشور می کرد. باید طوری عمل می شد که برای ناظر خارجی، کشور نیمه گرسنه و فقیر، سرشار از نعمت و غنی به نظر می آمد. پروپاگاندای دولتی در همه زمینه ها فعال بود. شاخص مهم در جنگ ایدیولوژیکی، نشان دادن این بود که شهروندان شوروی چه چیزی و چگونه می نوشند. گام اول تولید شراب گازدار بود که به نام شامپاین راه اندازی شد. واقعیت امر، بخاطر جلوگیری از رسوایی بین المللی، جلوی اسم شامپاین کلمه ”شوروی“ را اضافه کردند. استالین اینطور در نظر گرفته بود که مصرف کننده در هر صورت نمی تواند نوشیدنی گازدار پیشنهادی او را با نوشیدنی های خوب و اصیل مقایسه کند. این نوشیدنی گاز دار در همه جا تولید می شد، طعم و کیفیت آن از همه نظر با همه نوشیدنی های مشابه تفاوت پیدا کرد: از انواع واقعا درجه یک گرفته تا آب انگور معمولی تخمیر یافته ای که با لیکور شیرین می کردند و به شکل مصنوعی با گاز کربنیک گازدار می کردند. در کشور های غربی، در جایی که از نظر ایدئولوژی مخالف استالین بودند، شامپاین از بهترین و گرانترین انواع شراب ها بوده است و می ماند. شامپاین را برای جشن های بزرگ تهیه می کنند تا بزرگی و اهمیت آن رویداد را نشان دهند، آن را با آداب فوق العاده ای سرو می کنند و در رستوران های گران قیمت می نوشند. در کل این لذت برای برگزیدگان است. اما به یکباره آمار و ارقام از اتحادیه شوروی گزارش می دهد که مردم شوروی در سال چندین برابر کل کشور های اروپایی شامپاین می نوشند. و این مسئله در سرانه، توی جان مردم می افتد. خبرنگاران خارجی فورا آن را به باد انتقاد می گیرند که این جعلی و ساختگی است، اصلا چنین چیزی امکان ندارد! در جواب خواهش می کنیم بفرمایید، این کارخانه ها، این هم مغازه ها پر از ردیف های روی هم چیده شده بطری های سنگین وزن با شیشه های سبز تیره رنگ. بفرمایید، این هم مرد کارگر و زن کشاورزی که بعد از تظاهرات ۱ می، نوشیدنی اصیل از لیوان می نوشند. چی؟ کیفیت ما پایینه؟ بلافاصله به اولین نمایشگاه جهانی بهترین و بی نظیرترین شراب های زلال اتحادیه جماهیر شوروی ارائه می شود. شرابی که با دقت فراوان از میان بهترین نوع انگورهای دست چین شده است و با تکنولوژی روز مورد تایید قرار گرفته است و در حجم کم تولید شده است. و این شراب در مسابقات بین المللی یکی پس از دیگری مدال بهترین محصول را دریافت می کند. آن شراب گازداری در داخل کشور به فروش می رسد، قضیه اش فرق می کند، این شراب هیچ رابطه ای با آن ندارد. کسی که در این باره چیزی نمی داند. ظاهر بطری ها که مثل هم است. و غرب از شدت شعف و شگفتی سکوت می کند، چقدر کارگران شورویایی زندگی غنی دارند. اما در همین زمان استالین پا را فراتر می گذارد و به همه شراب ها اسامی غرور انگیز و دهن پرکن هم می دهد. پورتوین، شری، ورموت و مادیرا همگی در کنار هم در قفسه های سوپر مارکت ها و با قیمتی مناسب برای هر شهروند شورویایی قرار داشتند. اما این مایع بی طعم و کدر، هیچ وجه اشتراکی با اسامی اصیل خود نداشت. اما در عوض ماموریت خود را به خوبی انجام می داد. یک بطری این نوشیدنی کافی بود تا یک مرد سالم و طبیعی را به وضعیت حیوانی بکشاند. در این لحظه هم صحبت من، صحبت مرا قطع کرد و گفت: الکساندر لئونیدویچ، کمی درنگ کنید. من می بینم که گلوی شما خشک شده است، و هنوز حتی به ماجرای سالاد معروف هم نرسیده اید. من کمی شراب از جامی که جلوی من گذاشته شده بود نوشیدم. (از آنجایی که ما به زمان سرو دسرها رسیده بودیم، آن شراب، شری بود.) نفسی تازه کردم و دوباره ادامه دادم:     وقتی قضیه شراب ها تمام شد و غرب مطمئن شد که شهروند شوروی در شرایط خوب و بی نظیری زندگی می کند، نوبت رسید به مهاجران سفید، یعنی کسانی که فرصت کرده بودند تا قبل از تبدیل روسیه به اتحادیه جماهیر شوروی از این کشور بگریزند. استالین تصمیم گرفته بود که تکلیف دشمنان قدیمی خود را یک سره کند، همان خوراک دوستانی که مثل خودش بودند. و او سالاد الویه معروف را به یاد آورد. استالین آشپز خود را احضار کرد و به او ماموریت داد که سالادی ابداع کند که با نزدیک شدن ایام جشن، همه خانم های خانه دار شوروی بتوانند آن را  به طور همزمان تهیه کنند. آشپز هم در پاسخ ماموریت محوله سالادی را تهیه کرد که مواد اولیه آن به میزان قابل توجه و فراوان دردسترس همگان بود. مواد اصلی این سالاد سیب زمینی ،تخم مرغ آب پز سفت، خیارشور و بعضی جزییات کم اهمیت دیگر تشکیل می داد. استالین شگفت زده شده بود. سالاد همه معیار های لازم را دارا بود. تهیه آن آسان بود، مواد سازنده آن در دسترس و ارزان قیمت بود و خود سالاد دارای ظاهر زیبا، طعم خوب و سیرکنندگی زیادی بود. می شد همین یک سالاد را روی میز گذاشت و مهمان دعوت کرد. از خصوصیات استالین شوخ طبع بودنش بود، او دستور داد اسم این سالاد تازه ابداع شده را الویه بگذارند. درست در اوج زمانی که هنوز خیلی ها این سالاد بی همتا و خوشمزه را نه با طعمش بلکه حداقل با اسم آن به یاد داشتند. و در سالگرد انقلاب خود، مردم شوروی سر میز جشن خود سالاد الویه خوردند و شامپاین نوشیدند. می گویند که مهاجران سالخورده روس وقتی فهمیدند که توده مردم در شوروی سالاد الویه می خورند و با آن شامپاین شراب ورموت و پارتوین می نوشند که عقل از سرشان پرید، بعضی ها دچار حمله قلبی شدند. از آن موقع مردم روسیه در اعیاد با کمال میل سالاد سیب زمینی ای را میل می کنند که آشپز مجهول الهویت به دستور استالین ابداع کرده است، و صادقانه باور دارند که این همان سالاد الویه است. این کل ماجرای من بود. تقریبا ماجرایی کارآگاهی درباره اینکه چطور یک سیاستمدار بزرگ توانست از شاهکارهای هنرآشپزی گذشتگان به عنوان اسلحه ایدیولوژیکی در مقابل دشمن استفاده کند. البته من کاری به مسایل سیاسی ندارم و فقط دستور سالاد برایم مهم است. حالا شما به خوبی می دانید که من نمی توانم چنین فرصتی را برای کشف یکی از راز های قرن ۱۹ میلادی از دست بدهم. ایراکلی آندریویچ در حالی که می خندید حرف مرا اینطور کامل کرد: شاید بزرگترین راز نباشد اما به نظرم خوشمزه ترین است. شما مرا هم کنجکاو کردید، اما این خلاف قوانین است. دستور تهیه سالاد بجا نمانده است و بازگشت ناگهانی آن به زمین می تواند نتایج غیر قابل پیش بینی به دنبال داشته باشد. شما خودتان برای من تعریف کردید که تنها احیای نام آن چه مسائلی را به دنبال خود داشت. پس اگر خود دستور تهیه سالاد احیا بشود، شما تصور می کنید چه اتفاقی می تواند بیفتد؟ من خیلی مطمئن نبودم که این حرف های ایراکلی جدی است یا اینکه در حال سرخوش بعد از نهار خوب و خوشمزه، دارد سر به سر من می گذارد. من در حالی که دستم را روی سینه ام گذاشته بودم، با آب و تاب زیاد گفتم: من قول می دهم که به مانند ابداع کننده آن، دستور تهیه سالاد را مخفی نگه دارم. من سالاد الویه را فقط برای خودم تهیه خواهم کرد، شب هنگام، زیر پتو، در اتاق در بسته و با چراغ خاموش می خورم. ایراکلی آندریویچ بی نهایت خوشحال شد.   فرض کنید که شما مرا قانع کردید. خوب من امتحان می کنم، این کار واقعا آن طور که شما فکر می کنید آسان نخواهد بود، و جواب را فوراً به شما نمی دهم. اما چون من هم می توانم این غذا را به منوی غذایی خودم اضافه کنم… بله و در ضمن همکارانم را شگفت زده خواهم کرد. او آرزومندانه چشمانش را ریز کرد و گفت: قبوله، من این دستور غذایی شما را گیر می آورم. در اینجا بود که خوابم تمام شد. صبح با صدای جیغ و داد شورانگیز پسرم بیدار شدم. او دوید توی اتاق خواب و فریاد زد: •    بابا برای تو هم هدیه کریسمس آوردند! •    چی می گی؟ کدام هدیه؟ •    اینهاش، من زیر درخت کریسمس پیدا کردم. این را گفت و پاکت بزرگی به من داد که از جنس کاغذ بسته بندی قهوه ای رنگی بود. روی پاکت با خط خوشنویسی اسم و فامیل من نوشته شده بود. پاکت با روبان ابریشمی صورتی کمرنگ گره خورده بود و یک پاپیون بزرگ داشت. من شانه هایم را بالا انداختم و پاکت را باز کردم. داخل پاکت یک دفتری قرار داشت که در اثر گذشت زمان به رنگ زرد در آمده بود. روی دفتر با همان دستخط خوشنویسی عنوان نوشته شده بود: «دستورات اصیل آشپزی شخصی آقای الویه». از آن روز این دفتر توی گاوصندوق من نگهداری می شود. با رعایت قولی که به ایراکلی آندریویچ داده بودم، این دفترچه را به هیچ کس نشان نمی دهم و همه دستورات نوشته شده در آن را مثل یک راز خیلی مهم نگهداری می کنم. غذاهایی که گاهی از روی دستورهای توی دفترچه درست می کنم، بلا استثنا مهمانان مرا که اتفاقا شکم سیر و در غذا سختگیر و بهانه گیر هستند را شگفت زده می کنند.   نویسنده: یوگنیا یاکوبویچ، دسامبر ۲۰۰۶، کتاب برنامه نویسی برای اموات برگردان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/     ]]> هنر Fri, 07 Jul 2017 01:59:43 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3800/سالاد-الویه-یا-رویای-شب-میلاد-مسیح-ع اسکابلیانکای http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3879/اسکابلیانکای دیدبان روسیه: با سلام به دوستان خوش خوراک و خوب آشپزخانه روسی! امروز یک غذا ساده و پر گوشت روسی به نام «اسکابلیانکا» را با هم تهیه خواهیم کرد. در آشپزی روسی اسکابلیانکا به غذایی گفته می شود که از ترکیب تکه هایی از انواع گوشت و یا انواع محصولات دریایی به همراه سیب زمینی، هویج یا قارچ تهیه می شود و حاوی سس مخصوص به خود است.   ► اسکابلیانکای گوشت و مرغ (خوراک گوشت ریزه)     • مواد لازم:   گوشت منجمد گاو                ۲۰۰ گرم فیله مرغ                            ۲۰۰ گرم سیب زمینی                       ۶۰۰ گرم هویج                                 ۱ عدد سیر                                  ۲ حبه کره                                   ۱۰۰ گرم خردل شیرین دانه دار           ۱ قاشق غذا خوری خامه ۱۰%                        ۱۰۰-۱۵۰ میلی لیتر جعفری، شوید یا پیازچه تازه   به میزان دلخواه     • طرز تهیه:   ابتدا گوشت نیمه منجمد را به شکل ورقه های نسبتا نازک و کوچک خرد می کنیم و در ماهی تابه در بسته که از قبل گرم کرده ایم با نیمی از کره به مدت ۱۰ دقیقه سرخ می کنیم. سپس فیله مرغ خرد شده را به ماهی تابه اضافه کرده و ۱۰ دقیقه دیگر سرخ می کنیم.   هویج را به شکل خلال درشت و کوتاه خرد می کنیم و همراه یک حبه سیر له شده به محتویات ماهی تابه اضافه کرده و هم می زنیم و با در بسته سرخ می کنیم. بعد از اینکه هویج نرم شد، نمک می زنیم و از روی شعله برمی داریم و در همان حالت در بسته کنار می گذاریم.   سیب زمینی ها را به شکل تکه های بزرگ خلال می کنیم، می شوریم، خشک می کنیم و با باقیمانده کره سرخ می کنیم و قبل از اینکه کاملا سرخ شوند، حبه دیگر سیر را به سیب زمینی اضافه می کنیم. سیب زمینی سرخ شده را با گوشت مخلوط می کنیم.   برای سس از خردل و خامه استفاده می کنیم. همه مواد را به مدت ۵-۷ دقیقه با حرارت ملایم می پزیم تا جا بیفتد. باید دقت داشته باشیم که حرارت زیاد و زمان پخت اضافه باعث بریدن خامه می شود. این خوراک را با سبزی تازه تزیین می کنیم و به صورت گرم سرو می کنیم.   نوش جان! نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Tue, 04 Jul 2017 08:29:33 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3879/اسکابلیانکای تصویب توافقنامه تولید مشترک فیلم با هند http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/3829/تصویب-توافقنامه-تولید-مشترک-فیلم-هند دیدبان روسیه: "دمیتری مدودف" نخست وزیر روسیه پیش‌نویس قانون تولید مشترک فیلم بین دولت‌های روسیه و هند را در 29 می به امضا رساند. به گزارش دیدبان روسیه طبق این توافقنامه شرایط تخصیص وضعیت «فیلم ملی» به فیلم‌های مشترک، سفر گروه‌های فیلمبرداری به خاک هریک از کشورها، ورود موقتی تجهیزات لازم برای تولید فیلم مشترک، میزان سهم تامین مالی تهیه‌کنندگان تعیین می‌شوند. انعقاد این توافقنامه به رشد و توسعه توانایی فیلم‌سازی روسیه و تحکیم ارتباطات فرهنگی بین روسیه و هند منجر خواهد شد. روسیه در حال حاضر قراردادهای دوجانبه با کانادا، ایتالیا، بلغارستان و آلمان برای همکاری در حوزه فیلم داشته و با کشورهای آسیای مرکزی نیز قراردادهای چند جانبه دارد. گفتنی است که روسیه از سال 1994 در کنوانسیون اروپا برای تولید مشترک فیلم شرکت دارد. امضای قرارداد با هند به این دلیل است که هند یکی از بزرگترین تولیدکنندگان فیلم در منطقه آسیا به شمار می‌رود. سال 2017 روابط دیپلماتیک روسیه و هند 70 ساله می شود. سال 2000 دو کشور بیانیه ای با موضوع شراکت استراتژیک امضا کردند که در آن هماهنگی نزدیک راهکارها برای تامین صلح و امنیت بین‌الملل و حل مشکلات جهانی و منطقه ای منعکس شده است. منبع: خبرگزاری رگنوم   ]]> هنر Tue, 27 Jun 2017 08:04:41 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/news/3829/تصویب-توافقنامه-تولید-مشترک-فیلم-هند چرا امروزه فیلم های روسی همچون زمان اتحاد جماهیر شوروی در خارج از کشور تقاضای آنچنانی ندارد؟ http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3801/چرا-امروزه-فیلم-های-روسی-همچون-زمان-اتحاد-جماهیر-شوروی-خارج-کشور-تقاضای-آنچنانی-ندارد دیدبان روسیه: چه کارهایی باید انجام شود تا مخاطب ما نه تنها هزینه ای برای فیلم های پرفروش هالیوودی پرداخت نکند، بلکه از فیلم های کارگردانان داخلی نیز حمایت کند؟ هالیوود پیش از این توسط رهبری شناخته شده  در صنعت فیلم جهان باقی ماند. سینمای آمریکا نه تنها به عنوان یکی از حوزه های تولید، بلکه در حقیقت به عنوان یک صنعت فرهنگی و مهم ترین عامل در هویت جامعه ی آمریکا طراحی شده است. این کشور مواضع خود در این زمینه را صرفا به دلیل حمایت های دولت حفظ خواهد کرد. ► آیا کمک به سینما از وظایف دولت است؟ بر خلاف آنچه ما تصور می کنیم که این حوزه باید بازار را تنظیم کند، قطعا دولت حامی فیلم های عرضه شده در کشور روسیه است. با این حال یارانه ها چه به صورت غیرمستقیم در قالب وجوه مالیاتی و چه به صورت مستقیم در قالب تامین مالی بودجه در تولید فیلم¬ها موثرند. اما آیا این اقدامات کافیست؟ به طور مثال دولت فرانسه در این کشور سهمیه ای مالی به این صنعت تخصیص داده است که برای فیلم های داخلی در حال اکران حدود 30 درصد است و فرانسه تنها کشور اروپایی است که از سینما به عنوان یک رشته یا یک صنعت حمایت می کند. چین نیز اجازه می دهد تا در بازار عظیم توزیع فیلم های خود تنها 35 فیلم خارجی در سال توزیع شود. همچنین این کشور تنها 25 درصد از مجموع درآمد گیشه را برای تولیدات خارجی می پردازد. به همین منظور چین تاریخ منظمی را برای اکران فیلم های خارجی روی پرده تعیین می کند؛ یعنی یک فیلم پرفروش آمریکایی فقط زمانی می‌تواند در چین به نمایش گذاشته شود که فیلم  چینی روی پرده ی اکران نباشد یا این کشور تمام فیلم هایش را از روی پرده نمایش برداشته باشد. در سال 2010 در روسیه یک بنیاد سینمایی تاسیس شد که در ابتدا به نوعی علاوه بر کارگردانان از تهیه کنندگان نیز حمایت می کرد. این رویداد، اوضاع سینمایی را از آنچه که در سال های 1990 و 2000 بود، بهبود بخشید، اما به لحاظ مالی کافی نبود. با این حال امروز نیز تمام حمایت دولت از صنعت فیلم در روسیه با بودجه ی یکی از فیلم های پرفروش آمریکایی برابری می کند. در سال 2016 درآمد فیلم روسی در گیشه در خارج از کشور دو برابر شد و 35 میلیون دلار بدست آمد که در پنج سال اخیر یک رکورد محسوب می شود. فیلم های «هاردکور»، «او یک اژدهاست» و «سرنشینان» در سه رده ی اول قرار گرفتند. در سال 2016 برای اولین بار سینمای روسیه مورد حمایت وزیر فرهنگ فدراسیون روسیه قرار گرفت و 11 رویداد در هفت کشور جهان را سازمان دهی کرد؛ همزمان 55 فیلم سینمایی و تلویزیونی روسی در بازارهای برجسته ی بین المللی سینما و تلویزیون در غرفه ی آژانس فدرال فرهنگ و سینما روسی در سراسر جهان عرضه شدند. به طور کلی در 9 گیشه 76 فیلم ملی و مجموعه های تلویزیونی ارائه شد. کل درآمد فروش فیلم های ملی روسیه در غرفه ی آژانس فدرال فرهنگ و سینما برمبنای 9 گیشه در سال 2016 مبلغ 196 میلیون دلار است. از این رو بودجه ی مشترک 9 غرفه ی آژانس فدرال فرهنگ و سینما برای سال 2016 شامل 520 هزار دلار می-شود که بودجه ی تبلیغات برای ترویج فیلم ها در 9 بازار بین المللی بیش از 200 هزار دلار است. درآمد حاصل از فروش کم است و البته در مقایسه با آنچه که فیلم های پرفروش هالیوودی در سراسر جهان بدست می آورند قابل مقایسه نیست. برخی افراد هم اکنون فیلم های داخلی حاضر در خارج از کشور را چندان خوب نمی دانند و حتی جشنواره‌هایی که در آن گاه به گاه فیلم های روسی جوایزی دریافت می کنند به افزایش علاقه به آن ها کمک چندانی نمی کند. هیچ ساختار واحدی که باعث ارتقای سینمای روسیه در کشورهای اروپایی و آمریکا بشود وجود ندارد. به عنوان مثال فیلم «فاوست» به کارگردانی آلکساندر ساکورووا فاتح شصت و هشتمین جشنواره فیلم ونیز به طور کامل نمی تواند به یک فیلم بسیار محبوب تبدیل شود، هرچند که به هدف مخاطبان دست یافته باشد. اما افسوس تنها چند ده هزار ایتالیایی و فرانسوی موفق شدند به سینماها جذب شوند در حالی که آمریکایی ها در گیشه این فیلم در مجموع 50 هزار دلار بدست آوردند. کشور روسیه برای ترویج و ارتقای سطح فیلم های خود تقریبا هیچ کاری انجام نداده است. برنامه ای وجود ندارد تا در چارچوب آن توزیع کنندگان بتوانند به روسیه بیایند و فیلم های جدید تماشا کنند. برنامه ی ساختار گرایانه ای وجود ندارد تا نشان از دستاوردهای سینمای روسیه در اروپا باشد. اطلاعات متمرکزی وجود ندارد و اغلب به سختی می توان فهمید که باید در روسیه با چه کسی تعامل داشت. تلاش هایی برای تصرف دنیای فیلم های جذاب انبوه وجود داشته است. فیلم «نگهبان شب» به کارگردانی "تیمور بکمامبتف" به راحتی 1.5 میلیون دلار در آمریکا به دست آورده است و در سال 2007 فیلم حماسی «مغول» به کارگردانی "سرگی بودروف" 5.7 میلیون دلار در گیشه های آمریکا کسب کرد. این فیلم حتی نامزد دریافت جایزه اسکار نیز شد. سایر فیلم هایی که در خارج از کشور روی آن حساب بالایی باز شده بود یا نتایج نا امیدکننده ای به نمایش گذاشتند یا روی هم رفته محصول داخلی باقی ماندند همچون: «9روتا»، «استریتریسری»، «سگ های ستاره ای»، «بلکا و استرلکا»، «جاسوس». منبع: روزنامه پارلمان   ]]> هنر Fri, 23 Jun 2017 10:19:00 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3801/چرا-امروزه-فیلم-های-روسی-همچون-زمان-اتحاد-جماهیر-شوروی-خارج-کشور-تقاضای-آنچنانی-ندارد سوپ بُرش سبز http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3776/سوپ-ب-رش-سبز دیدبان روسیه: سلام به علاقه‌مندان طعم‌ها و عطرهای آشپزی بین‌المللی، به ویژه دوست داران رنگ و بوی متفاوت در آشپزخانه روسی!   این هفته در آشپزخانه روسی می‌خواهم شما را با غذای متفاوتی آشنا کنم؛ یک سوپ تابستانه. علت این تفاوت سبزی وحشی ترشک یا سرده است که با خواص مفید فراوان در بین مواد لازم برای تهیه این سوپ قرار گرفته است. اجازه بدهید ابتدا کمی با خواص درمانی و ارزش غذایی این سبزی آشنا شویم. گیاه ترشک، گیاهی سرشار از ویتامینC، آهن و فسفر است که در آن پتاسیم اگزالات و تارتاریک اسید وجود دارد؛ سدیم، پتاسیم، کلسیم و فسفر نیز در ترکیب آن گزارش شده است. این گیاه در درمان ناراحتی‌های ادراری، کلیوی و اسهال‌ خونی کاربرد دارد و برای جبران کمبود ویتامین C در بدن مفید است. ترشک ایرانی گیاهی متعلق به خانواده علف هفت‌‌بند است که برخی منابع طب گیاهی آن را حمّاض نامیده‌اند، برگ‌های آن ترش مزه است، ساقه آن برافراشته و گل‌ها در ساقه گل‌دهنده پراکنده‌اند.   در میان عشایر ایران مرسوم است که از دانه‌های این گیاه استفاده می‌کنند. طریقه استفاده‌ی آن هم به این ترتیب است که دانه‌های این گیاه را می‌کوبند و پس از مرطوب کردن در محل درد و مفاصل می‌گذارند و به‌عنوان مُسَکن از آن استفاده می‌کنند. گیاه ترشک منبع ویتامین C است. بنابراین افرادی که کمبود ویتامین C دارند این گیاه می‌تواند برای آن‌ها بسیار مفید باشد. علاوه‌بر آن، این گیاه آهن و فسفر کافی هم دارد. هم‌چنین این گیاه دارویی اشتها‌آور و تصفیه ‌کننده و هضم ‌کننده بسیار خوبی است و به‌ خاطر خاصیت تصفیه‌ کنندگی‌اش برای کسانی که دارای جوش‌های موضعی و پوستی هستند بسیار مفید است. البته این گیاه دارویی به علت داشتن اسید اکسولید نباید زیاد و بطور مداوم مورد مصرف قرار گیرد، چون برای مثانه و کلیه می‌تواند مضر باشد. برای استفاده‌ی موضعی از این دارو اگر برگ یا دانه‌ی له شده، پخته شده یا جوشانده آن روی دمل‌ها گذاشته شود به راحتی درمان می‌شود.   ► مواد لازم برای تهیه ۸ پرس«سوپ برش سبز»: گوشت گوساله با استخوان     ۵۰۰ گرم سیب‌زمینی                         ۴۰۰ گرم هویج                                     ۱ عدد       تخم‌مرغ                                 ۵ عدد سبزی ترشک                      ۱۵۰ گرم   شوید تازه                             ۱ دسته کوچک جعفری تازه                           ۱ دسته کوچک سیر تازه                               ۱ دسته کوچک پیازچه                                  ۳ عدد برگ بو                                 ۱ عدد نمک                                   به میزان لازم آب                                      ۳ لیتر   ► روش تهیه:   ۳ لیتر آب سرد را در قابلمه می‌ریزیم و گوشت را در آن قرار می‌دهیم، شعله را روشن می‌کنیم، وقتی آب به جوش آمد، کف روی آب را جمع می‌کنیم. سپس گوشت را به مدت یک ساعت نیم می‌پزیم و گوشت را از آبگوشت خارج می‌کنیم و اجازه می‌دهیم تا سرد شود.   سیب‌زمینی‌ها را پوست گرفته و نگینی خرد کرده و به آب گوشت اضافه و آب‌پز می‌کنیم، سپس نمک می‌زنیم. هویج را نگینی به صورت ریز خرد می‌کنیم. در ادامه سبزی‌ها را ریز ساطوری خرد می‌کنیم و گوشت آب پز شده را از استخوان می‌گیریم و خرد می کنیم. تخم‌مرغ‌ها را از قبل به مدت ده دقیقه آب پز می‌کنیم تا سفت شوند، سپس قطری گرد گرد می‌بریم.   گوشت و هویج را به سوپ اضافه کرده و ۳ دقیقه می‌جوشانیم. سپس سبزی ترشک، برگ بو، سبزی‌های دیگر و تخم‌مرغ را اضافه می‌کنیم. در قابلمه سوپ را بسته و شعله زیر آن را خاموش می‌کنیم و ۵ دقیقه به حال خود رها می‌کنیم. سوپ بورش سبز آماده است.   نوش جان!      نویسنده: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/   ]]> هنر Tue, 20 Jun 2017 11:07:44 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3776/سوپ-ب-رش-سبز مرگ ایوان ایلیچ http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3683/مرگ-ایوان-ایلیچ دیدبان روسیه: در ساختمان بزرگ دادگستری - بعد از اعلام تنفسی در وقت برگزاری جلسه محاکمه ملوینشکی ها - اعضای دادگاه و دادستانی به دفتر "ایوان یگوراویج شبک" رفتند و دربارة پرونده مشهور "کراسوف" به بحث نشستند. در این بین، "فيودار واسیلی یویج" جوش می زد و در صدد اثبات این موضوع بود که پرونده قابل دادرسی نیست، در عوض، ایوان یگوراویچ بر سر رأی خود پافشاری می کرد، اما "پیوتر ایواناویچ"، که از همان بدو ورود داخل بحث نشده بود، در گفت و گو شرکت نکرد و صرفاً به شماره جدید روزنامه اخبار - که تازه آورده بودند - نگاهی انداخت. پیوتر ایواناویچ گفت: - آقایان، ایوان ایلیچ مرده! - نه بابا، چه می گویید! روزنامه را که هنوز بوی مرکب می داد، به دست فیودار واسیلی یویچ داد و گفت: - اینجاست، خودتان بخوانید. داخل مستطیلی با اضلاع سیاه از قول "پراسکوویا فيوداراونا گالووینا" - همسر ایوان ایلیچ  آمده بود: با نهایت تاسف درگذشت ایوان ایلیچ گالووین - همسر گرامی من و عضو تالار قضایی  - را، که چهارم فوریه ۱۸۸۲ رخ داد، به اطلاع بستگان و آشنایان می رساند. مراسم تشییع، روز جمعه ساعت یک بعدازظهر، برگزار خواهد شد. ایوان ایلیچ ، همکار آقایانی بود که در آنجا جمع شده بودند و همگی هم دوستش داشتند. چند هفته ای می شد که مریض بود. می گفتند به مرض لاعلاجی گرفتار شده است. هرچند در پستش باقی بود، اما می شنید اگر بمیرد، "آلکسی يف" را جانشین او خواهند کرد و "وینیکاف یا شتابیل" را جانشین آلکسی یف. اولین فکر پس از شنیدن خبر فوت ایوان الیچ برای آقایان حاضر در دفتر این بود که، فوت او چه اهمیت به سزایی در انتصابات و ارتقای اعضای هیأت رئیسه دادگاه و آشنایان شان دارد. ... ۲ گذشته ایوان ایلیچ، بسیار ساده و عادی بود، و البته بسیار وحشتناک. در چهل و پنج سالگی، زمانی که عضو هیأت رئیسه دادگاه بود، درگذشت. پسر یکی از کارمندان عالی رتبه پیترزبورگ بود. پدرش در وزارتخانه ها و ادارات مختلف به همان درجه ای دست یافت که این امکان را به آدم می دهد برخی از اشخاص را به مرتبه ای برسانی که به وضوح از عهده هیچ کار خاصی برنمی آیند و فقط به خاطر به اصطلاح خدمت طولانی مدت گذشته و رتبه هایی که گرفته اند، کسی نمی تواند اخراج شان کند؛ و آنها اغلب در این مشاغل کاذب، از شش تا ده هزار روبل حقوق می گیرند وبا آن تا نهایت پیری تمام ناشدنی شان روزگار می گذرانند. بله، چنین مشاور عالی ایی شده بود، عضو بی مصرفی از همین ادارات مختلف بی مصرف، جناب ایلا يفيماویچ گالووین. او سه پسر داشت و ایوان الیچ ما دومین آنها بود. پسر بزرگش پستی مشابه پست پدر اما در وزارتخانه دیگری به دست آورده بود و کم کم داشت به آن سابقه خدمتی می رسید که همین کاهلی و بی غیرتی حقوق بگیری را موجب می شد. پسر سوم بد اقبال بود، مشاغل مختلفی را آزمود و در همه آنها وضعیت خود را از آن چه پیشتر بود خرابتر کرد، و بالاخره در راه آهن مشغول به کار شد. اما پدر و برادر ها و به خصوص همسرانشان نه تنها دوست نداشتند او را ببینند، بلکه، به جز موارد ضروری، او را اصلا به جا نمی آوردند. خواهری هم داشتند که به "بارون گریف" شوهر کرده بود و این آقای داماد هم یکی از کارمندان عالی رتبه پیترزبورگ و هم پایه پدر زن خود بود. ... ۳ ایوان الیچ به سفر رفت. روحیه خوبی که به موفقیت کاری و توافق با همسرش انجامیده بود، بهتر از قبل می شد؛ و این حالت سرخوشی رهایش نمی کرد. آپارتمان زیبایی دست و پا کرد؛ همان که خود و همسرش آرزویش را داشتند. اتاقهای پذیرایی بزرگ و تالار مانندی به سبکی قدیم، اتاق کاری فوق تصور برای خودش، اتاقهایی برای زن و دخترش، و اتاقی شیکی برای پسرش - مثل این که مخصوصا برای خانواده او طراحی کرده بودند. ایوان الیچ خود به تنهایی سرگرم مرتب کردن آپارتمان و تزئینات داخلی آن شد. کاغذ دیواری را هم خودش انتخاب کرد. مبل خرید، خصوصا از نوع قدیمی که خود سبک خاص و برازنده ای به فضا می داد. رومبلی خرید. اثاث مدام زیاد و زیادتر می شد و به آن چه ایده آلش بود، نزدیک. با سامان دادن به وضعیت خانه ( که بیشتر از آنی هم که انتظارش را وقت برده بود ) زمانی را که داخل خانه وضعیتی عادی به خود می گرفت، پیش چشم آورد. هر بار قبل از خوابیدن تصویر نهایی سالن پذیرایی را مجسم  می کرد. وقتی به اتاق پذیرایی، که هنوز آماده نشده بود، نگاه می کرد، شومینه، قفسه، صندلی های کوچکی که در گوشه ای قرار داشتند، بشقاب هایی که به دیوارها کوبیده شده بودند، و چند مجسمه برنزی را در عالم خیال مجسم می کرد. از فکر این که پاشا و لیزانکا که در این کار خوش سلیقه اند، شگفت زده کند، شاد می شد. ... عصر همان روز وقتی پراسکوویا فیوداراونا موقع صرف چای، ضمن حرفهای متفرقه، از او پرسید « چه طور شد که افتادی؟ » ایوان ایلیچ خندید و تعریف کرد چه طور از روی نردبان پرت شده و نصاب را ترسانده است. بابا ناسلامتی ژیمناستیم. اگر کس دیگری جای من بود، مرده بود، فقط اینجا - پهلویم - یک کمی ضرب دید. وقتی دست می زنم درد می گیرد، ولی دارد بهتر می شود. البته، جایش کبود شده». و آن دو به زندگی در آپارتمان جدید ادامه دادند، و وقتی جابه جا شدند، مثل همیشه یک اتاق کم داشتند. با حقوق جدید به زندگی ادامه دادند و مثل همیشه مبلغی جزئی در حدود پانصد روبل - کم داشتند. زندگیشان خیلی خوب بود، به خصوص آن اوایل - وقتی هنوز همه چیز سامان نیافته بود یا چیزی می خریدند و سفارش می دادند، یا اثاثیه را جا به جا و تعمیر و اصلاح می کردند - زندگی خوبی داشتند. البته اختلافاتی هم داشتند، اما هر دو راضی بودند. … ۴ چیزی که راسکوویا فیوداراونا درباره بیماری شوهر خود و حتی به دیگران و حتی خود ایوان ایلیچ می گفت، به ظاهر چنان بود که تقصیر تماما به گردن ایوان است و مریضی او فقط دردسر تازه ای است که برای خانواده درست کرده. ایوان ایلیچ گرچه احساس می کرد زنش قصد بدی ندارد، وضعیتش بهتر نمی شد که نمی شد. ایوان ایلیچ در دادگستری هم همین رفتار عجیب را نسبت به خود می دید یا دست کم گمان می کرد متوجه می شود: گاهی به نظرش می رسید به او به منزله شخصی نگاه می کنند که به زودی جایش را به دیگری می دهد. گاهی هم دوستانش یکباره وسواسی بودنش را به استهزا می گرفتند، مثل این که آن چیز دهشتناک و وحشت آور و بی سابقه ای که در درونش ریشه دوانده و بدون توقف شیره جانش را می مکد و با نیرویی وصف ناپذیر او را به سویی می کشد، بهترین سوژه برای شوخی است. به خصوص "شوارتس" سرزنده و سرخوش، که ایوان ایلیچ، ده سال پیش را به یادش می آورد، از کوره به در می بردش. … ۸ صبح بود. تنها به این علت به نظر می آمد صبح شده است که - بعد از رفتن "گراسیم" - بلافاصله خدمتکار شان پیوتر داخل شد، شمع را خاموش کرد، یکی از پرده ها را کنار زد و بی سر و صدا مشغول مرتب کردن اتاق شد. صبح بود یا شب، جمعه یا یک شنبه - دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت و همه چیز به روال همیشه بود. فقط همان درد بی پیر بود که لحظه ای آرام نمی گرفت و به زحمتش می انداخت. به ظاهر در حال جدا شدن از تن بود، اما هنوز وقتش نرسیده بود. مرگ دهشتناک و منفور بود، که به تنهایی، شده بود تعریف واقعیت؛ همان دروغ همیشگی بود که جریان داشت. برای همین هم بود که دیگر روزها و ساعتها برایش تهی از معنی شده بودند! [۱] ► تحلیلی بر داستان «لحظه ای درنگ کن٬ چه زیبا هستی تو!»                   گوته، "فاوست" دوست شما می میرد. از این زندگی رخت بر می بندد و تو دچار سردرگمی احساساتت هستی و: "... علاوه بر اینکه این مرگ سبب شد هر کدام در افکارشان به جابجایی ها و تغییرات احتمالی که به دنبال این مرگ در محیط کارشان رخ خواهد داد، همچنین این جریان مرگ فرد نزدیک به آنها سبب شده بود که همه کسانی که از آن باخبر شده بودند، احساس خرسندی کنند که او مرده و نه من!" بله، تو نبودی. فعلا هنوز نوبت تو نشده است! جوهر فلسفی داستان از طریق دیدگاه های مردم ملال آور و عوام آن عصر منتقل می شود. این جوهره دوگانه است: جوهره توخالی و روزمرگی زندگی ما  و آن لحظه ای که به درک عظمت آن  می رسیم. ایوان ایلیچ گولوین، عضو هیئت رئیسه که با ازدواجی بدون عشق و علاقه اما مفید توانسته موقعیت خود را ارتقا دهد، گام بسیار مهمی را در زندگی خود بر می دارد و آن هم عوض کردن محل زندگی اش است. از آنجایی که در محل خدمت وی اوضاع خوب پیش می رود، برای رضایت همسرش، آنها به آپارتمان بهتر و در سطح بالاتری نقل مکان می کنند.   تمام فکر و ذکرشان و دل مشغولی های خانواده به سمت خرید اسباب و اثاثیه و چیدمان آپارتمان گرایش می یابد. «برای اینکه چیزی از بقیه کم نداشته باشند». چه مدل صندلی هایی باید در ناهارخوری قرار بگیرد، آیا پارچه رومبلی اتاق پذیرایی را کریتون صورتی بندازند؟ همه این کار ها باید سطح بالا و درجه یک باشد. به عبارت دیگر دقیقا کپی صد ها آپارتمان مشابه دیگر باشد. مهمترین مسئله سطح بالا بودن و پرستیژ داشتن است. اما آیا این آدم ها خوشبخت هستند؟ ”پراسکویا فیودرونا” همسر، دائما سوهان روح ایوان ایلیچ می شود که او در محل خدمت خویش مثل بقیه پیشرفت کند. بچه ها سرگرم موضوعات خودشان هستند و ایوان ایلیچ شادی را در نهار خوشمزه و موفقیت های سرکار خود می یابد. آنچه تولستوی می نگارد روایت یک خانواده اتفاقی نیست. او نسلی از این مردمان را به تصویر می کشد. این مردم اکثریت این نسل هستند. داستان تولستوی درواقع موعظه افکار روحانی است. شاید یک ایوان ایلیچ دیگر با خواندن این کتاب، به این فکر فرو رود که من واقعی کیست: او یک دولتمرد، همسر یا پدر است، یا اینکه درون او نقش والا تری قرار داده شده است؟   ایوان ایلیچ در حالی که محل زندگی جدیدش را می آراست، حین نصب تابلوی مد روزی بر روی دیوار از ارتفاع پرت شد و افتاد. «اما حین افتادن شانس با او یار بود» تنها کمی پهلویش آسیب دید. قهرمان داستان بی خیال می خندد اما برای خواننده داستان زنگ خطر هولناکی به صدا در می آید. نزدیکی و ظهور مرگ را حس می کند. صحنه حادثه و قهرمان به یک باره کارتنی و غیر واقعی به نظر می رسند. درد پهلوی ضرب دیده هر از چند گاهی به سراغش می آمد. به زودی حتی غذای خوشمزه هم عضو هیئت رئیسه  را خوشحال نمی کرد. بعد از غذا درد وحشتناکی را تحمل می کرد. شکایت های او همسرش پراسکوایا فیدورونا را به طور وحشتناکی عصبی می کرد. هیچ حس ترحم و بدتر از آن علاقه ای نسبت به شوهرش نداشت. این خانم با قلب محترمش مجبور بود همه بهانه گیری های احمقانه شوهر لوس خود را تحمل کند و تنها عزت نفس او بود که باعث می شد تا وی عصبانیت خود را بروز ندهد و به شکل مطلوبی به نق زدن های شوهر پاسخ می داد. هر بار که خشم خود را فرو می برد برای پراسکوایا فیدورونا شاهکار و فداکاری بزرگی به نظر می آمد. تنها کسی که غم خوار بیمار است مرد خدمتکار،”گراسیم” است. او کسی است که کنار بستر بیمار در حال مرگ می نشیند و سعی می کند تا از درد و رنج او بکاهد. درخواست زیاده خواهانه ارباب از وی که پاهایش را روی شانه نگه دارد: «اینطور راحت تر است» نه باعث تعجب و نه سبب خشم گراسیم می شود. او پیش روی خود نه دولتمرد و نه اربابی می بیند، او قبل از هر چیز انسان در حال مرگی را می بیند و از این بابت خوشحال است که حداقل توانسته به او خدمتی کند. ایوان ایلیچ خود را سربار حس می کرد و این مسئله باعث می شد تا بیشتر عصبی و دمدمی مزاج شود، اما بالاخره مرگ نجات دهنده به او نزدیک می شود. بعد از یک عذاب طولانی ناگهان یک معجزه رخ داد. با اینکه هیچ وقت به آن ”عظمت” نیندیشیده بود، ایوان ایلیچی که هیچگاه به عمرش عشق و خوشبختی فراگیری را ندیده بود، این حس را تجربه کرد. او دیگر از سنگدلی اعضای خانواده دلخور نبود، بلک برعکس او نسبت به آنها حس مهربانی پیدا کرده بود و با شعف از آنها حلالیت می طلبید. او با کمال میل و خوشحالی به جهان روشن و جادویی راهی شد، جایی که او می دانست، او را دوست دارند و به استقبالش خواهند رفت. تنها حالا به آزادی دست یافته بود. هر روزه در این سیاره هزاران ایوان ایلیچ می میرند، اما مردم باز هم با هدف و منظور و بدست آوردن  منافع زن می گیرند و شوهر می کنند و این روش ادامه می یابد. از یکدیگر متنفر هستند و فرزندان شبیه خود پرورش می دهند. هر یک فکر می کنند او می تواند یک قهرمان باشد. اما کمتر کسی در آخرین لحظه حضور مادی خودش خواهد توانست با نگاه عمیق به عمر رفته خود نتایجی از آن بگیرد. یا ببخشد، یا متنفر شود… [۱] برگرفته از کتاب مرگ ایوان ایلیچ اثر لِف تالستوی، ترجمه حمیدرضا آتش بر آب تحلیل داستان: علیرضا چاروسایی، دبیر سرویس هنر و ادبیات دیدبان روسیه؛ پایان نوشتار/ ]]> هنر Fri, 09 Jun 2017 07:40:39 GMT http://www.russiaviewer.com/fa/doc/report/3683/مرگ-ایوان-ایلیچ